میدونی؟؟؟
موقعیت من کاملا شبیه شماست!
خدای من! انگار یه همدرد پیدا کردم!
من هم چند ماهی هست که یه خواستگار برام اومده که دکتر دندونپزشکه و داره تخصص میگیره.خیلی هم پسر خوب و خونواده داریه.همه تو خونه از اینکه من هنوز مردد هستم مات و متحیر موندن.ولی من چند تا مشکل با این آدم دارم و یکیش اینه که مثل شما از قیافه اش خوشم نیومده.به دلم نمیشینه و دومیش اینه که حس میکنم زیاد وجه مشترک نداریم.این در حالیه که من یک سال پیش به یکی از همکلاسیهام که یک سال هم از من کوچیکتره علاقه پیدا کردم.البته ما ارتباط آنچنانی با هم نداشتیم.فقط در حد اس ام اس و هیچ وقت حتی با هم تنها بیرون نرفتیم.ولی طی همین مدت من علاقه خاصی بهش پیدا کردم و اون هم همینطور.خیلی خوش قیافه و باهوش و همه فن حریف و در ضمن شاگرد اول کلاسمونه.شوخ و بانمک و با روابط اجتماعی بالایی بود درست شخصیتی که من دوست دارم.. ولی هیچ وقت واقعا فکر نمیکردم که باهاش ازدواج کنم یا یه ذره قضیه جدی بشه چون هم ازم کوچیکتر بود و هم مال یه دهاتی توی یه استان دیگه بود و از فکر کردن به اینکه چه جور آدمی و از چه خونواده ای ممکنه باشه وحشت داشتم.اون هم با اینکه ازم خوشش میومد ولی یا جراتش رو نداشت یا اونقدر حسش بهم قوی نبود که ازم خواسگاری کنه.البته یه بار بهم گفت با هم دوست باشیم. که من قبول نکردم و گفتم اهل دوستی نیستم.با این حال از حالات و حرفهاش میدونستم که هنوز دوستم داره.بالاخره هم یه اتفاقاتی افتاد که رابطه مون قطع شد و مدت کوتاهی گذشته بود که خواسگار فعلی پیدا شد.
اولش قیافه اش خیلی تو ذوقم زد و بعد شروع کردم به ایراد گرفتن ازش....
چه کار کنم؟تو دلم نمیره!
همین چند وقته وقتی با خودم فکر کردم فهمیدم در واقع علت اصلی عدم پذیرش من به خاطر ته مونده علاقه ایه که به همکلاسیم دارم!مخصوصا که هنوز هم تو دانشگاه میبینمش!
در عین حال فکر میکنم اگر به این آدم جواب منفی بدم هررررگز ازدواج نخواهم کرد!
نه که خواستگار نداشته باشم...شاید باورتون نشه ولی این آقا پاقدم خوبی هم داشته!از وقتی اومده چندتا خواستگار دیگه همزمان پیدا شدند!
ولی این از همه لحاظ از همه بهتر بوده.
میدونم که اگه ردش کنم ...خواسگارهای بعدی رو هم از لحاظ موقعیت تحصیلی و شغلی با این یکی مقایسه خواهم کرد و تاسف خواهم خورد.و در ضمن دیگه حوصله آدم جدید تو زندگیم ندارم...کسی که ندونم کیه چیه و خونوادش چه طورین و چه آینده ای در انتظارم خواهد بود و زمان زیادی که باید صرف بشه تا جواب همه این سوالها رو پیدا کنم...خسته ام میکنه.
پس من فکر میکنم از اونجایی که موقعیتمون شبیه منه شاید راهکاری که من انتخاب کردم به درد شما هم بخوره!
من میخوام به خودم زمان بدم
تا هم همکلاسی عزیزم رو از ذهنم کم کم بیرون کنم و قبول کنم که توی زندگی و آینده ام جایی نداره و هم همزمان جایی تو دلم برای این آدم جدید باز کنم.
و تنها چیزی که از پدر و مادر و خانواده ام خواسته ام این بوده که منو به حال خودم رها کنند که به آرومی طبق نقشه خودم پیش برم و خیلی زود زیر بار عقد و عروسی و بقیه برنامه ها نرن.
من تا زمانی که حس خاصی به این آدم پیدا نکرده ام وظیفه خودم نمیدونم که بهش زنگ بزنم و احوال پرسی کنم یا بهش ابراز علاقه کنم.فقط صبر میکنم تا این حس واقعا برام ایجاد بشه.
و ....به من اعتماد کن!اینجوری عزت و بهای آدم هم بیشتر نگه داشته میشه تا طوری رفتار کنی که انگار شاهزاده سوار بر اسبت رسیده و سالهاست که منتظرشی!بذار یه کم اون منتظر تو بمونه ...اینجوری قدرتو بیشتر میدونه.
هرچقدر که دلت میخواد فکر کن و تصمیم درست رو بگیر.نذار دیگران هولت کنن.
موفق باشی عزیزم.
