به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 46
  1. #21
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 27 خرداد 93 [ 17:18]
    تاریخ عضویت
    1392-8-09
    نوشته ها
    17
    امتیاز
    554
    سطح
    11
    Points: 554, Level: 11
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 21 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عزیزم منم خانواده ام خیلی اذیتم کردن و حالا برای خودم این طوری حل کردم مسائل مربوط به اونا رو که می گم بین دوست داشتن کسی و وظیفه داشتن نسبت به کسی فرق هست. به خودم میگم من اخلاقا وظیفه دارم یه کارایی براشون انجام بدم و اون کارا رو انجام می دم و هر اتفاقی هم که بیفته و هر رفتاری که نشون بدن نباید باعث بشه وظایفمو انجام ندم. اگه پیش بیاد که وظایفمو انجام ندم ، به خودم حق می دم که عذاب وجدان بگیرم چون کاری رو که وظیفه خودم بوده انجام ندادم ، نه مثلا چون اونا ناراضی ان. یعنی مهم اینه که خودم راضی باشم نه این که اونا راضی باشن.( فایده این تفاوت قائل شدن بین این که خودم راضی باشم یا اونا راضی باشن اینه که خودمو موظف می دونم هر کاری که منطقا وظیفه ام باشه انجام بدم و در عین حال خانواده ام دیگه نمی تونن بابت چیزی که وظیفه من نیست به من عذاب وجدان بخورونن و منو فلج کنن. من مسئول تمام بدبختی های اونا نیستم. )ولی من وظیفه ندارم کسی رو دوست داشته باشم . دوست داشتن یه چیز انتخابیه و وقتی کسانی هستن که وابستگی عاطفی بهشون داشتن مساوی با صدمه دیدن توئه ، اصلا باید بیمار روانی باشی که خوشت بیاد از نظر عاطفی بهشون وابسته باشی. عذاب وجدان گرفتن به خاطر این که حس می کنی فلان کسو دوست نداری هم بی معناست. توی فرهنگ ما متاسفانه این تفکیک وجود نداره اصلا. یعنی می گن یا آدم کسی رو دوست داره و باهاش درست رفتار می کنه . یا کسی رو دوست نداره و باهاش بد رفتار می کنه ولی این که آدم صادقانه بگه فلان کسو دوست ندارم ولی تمام سعی خودمو می کنم که باهاش درست رفتار کنم چون وظیفه مه، به نظر اغلب آدمای جامعه مون مسخره است.حالا نمی گم برو بگو دوستون ندارما ، میگم خیال نکن عیب از توئه که نمی تونی آدمایی که بدرفتارنو دوست داشته باشی. تلقیناتشونم قبول نکن. این حرف مادرتو که می گه مثل آدم زندگی نمی کنی قبول نکن. مادرت با این توصیفی که ازش کردی نرمال نیست. مادر منم نرمال نیست. همیشه به من می گفتن که خوب نیستم و مشکل دارم و ... خیلی زندگیم بد بود. خیلی طول کشید تا کشف کردم منم که آدم بدی نیستم و اوناهستن که مشکل دارن . حالا دوسشون ندارم و از نظر عاطفی برام مردن اما وقتی بهم احتیاج دارن چون می گم وظیفه مه ، کلی براشون حمالی می کنم و مواظبشونم و ... حتی یه کارایی می کنم که خواهر و برادرام حاضر نیستن بکنن.فکر می کنم نتیجه بهتری هم داره . وقتی کسی رو دوست داشته باشی ، بهش امیدواری و ضربه هاشو برای خودت شدید می کنی و اگه اون به طور مداوم بدرفتار باشه ، شدت ضربه هاش تو رو هم از حالت تعادل روحی خارج می کنه . و وقتی تعادل روحی نداشته باشی نمی تونی حتی با اونم خوش رفتار باشی. اگه می خوای با پدر و مادر بدرفتارت خوش رفتار باشی بهتره نذاری تعادل روحیتو به هم بزنن. ...خودم وقتی این چیزا رو فهمیدم به رفتار خودم نگاه کردم و دیدم یه چیزاییم شبیه اوناست و مثل مال اونا غلطه . سعی کردم اون رفتارامو درست کنم و تا یه حدودایی موفق شدم. بهت پیشنهاد می کنم تو هم این کارو بکنی. مثلا این رفتار تو که یه لگد آروم زدی به پای برادرت و بهش گفتی همه این بدبختی ها از دست اون کار توئه و حالا هم از رو نمی ری ( فکر کنم داشته سیگار می کشیده. ها؟) از نوع همون رفتارای غلط خانواده ته. تو بهش عذاب وجدان شدیدی دادی بابت کاری که توش مقصر نبود. پدرت مقصر بوده. آدم وقتی داره بچه شو می زنه نباید اون قدر محکم بزنه که وقتی زنش میاد دخالت کنه ، دست زنش بشکنه. ( حالا بگذریم از این که توی بعضی ممالک می گن آدم نباید بچه شو بزنه !!! مخصوصا بچه نوجوون و جوون شو!!!) برادرت نمی خواسته که دست مادرت بشکنه. برادرت نمی خواسته که پدرت مادرتو بزنه. همون طور که تو مسئول همه ی بدبختی های زندگی پدرومادرت نیستی ، برادرت هم نیست. یه چیز دیگه دارم می نویسم برات الان دارم فکر می کنم بهش... فقط امیدوارم ناراحت نشی از اینا که می نویسم. ناراحت نمی شی؟

