به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 46
  1. #31
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    یعنی باید خودت برای خودت مهم باشی. تو برای خودت از همه ی ادما باید مهمتر ارزشمند تر و دوست داشتنتی تر باشی. باید با خودت مثله بهترین رفتار کنی. خودتو از همه چی بیشتر دوست داشته باشی. این میشه خود عشق. وقتی در وجودت علاقه و مهر نسبت به شخص خودت پر باشه می تونی یه مقداری هم از این مهر رو به دیگران هم بدی. وقتی خودتو دوست داری به خودت ارزش می دی خودت به خودت احترام می ذاری، برای خودت کم کم و با خوشحالی تلاش می کنی توی زندگیت هم می بینی پیشرفت می کنی و چون اصل و معیار همه ی کارات و همه ی حس هات خودتی و خودت همیشه پیش خودتی و با خودت مهربونی، پس یه حالت ثبات هم درت همیشه خواهد بود. اون تاییدی هم که دیگران از ادم دریغ می کنن هم خودت می تونی به خودت هر وقت خواستی بدی.
    در نهایت همه ی این کارا و احساس ها باعث میشن شخصیت و رفتاری ارایه بدی که محترم دوست داشتنی و با ثبات و محکمه. و دیگران هم خوشحال میشن که کنارت باشن. یعنی به جای اینکه بخوای مثله اون کسی باشی که این و اون می خوان همونی بشو که شخص خودت می خوای. وقتی ادم هی بخواد این و اونو راضی نگه داره هم کارش سخت میشه چون هر کی یه مدلیه و هم اینکه اخرش همه ناراضین. اما اگه در راستای پیشرفت شخصی فردی اجتماعی درسی روحی خودت قدم برداری هم اعصابت راحت تره چون فقط طرف حسابت خودتی هم اینکه هر کسی که باهات متناسبه می تونه باهات توی زندگی یا یه مقطعی از زندگی همراستا بشه و خوشحال تر بشین هر دوتون. بقیه هم خود به خود بهت احترام میذارن وقتی خودت به خودت اهمیت بدی. هر کاری که می کنی و نمی کنی به خاطر خودت باشه.
    ویرایش توسط meinoush : پنجشنبه 16 آبان 92 در ساعت 23:00

  2. کاربر روبرو از پست مفید meinoush تشکرکرده است .

    Pooh (جمعه 17 آبان 92)

  3. #32
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 23 بهمن 92 [ 11:43]
    تاریخ عضویت
    1392-3-01
    نوشته ها
    191
    امتیاز
    909
    سطح
    16
    Points: 909, Level: 16
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 91
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    67

    تشکرشده 218 در 126 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    33
    Array
    از اين بابت خوشحال شدم
    كه گفتي دوست نداري تصور اون شخص رو بكني اين يعني شديدا احتياج به يك همدم و مونس داري
    ولي چون شرايطت ايجاب ميكنه كه به خودت بگيpooh چرا الكي ميخاي دلتو خوش كني-چرا ميخواي خودتو زجر بدي
    چون جديدا نه خواستگاري داري كه بخواي روش فكر كني و اميدوار بشي نه ....
    اين يعني احساسات تو توي خونتون كشته شده
    يا بهتر بگم سركوب شده واسه روزي كه اون احساسات همگي بخوان بيدار بشن
    و اون روز روزي نيست جز بودن با كسي كه بايد باشي
    اين احساسات خفته تو به قدري هست كه ميگي وقتي با علي رابطه داشتي بهت گفته
    " تو منو برای خودت میخواستی... تو عاشق خودت بودی نه من"

    اره چرا كه نه
    چرا بايد خودت رو دوست نداشته باشي تو بايد عاشق خودت باشي ارزش خودت رو بايد هميشه حفظ كني مگه كم عذاب كشيدي
    متقابلا كه محبت كني محبت خواهي ديد از طرفت

    انتظارشو داشتم واكنش نشون بدي نسبت به خانوادت و حرفايي كه زدم چرا؟
    چون تو خانواده ات رو دوست داري
    مشكل تو اينه كه خانواده ات يا زبون احساسات تو رو متوجه نميشن
    يا اونو درست تعبير نميكنن