- - - Updated - - -
میدونی؟؟؟
موقعیت من کاملا شبیه شماست!
خدای من! انگار یه همدرد پیدا کردم!
من هم چند ماهی هست که یه خواستگار برام اومده که دکتر دندونپزشکه و داره تخصص میگیره.خیلی هم پسر خوب و خونواده داریه.همه تو خونه از اینکه من هنوز مردد هستم مات و متحیر موندن.ولی من چند تا مشکل با این آدم دارم و یکیش اینه که مثل شما از قیافه اش خوشم نیومده.به دلم نمیشینه و دومیش اینه که حس میکنم زیاد وجه مشترک نداریم.این در حالیه که من یک سال پیش به یکی از همکلاسیهام که یک سال هم از من کوچیکتره علاقه پیدا کردم.البته ما ارتباط آنچنانی با هم نداشتیم.فقط در حد اس ام اس و هیچ وقت حتی با هم تنها بیرون نرفتیم.ولی طی همین مدت من علاقه خاصی بهش پیدا کردم و اون هم همینطور.خیلی خوش قیافه و باهوش و همه فن حریف و در ضمن شاگرد اول کلاسمونه.شوخ و بانمک و با روابط اجتماعی بالایی بود درست شخصیتی که من دوست دارم.. ولی هیچ وقت واقعا فکر نمیکردم که باهاش ازدواج کنم یا یه ذره قضیه جدی بشه چون هم ازم کوچیکتر بود و هم مال یه دهاتی توی یه استان دیگه بود و از فکر کردن به اینکه چه جور آدمی و از چه خونواده ای ممکنه باشه وحشت داشتم.اون هم با اینکه ازم خوشش میومد ولی یا جراتش رو نداشت یا اونقدر حسش بهم قوی نبود که ازم خواسگاری کنه.البته یه بار بهم گفت با هم دوست باشیم. که من قبول نکردم و گفتم اهل دوستی نیستم.با این حال از حالات و حرفهاش میدونستم که هنوز دوستم داره.بالاخره هم یه اتفاقاتی افتاد که رابطه مون قطع شد و مدت کوتاهی گذشته بود که خواسگار فعلی پیدا شد.
اولش قیافه اش خیلی تو ذوقم زد و بعد شروع کردم به ایراد گرفتن ازش....
چه کار کنم؟تو دلم نمیره!
همین چند وقته وقتی با خودم فکر کردم فهمیدم در واقع علت اصلی عدم پذیرش من به خاطر ته مونده علاقه ایه که به همکلاسیم دارم!مخصوصا که هنوز هم تو دانشگاه میبینمش!
در عین حال فکر میکنم اگر به این آدم جواب منفی بدم هررررگز ازدواج نخواهم کرد!
نه که خواستگار نداشته باشم...شاید باورتون نشه ولی این آقا پاقدم خوبی هم داشته!از وقتی اومده چندتا خواستگار دیگه همزمان پیدا شدند!
ولی این از همه لحاظ از همه بهتر بوده.
میدونم که اگه ردش کنم ...خواسگارهای بعدی رو هم از لحاظ موقعیت تحصیلی و شغلی با این یکی مقایسه خواهم کرد و تاسف خواهم خورد.و در ضمن دیگه حوصله آدم جدید تو زندگیم ندارم...کسی که ندونم کیه چیه و خونوادش چه طورین و چه آینده ای در انتظارم خواهد بود و زمان زیادی که باید صرف بشه تا جواب همه این سوالها رو پیدا کنم...خسته ام میکنه.
پس من فکر میکنم از اونجایی که موقعیتمون شبیه منه شاید راهکاری که من انتخاب کردم به درد شما هم بخوره!
من میخوام به خودم زمان بدم
تا هم همکلاسی عزیزم رو از ذهنم کم کم بیرون کنم و قبول کنم که توی زندگی و آینده ام جایی نداره و هم همزمان جایی تو دلم برای این آدم جدید باز کنم.
و تنها چیزی که از پدر و مادر و خانواده ام خواسته ام این بوده که منو به حال خودم رها کنند که به آرومی طبق نقشه خودم پیش برم و خیلی زود زیر بار عقد و عروسی و بقیه برنامه ها نرن.
من تا زمانی که حس خاصی به این آدم پیدا نکرده ام وظیفه خودم نمیدونم که بهش زنگ بزنم و احوال پرسی کنم یا بهش ابراز علاقه کنم.فقط صبر میکنم تا این حس واقعا برام ایجاد بشه.
و ....به من اعتماد کن!اینجوری عزت و بهای آدم هم بیشتر نگه داشته میشه تا طوری رفتار کنی که انگار شاهزاده سوار بر اسبت رسیده و سالهاست که منتظرشی!بذار یه کم اون منتظر تو بمونه ...اینجوری قدرتو بیشتر میدونه.
هرچقدر که دلت میخواد فکر کن و تصمیم درست رو بگیر.نذار دیگران هولت کنن.
موفق باشی عزیزم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)