
نوشته اصلی توسط
شارلوت
خیلی خیلی ممنونم .من تنها نیستم و یکی هست که درکم کنه.این خودش دلگرمم میکنه
با خواهرش صحبت کردم گفت نه مطمئن باش چیز جدی و مهمی نیست
کلی دلگرمم کرد
ولی دوحس متناقض دارم
عشق و نفرت همزمان.میخام تو بغلش باشم اما وقتی بغلم میکنه حالم بد میشه
آبجیش میگه فعلنزیاد پاپیچش نشو و گیر نده و خوب برخورد کن که باز همین بهانه نشه بای فرار بیشتر از تو
میگفت اون عاشقت بوده و هست و خودش تورو انتخاب کرده و هنوزم که هنوزه مثل همون اوایل جلو همه ازت طرفداری و تعریف میکنه و امکان نداره به قصد خیانت اینکارو کرده باشه
میگفت اونکه نه بر و رویی داره نه پولی داره و وقت .شاید فقط سر کل کل بوده.شاید اون زنگ زده و این سر یک کنجکاوی احمقانه پیگیر شده
میگفت کاری نکن که بیشتر بره سمت اون
بنظرتون همین کارو بکنم؟
دوستان توروخدا راهنماییم کنین
واقعا به حرفاتون احتیاج دارم
- - - Updated - - -
دیشب بهش گفتم سپردمت به خدا
هم تورو هم زندگیمو سپردم به خدا
توکلم به خدامه.هروقت خیلی به خدا نزدیک شدم و خیلی دعا کردم یه اتفاقی افتاد واسم
اینبارم رفته بودیم مشهد و من تو حرم خیلی دعا کردم.تو عزاداری محرم خیلی دعا کردم و درست چندروز بعد اینطوری شد
خوارشوهرم میگه این کارا مال شیطونه که میخاد توکل و ایمانتو سست کنه تو توکلت به خدا باشه و خیالت راحت
علاقه مندی ها (Bookmarks)