    چرا فكر ميكني دوست داشته شدن يك نياز كاذبه؟
    يعني تا اينقدر از فلسفه محبت و دوست داشتن دور و غريبه شدي
    تا جايي كه شايد تصور كني عشق دختر با پدر و مادر واسه همون سريالهاي تلويزيونه

    اینکه من میخواستم اون جوری باشم که کسانی که دوستشون دارم و بهشون نیاز دارم دوستم داشته باشن اشتباه بوده؟
    نه اصلا اشتباه نيست به شرطي كه حق و حرمت نفس خودت رو هم نگه داشته باشي
    ايا نگه داشتي؟
    براي مثال
    من هیچوقت نمیخوام به برادرام چیزی بگم چون نمیخوام خردشون کنم. بارها جلوی دیگران منو مسخره کرده اند اما من برنگشته ام جوابشونو بدم چون نمیخوام جلو بقیه شخصیتشون رو بشکنم. ولی اونها بارها این کارو کرده اند. مثلا یه بار خونه عمه ام اینا بودیم. یه پسر عمه دارم که 4 سال ازم بزرگتره. یه دفعه متوجه شدم که پسر عمه ام و برادرام پیش هم نشستن و دارن منو نگاه میکنن و بدجور میخندن. یهو پسر عمه ام گفت : " پو خانم، مجید (براردم) میگه ببینید پو چقدر قیافه اش مسخره است."
    فکر میکنید چه حالی به من دست داد؟ به خدا بغضم گرفت. ولی به زور لبخند زدم. دیدم دختر عمه ام لبشو گاز گرفته و داره با تعجب نگاه میکنه به من و برادرم. اونم از این حرف برادرم تعجب کرده بود و خیلی به نظرش این حرف زشت بود. ولی من ادامه دادم : من و مجید از این شوخی ها با هم زیاد داریم. مجید گفت" خداییش شوخی نمیکنم نگاش کنید؟ خداییش خنده داره . نه؟"

    چرا ؟
    چرا به خودت ظلم ميكني؟چرا ميزاري بهت ظلم بشه؟
    ميدونستي كسي كه -به كسي ظلم ميكنه با كسي كه اجازه ميده بهش ظلم بشه و دفاعي از خودش نميكنه در يك جايگاه باز خواست ميشن(اخرت) ؟!

    هر مدلي كه ميخاد باشه -باشه
    (مادرت كه نبوده برادرت بوده)



    - - - Updated - - -

    از اين بابت خوشحال شدم
    كه گفتي دوست نداري تصور اون شخص رو بكني اين يعني شديدا احتياج به يك همدم و مونس داري
    ولي چون شرايطت ايجاب ميكنه كه به خودت بگيpooh چرا الكي ميخاي دلتو خوش كني-چرا ميخواي خودتو زجر بدي
    چون جديدا نه خواستگاري داري كه بخواي روش فكر كني و اميدوار بشي نه ....
    اين يعني احساسات تو توي خونتون كشته شده
    يا بهتر بگم سركوب شده واسه روزي كه اون احساسات همگي بخوان بيدار بشن
    و اون روز روزي نيست جز بودن با كسي كه بايد باشي
    اين احساسات خفته تو به قدري هست كه ميگي وقتي با علي رابطه داشتي بهت گفته
    " تو منو برای خودت میخواستی... تو عاشق خودت بودی نه من"

    اره چرا كه نه
    چرا بايد خودت رو دوست نداشته باشي تو بايد عاشق خودت باشي ارزش خودت رو بايد هميشه حفظ كني مگه كم عذاب كشيدي
    متقابلا كه محبت كني محبت خواهي ديد از طرفت

    انتظارشو داشتم واكنش نشون بدي نسبت به خانوادت و حرفايي كه زدم چرا؟
    چون تو خانواده ات رو دوست داري
    مشكل تو اينه كه خانواده ات يا زبون احساسات تو رو متوجه نميشن
    يا اونو درست تعبير نميكنن