    - - - Updated - - -

    عزیزم منم خانواده ام خیلی اذیتم کردن و حالا برای خودم این طوری حل کردم مسائل مربوط به اونا رو که می گم بین دوست داشتن کسی و وظیفه داشتن نسبت به کسی فرق هست.
    به خودم میگم من اخلاقا وظیفه دارم یه کارایی براشون انجام بدم و اون کارا رو انجام می دم و هر اتفاقی هم که بیفته و هر رفتاری که نشون بدن نباید باعث بشه وظایفمو انجام ندم. اگه پیش بیاد که وظایفمو انجام ندم ، به خودم حق می دم که عذاب وجدان بگیرم چون کاری رو که وظیفه خودم بوده انجام ندادم ، نه مثلا چون اونا ناراضی ان. یعنی مهم اینه که خودم راضی باشم نه این که اونا راضی باشن.( فایده این تفاوت قائل شدن بین این که خودم راضی باشم یا اونا راضی باشن اینه که خودمو موظف می دونم هر کاری که منطقا وظیفه ام باشه انجام بدم و در عین حال خانواده ام دیگه نمی تونن بابت چیزی که وظیفه من نیست به من عذاب وجدان بخورونن و منو فلج کنن. من مسئول تمام بدبختی های اونا نیستم. )
    ولی من وظیفه ندارم کسی رو دوست داشته باشم . دوست داشتن یه چیز انتخابیه و وقتی کسانی هستن که وابستگی عاطفی بهشون داشتن مساوی با صدمه دیدن توئه ، اصلا باید بیمار روانی باشی که خوشت بیاد از نظر عاطفی بهشون وابسته باشی. عذاب وجدان گرفتن به خاطر این که حس می کنی فلان کسو دوست نداری هم بی معناست.
    توی فرهنگ ما متاسفانه این تفکیک وجود نداره اصلا. یعنی می گن یا آدم کسی رو دوست داره و باهاش درست رفتار می کنه . یا کسی رو دوست نداره و باهاش بد رفتار می کنه ولی این که آدم صادقانه بگه فلان کسو دوست ندارم ولی تمام سعی خودمو می کنم که باهاش درست رفتار کنم چون وظیفه مه، به نظر اغلب آدمای جامعه مون مسخره است.
    حالا نمی گم برو بگو دوستون ندارما ، میگم خیال نکن عیب از توئه که نمی تونی آدمایی که بدرفتارنو دوست داشته باشی. تلقیناتشونم قبول نکن. این حرف مادرتو که می گه مثل آدم زندگی نمی کنی قبول نکن. مادرت با این توصیفی که ازش کردی نرمال نیست. مادر منم نرمال نیست. همیشه به من می گفتن که خوب نیستم و مشکل دارم و ... خیلی زندگیم بد بود. خیلی طول کشید تا کشف کردم منم که آدم بدی نیستم و اوناهستن که مشکل دارن . حالا دوسشون ندارم و از نظر عاطفی برام مردن اما وقتی بهم احتیاج دارن چون می گم وظیفه مه ، کلی براشون حمالی می کنم و مواظبشونم و ... حتی یه کارایی می کنم که خواهر و برادرام حاضر نیستن بکنن.
    فکر می کنم نتیجه بهتری هم داره . وقتی کسی رو دوست داشته باشی ، بهش امیدواری و ضربه هاشو برای خودت شدید می کنی و اگه اون به طور مداوم بدرفتار باشه ، شدت ضربه هاش تو رو هم از حالت تعادل روحی خارج می کنه . و وقتی تعادل روحی نداشته باشی نمی تونی حتی با اونم خوش رفتار باشی. اگه می خوای با پدر و مادر بدرفتارت خوش رفتار باشی بهتره نذاری تعادل روحیتو به هم بزنن. ...
    خودم وقتی این چیزا رو فهمیدم به رفتار خودم نگاه کردم و دیدم یه چیزاییم شبیه اوناست و مثل مال اونا غلطه . سعی کردم اون رفتارامو درست کنم و تا یه حدودایی موفق شدم. بهت پیشنهاد می کنم تو هم این کارو بکنی. مثلا این رفتار تو که یه لگد آروم زدی به پای برادرت و بهش گفتی همه این بدبختی ها از دست اون کار توئه و حالا هم از رو نمی ری ( فکر کنم داشته سیگار می کشیده. ها؟) از نوع همون رفتارای غلط خانواده ته. تو بهش عذاب وجدان شدیدی دادی بابت کاری که توش مقصر نبود. پدرت مقصر بوده. آدم وقتی داره بچه شو می زنه نباید اون قدر محکم بزنه که وقتی زنش میاد دخالت کنه ، دست زنش بشکنه. ( حالا بگذریم از این که توی بعضی ممالک می گن آدم نباید بچه شو بزنه !!! مخصوصا بچه نوجوون و جوون شو!!!) برادرت نمی خواسته که دست مادرت بشکنه. برادرت نمی خواسته که پدرت مادرتو بزنه.
    همون طور که تو مسئول همه ی بدبختی های زندگی پدرومادرت نیستی ، برادرت هم نیست.
    یه چیز دیگه دارم می نویسم برات الان دارم فکر می کنم بهش... فقط امیدوارم ناراحت نشی از اینا که می نویسم. ناراحت نمی شی؟

