ميدونين چرا دلبسته شدم؟ به خاطر اخلاق و رفتار خوبي كه با من داشت. به خاطر مهربوني هاش . به خاطر اينكه دوستم داشت.(شايد همه ي اينها الكي بوده يا داشته فيلم بازي ميكرده و شايدم نه!!!!) ولي مسئله اينه كه من به اون دلبسته ام و تا از همه چيز مطلع نشم و نفهمم كه اون واقعا كيه ؟؟چه شخصيتي داره؟؟؟؟ خود واقعي اش اينيه كه من الان دارم ميبينم يا همونيه كه 2 سال باهاش خاطره دارم ؟؟؟ نميتونم ازش دل بكنم تازه اگر هم بفهمم بازم فكر نميكنم كه بتونم فراموشش كنم .
اون عشق اول من توي زندگيمه . نزديك 2 سال باهاش خاطره دارم حالا چه تلخ و چه شيرين . كلي با هم بيرون رفتيم . رستوران . پارك .... كه تك تك اونجاها ( در هر زماني و با هركس ديگه كه برم ) براي من يادگار روزهاي با اون بودنه......
چه جوري من همه اينها رو فراموش كنم و با يكي ديگه ازدواج كنم ؟؟؟؟؟ طوري كه قراره توي زندگيم ياد عشق اولم بيوفتم و بهش فكر كنم؟؟؟؟؟ گاهي به يادش گريه كنم ؟؟؟؟گاهي عشق اولم رو با شوهرم مقايسه كنم و به خاطر اينكه من رو مثل اون دوست نداره يا در بعضي موارد كوتاهي ميكنه حسرت بخورم و ناخواسته پرخاشگري كنم؟؟؟؟ وقتي كه از همه چيز فارغ ميشم و تنها ميشم ياد خاطره هامون بيوفتم . وقتي كه با شوهرم دعوا ميكنم يا قهر ميكنم ياد اون بيوفتم و بگم اگه اون بود الان اينجوري نميشد!!!!
از خدا خواستم كمكم كنه كه دوري اون رو تحمل كنم . تا حدي هم تونستم . ولي اين تحملم واسه اينه كه اميد دارم روزي برگرده و به خاطر اين هستش كه الان ميتونم دوري اونو تا حدي تحمل كنم چونكه اميد به بازگشتش دارم و همه چيز به اين اميدم بستگي داره....
دوست دارم به خودم بگم كه اين عرفاني كه الان دارم ميبينم عرفان واقعي نيست و داره امتحانم ميكنه... اون هنوز دوستم داره و از زماني كه بهم قول داده ديگه بهم دروغي نگفته .... با من بازي نكرده ..... واسش مهمم .... فقط و فقط قصد ازدواج با من رو داره نه چيز ديگه ...... يعني فكر اينكه بفهمم كه اون دوباره بهم دروغ گفته و شايد تا الان داشته نقش بازي ميكرده و ميخواسته سر كارم بگذاره و ........ من رو تا سر حد جنون ميبره
واسه اينه كه من به اميد زنده ام ..... ولي اگه اين اميدم به نا اميدي تبديل بشه ...........................








علاقه مندی ها (Bookmarks)