    چرا فكر ميكني دوست داشته شدن يك نياز كاذبه؟
    يعني تا اينقدر از فلسفه محبت و دوست داشتن دور و غريبه شدي
    تا جايي كه شايد تصور كني عشق دختر با پدر و مادر واسه همون سريالهاي تلويزيونه

    اینکه من میخواستم اون جوری باشم که کسانی که دوستشون دارم و بهشون نیاز دارم دوستم داشته باشن اشتباه بوده؟
    نه اصلا اشتباه نيست به شرطي كه حق و حرمت نفس خودت رو هم نگه داشته باشي
    ايا نگه داشتي؟
    براي مثال
    من هیچوقت نمیخوام به برادرام چیزی بگم چون نمیخوام خردشون کنم. بارها جلوی دیگران منو مسخره کرده اند اما من برنگشته ام جوابشونو بدم چون نمیخوام جلو بقیه شخصیتشون رو بشکنم. ولی اونها بارها این کارو کرده اند. مثلا یه بار خونه عمه ام اینا بودیم. یه پسر عمه دارم که 4 سال ازم بزرگتره. یه دفعه متوجه شدم که پسر عمه ام و برادرام پیش هم نشستن و دارن منو نگاه میکنن و بدجور میخندن. یهو پسر عمه ام گفت : " پو خانم، مجید (براردم) میگه ببینید پو چقدر قیافه اش مسخره است."
    فکر میکنید چه حالی به من دست داد؟ به خدا بغضم گرفت. ولی به زور لبخند زدم. دیدم دختر عمه ام لبشو گاز گرفته و داره با تعجب نگاه میکنه به من و برادرم. اونم از این حرف برادرم تعجب کرده بود و خیلی به نظرش این حرف زشت بود. ولی من ادامه دادم : من و مجید از این شوخی ها با هم زیاد داریم. مجید گفت" خداییش شوخی نمیکنم نگاش کنید؟ خداییش خنده داره . نه؟"

    چرا ؟
    چرا به خودت ظلم ميكني؟چرا ميزاري بهت ظلم بشه؟
    ميدونستي كسي كه -به كسي ظلم ميكنه با كسي كه اجازه ميده بهش ظلم بشه و دفاعي از خودش نميكنه در يك جايگاه باز خواست ميشن(اخرت) ؟!

    هر مدلي كه ميخاد باشه -باشه
    (مادرت كه نبوده برادرت بوده)



    - - - Updated - - -

    براي مثال

    من هیچوقت نمیخوام به برادرام چیزی بگم چون نمیخوام خردشون کنم. بارها جلوی دیگران منو مسخره کرده اند اما من برنگشته ام جوابشونو بدم چون نمیخوام جلو بقیه شخصیتشون رو بشکنم. ولی اونها بارها این کارو کرده اند. مثلا یه بار خونه عمه ام اینا بودیم. یه پسر عمه دارم که 4 سال ازم بزرگتره. یه دفعه متوجه شدم که پسر عمه ام و برادرام پیش هم نشستن و دارن منو نگاه میکنن و بدجور میخندن. یهو پسر عمه ام گفت : " پو خانم، مجید (براردم) میگه ببینید پو چقدر قیافه اش مسخره است."
    فکر میکنید چه حالی به من دست داد؟ به خدا بغضم گرفت. ولی به زور لبخند زدم. دیدم دختر عمه ام لبشو گاز گرفته و داره با تعجب نگاه میکنه به من و برادرم. اونم از این حرف برادرم تعجب کرده بود و خیلی به نظرش این حرف زشت بود. ولی من ادامه دادم : من و مجید از این شوخی ها با هم زیاد داریم. مجید گفت" خداییش شوخی نمیکنم نگاش کنید؟ خداییش خنده داره . نه؟"

    يادم رفت بنويسم پس شخصيت خودت چي ميشه كجا ميره؟


  4. کاربر روبرو از پست مفید gisu تشکرکرده است .

    Pooh (جمعه 17 آبان 92)

  5. #33
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 27 خرداد 93 [ 17:18]
    تاریخ عضویت
    1392-8-09
    نوشته ها
    17
    امتیاز
    554
    سطح
    11
    Points: 554, Level: 11
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 21 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    دوستان ببخشینا ، فکر می کنم این طوری که شما می گین خیلی خوبه و از تهش هم نتیجه خوبی در میاد .
    فقط یه چیزی هست که من متوجه نمی شم ، اگه برام توضیح بدین خیلی ممنون می شم. اگه این که می گم به نظرتون به موضوع تایپک پوه مربوط نیست طبق قوانین سایت کاملا درسته که اصلا بهش جواب ندین.
    ( پوه عزیزم اگه چیزی که می خوام بگم به نظرت خیلی بی ربط بود لطفا ناراحت نشیا . خودمم مطمئن نیستم که درست می گم . فقط یه چیزیه که هی میاد تو کله ام و همه اش به نظرم میاد که ربط داره به این صحبت ها ...)
    دوستان من فکر می کنم ما همگی و این جا (پوه به طور خاص) عذاب وجدان می گیریم از بیان این که خانواده مونو و مخصوصا پدر و مادرمونو دوست نداشته باشیم و بنابراین اگر دوستشون نداشته باشیم هم تمایل داریم که انکار کنیم که دوستشون نداریم.
    و فکر می کنم کلا همیشه یه ربطی بین چیزی که بهش می گن محبت با چیزی که بهش می گن عذاب وجدان وجود داره...
    و پوه هم الان عذاب وجدان گرفته و خودش متوجه نیست...
    و عذاب وجدانه که باعث شده این تایپکو ایجاد کنه...
    پوه جان لطفا اگه خیلی غلط می گم ببخشینا .

    با عرض معذرت از همگی اگه خیلی بی ربط بود و اگه خیلی اشتباه فهمیده ام...

  6. کاربر روبرو از پست مفید ساکورا تشکرکرده است .

    Pooh (جمعه 17 آبان 92)

  7. #34
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 27 خرداد 93 [ 17:18]
    تاریخ عضویت
    1392-8-09
    نوشته ها
    17
    امتیاز
    554
    سطح
    11
    Points: 554, Level: 11
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 21 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    یعنی منظورم این بود که به پوه بگم که تو آدم خوبی هستی و خانواده ات هم آدمای خوبی هستن و تو یه کارایی که وظیفه ته انجام می دی و اونا هم لابد یه کارایی که وظیفه خودشون می دونن رو انجام می دن .
    ولی مجبور نیستین همدیگرو دوست داشته باشین که مثلا از این که گاهی جس کنی دوسشون نداری عذاب وجدان بگیری.

    یعنی این که آدم کسی رو آدم خوبی بدونه ملازمه نداره با این که آدم اونو دوست داشته باشه.
    یعنی این توهین به کسی یا صدمه زدن به کسی یا بدرفتاری با کسی نیست که آدم اونو دوست نداشته باشه.

    الان حس می کنم که در تایپک پوه اخلال ایجاد کردم و حرفا رو زیادی تئوری کردم.
    اصلا این چیزایی که من گفتم مربوط بودن؟
    یه جورایی حس می کنم اگه نمی گفتم بهتر بود... احساس می کنم بحث دوستامو منحرف کردم...
    الان خودم عذاب وجدان گرفتم!

  8. کاربر روبرو از پست مفید ساکورا تشکرکرده است .

    Pooh (جمعه 17 آبان 92)

  9. #35
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    ساکورا جان...
    اصلا ناراحت نشدم عزیزم
    بحث هم منحرف نشده. نگران نباش.
    اتفاقا درست میگی. من همش فکر میکنم خیلی بدم که احساسی به دیگران ندارم.

    بعدشم اینجا هر کسی یه نظری داره. ممکنه نظر دو نفر با هم حتی متضاد هم باشه. ولی نظر همه محترمه. ساکورا جان..اصلا نمیخواد اینقدر عذاب وجدان داشته باشی که نظرهات درسته یا نه. اینجا هر کسی نظر خودشو میگه.
    و منم ممنونم ازت که نظرت رو برام میگی. و نظرت هم تقریبا در مورد من صدق میکنه.

  10. #36
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    میخواستم نیام دیگه.
    ولی حالم بده.

    بابا یه شهر دیگه عمل کرده. الان من نزدیک یک ماهه بابا رو ندیدم. عمل جراحیش هم خیلی سنگین بوده.
    امروز برادرم یه عکس از بابا برام فرستاده بود.
    بابا به شدت لاغر و ضعیف شده. توی عکس خیلی بی حال بود.
    از وقتی دیدم قفسه سینه ام داره میترکه ولی نمیتونم گریه کنم.
    نمیتونم گریه کنم.
    دو ساله که به خودم اجازه نمیدم گریه کنم. (البته مواقعی هم شده یکم گریه کرده ام اما اونا رو هم زود جلوی خودمو گرفته ام)
    فکر میکنم برای هیچ بدبختی ای نباید گریه کرد. چون پاره ای نیست. فکر میکنم باید پذیرفتش. نباید درد کشید و گریه کرد. حس میکنم حق اینکه بخوام چیزها اونجوری باشن که من میخوام ندارم.پس اگر هم اون جوری نیستن که من میخوام گریه نداره.
    دارم خفه میشم.
    اما نمیتونم گریه کنم.

  11. #37
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 26 دی 92 [ 19:23]
    تاریخ عضویت
    1392-7-26
    نوشته ها
    71
    امتیاز
    398
    سطح
    7
    Points: 398, Level: 7
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    92

    تشکرشده 77 در 41 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    میخواستم نیام دیگه.
    ولی حالم بده.

    بابا یه شهر دیگه عمل کرده. الان من نزدیک یک ماهه بابا رو ندیدم. عمل جراحیش هم خیلی سنگین بوده.
    امروز برادرم یه عکس از بابا برام فرستاده بود.
    بابا به شدت لاغر و ضعیف شده. توی عکس خیلی بی حال بود.
    از وقتی دیدم قفسه سینه ام داره میترکه ولی نمیتونم گریه کنم.
    نمیتونم گریه کنم.
    دو ساله که به خودم اجازه نمیدم گریه کنم. (البته مواقعی هم شده یکم گریه کرده ام اما اونا رو هم زود جلوی خودمو گرفته ام)
    فکر میکنم برای هیچ بدبختی ای نباید گریه کرد. چون پاره ای نیست. فکر میکنم باید پذیرفتش. نباید درد کشید و گریه کرد. حس میکنم حق اینکه بخوام چیزها اونجوری باشن که من میخوام ندارم.پس اگر هم اون جوری نیستن که من میخوام گریه نداره.
    دارم خفه میشم.
    اما نمیتونم گریه کنم.
    سلام pooh عزیز
    انشالا... حال پدرتون زودتر خوب بشه و برگردن پیشتون.
    به نظر من شما روی مبحث گریه کردن و نکردن خیلی حساس شدی.
    و ببین بین ناراحت بودن و گریه نکردن و ناراحت نبودن و گریه نکردن فرق هستا!
    شما جزء کدوم دسته ای؟ به نظر من اولی. چون اگه ناراحت نبودی الان اینجا هم نبودی.
    خیلی از انسانها در اوج ناراحتی شون هم گریه نمی کنند. مثل عمه من. و خومم اینطوریم ولی نه به شدت عمه ام. و وقتی تنهام گریه می کنم تا جلوی دیگران.

    حس میکنم حق اینکه بخوام چیزها اونجوری باشن که من میخوام ندارم.پس اگر هم اون جوری نیستن که من میخوام گریه نداره.
    الان اینکه گفتی یعنی چی؟
    عزیزم چرا انقدر زندگی را به کام خودت تلخ می کنی؟
    عزیز من یک برخوردهایی در گذشته به وجود امده و شما را رنجونده و الان هم عصبانی هستی و هم برای پدرت ناراحتی. به نظر من بیا گذشته را فراموش کن و همه لحظات ناراحت کننده را از ذهنت پاک کن. ببین خدا چه قدر بخشنده است. شما هم بیا خانواده را ببخش و در این مدت سعی کن تا جایی که می تونی غمخوار پدرت باشی و هر کاری که از دستت بر میاد انجام بدی. به نظر من الان فرصت خوبی که رابطه خوبی را از نو با خانواده شروع کنی و گذشته ها را فراموش کنی.
    الان پدرتون بیشتر از هر وقت دیگری به شما و دیگر اعضای خانواده نیاز دارند. همانطور که خودت هم میدونی اگر بیمار از لحاظ روحی در وضعیت خوبی باشه به بهبود وضعیت جسمی شون کمک می کنه.
    اگر میتونی بری ان شهری که پدرتون هستن, تعلل نکن و پاشو برو عیادت پدرت و اگر هم نمی تونی همین الان یک زنگ بزن و باهاشون صحبت کن و ازشون دلجویی کن و حتی اگه لازم میدونی بابت گذشته باید عذر خواهی کنی, اینکار را هم بکن! البته اگر لازم است! و خلاصه سعی کن که هر طور می تونی از طریق همین تلفن خوشحال شون کنی.
    مطمئن باش اگه رابطه ات را با خانواده خوب کنی, همه مشکلاتت بر طرف میشه.
    فقط کافیه گذشته را فراموش کنی و کمی از صفت بخشنده بودن که خدا بهمون داده استفاده کنی و دست از لج بازی با خودت برداری! و بیاد بیاری که چه قدر پدرت دوست داره و عاشقته و چه قدر هم خودت عاشقی ولی داری فرصت های با ایشون بودن را خیلی راحت از هردو تون می گیری و به جای اینکه پیششون باشی و خوشحالشون کنی, داری فرصت ها را از دست میدی و زندگی را تلخ و نابود می کنی!
    منم بعضی وقتها از دست مامان بابام خیلی ناراحت بودم. خصوصا پدرم ولی وقتی با خودم صادق بودم می دونستم که با تمام وجود دوسشون دارم و براشون میمیرم.
    پس پاشو برو یک زنگ بزن و بعد هم دو رکعت نماز بخون و برای خوب شدن پدرت دعا کن و همینطور برای خوب شدن رابطه ات با خانواده هم از خدا بخواه. البته اول شما باید بخوای تا خدا هم بهت کمک کنه. منم برای پدرتون دعا می کنم که زودتر خوب بشن و بیان پیشتون و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنید

    دوستان بیاین همه مون برای زودتر خوب شدن پدر pooh دعا کنیم

  12. کاربر روبرو از پست مفید N.I.K.I تشکرکرده است .

    Pooh (چهارشنبه 22 آبان 92)

  13. #38
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    ممنونم نیکی عزیز.
    از همه ی دوستانی هم که برای سلامتی و بهبود پدرم دعا میکنند ممنونم.

  14. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    N.I.K.I (چهارشنبه 22 آبان 92)

  15. #39
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 26 دی 92 [ 19:23]
    تاریخ عضویت
    1392-7-26
    نوشته ها
    71
    امتیاز
    398
    سطح
    7
    Points: 398, Level: 7
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    92

    تشکرشده 77 در 41 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    ممنونم نیکی عزیز.
    از همه ی دوستانی هم که برای سلامتی و بهبود پدرم دعا میکنند ممنونم.
    سلام pooh جونم. خوبی؟
    به نظرم هنوزم ناراحتی و صحبت هام فایده نداشت
    واقعا از چی ناراحتی؟؟؟؟؟

  16. کاربر روبرو از پست مفید N.I.K.I تشکرکرده است .

    Pooh (چهارشنبه 22 آبان 92)

  17. #40
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    بهترم.
    خوشبختانه تونستم یکمی گریه کنم. یه زنگ هم زدم به بابا و باهاش حرف زدم. چند بار هم قربون صدقه اش رفتم. گفتم هم زود خوب بشید و بیاید، ما دلمون تنگ شده.
    بابا بعد از عملش حالت تهوع شدید داره و نمیتونه غذا بخوره. به زور میتونن دو سه تا قاشق سوپ بهش بدن.
    امشب به بابا گفتم : بابایی غذاتونو هم سعی کنید بخورید. منم دارم حسابی میخورم که شما که میاید تپل شده باشم و خوشکل شده باشماااا. پس شما هم غذاتونو بخورید.

  18. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    N.I.K.I (پنجشنبه 23 آبان 92), دختر مهربون (پنجشنبه 23 آبان 92)


 
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.