  2. 2 کاربر از پست مفید ساکورا تشکرکرده اند .

    Pooh (پنجشنبه 16 آبان 92), yasi_20 (پنجشنبه 16 آبان 92)

  3. #22
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    من ترم هفت بودم که قضیه ازدواجم با علی به هم خورد.
    با این حال وقتی وقتی میخواستم فارغ التحصیل بشم مهمترین برنامه ام این بود که "من شادی و ارامش رو به خونه برمیگردونم."
    وقتی هم اومدم خونه همه ی تلاشم رو کردم. اتفاقا حداقل 80 درصد توجهم به نیازهای افراد خانواده ام بود.
    اون موقع مامان خب از صبح سر کار خودش بود و شب ساعتای هشت و نه می اومد.
    خواهر بزرگم شاغل بود و فرزند سه ساله ای داشت.
    یکی از خواهرای دیگم باید زبانشو کامل میکرد چون باید بعد از ازدواجش میرفت خارج از کشور.
    یکی از برادرام دانشجو بود و خوابگاهی بود.
    برادر دیگه ام هم که کلا در وضعیت چندان خوبی از نظر روحی قرار نداشت و کارای عجیب و غریب میکرد و رفته بود دنبال یه سری برنامه ها.

    خب در اون شرایط، صبح ساعت هفت خواهر زاده امو می آوردن پیش من و خواهرم میرفت سر کار. مامان هم خب میرفت سر کار خودش. بابا هم که سر کار خودش. من از خواهرزاده ام مراقبت میکردم و همه کار هم براش میکردم. از رسیدگی به تغذیه و بهداشتش گرفته تا غصه گفتن براش و شعر یادش دادن و کتاب خوندن و نقاشی و هرچیزی که میشد بهش یاد بدم.
    از اون طرف تمام کارهای خونه، تمامش، صد در صدش با من بود.(البته به جز خرید. که اونم گاهی نون و شیر رو خودم میخریدم)
    اون خواهرمم که کمک نمیکرد. منم زیاد توقعی نداشتم چون میدونستم باید وقت بذاره رو زبانش و فقط دو سه ماه وقت داشت برای آزمون.
    یکی از پسرخاله هاام هم شهر ما قبئول شده بود دانشگاه و زن و بچه رو ول کرده بود و اومده بود خونه ی ما. هشت ماه خونه ی ما بود. خب توی درسها به او هم کمک میکردم. وقتی میدید من چقدر برای خواهرزاده ام وقت میذارم و دلسوزانه مراقبت میکنم ازش، میگفت من حاضرم ماهی یه میلیون به تو بدم تو بچمو بزرگ کنی.
    اون یکی برادرمم که خیلی تشویقش میکردم که درس بخونه و...
    با اون یکی برادرم هم خیلی سعی میکردم مهربون باشم و بهش نزدیک بشم و بتونم کمکش کنم. از توجه به علایقش گرفته تا تاییدش در کارهای مثبتی که میکرد تشویق و تحسینش، حرف زدن باهاش، مسخره بازی و دلقک بازی در آوردن تا او بخنده،نامه نوشتن براش، نصیحت خواهرانه، و هر کاری که به ذهنم میرسید براش میکردم.
    بابا ساعت 7 شب که می اومد خونه خب پیشش مینشستم. حرف میزد گوش میکردم. ازش پذیرایی میکردم و ...

    همه ی این کارا رو هم از ته دل انجام میدادم.
    بارها شد زنگ میزدم به اون مشاور و به خاطر اون برادرم زار زار گریه میکردم که چیکارش کنم که یکم درست زندگی کنه؟
    همیشه ذهنم مشغول این بود که من چی کار کنم که شاد بشه فضای خونه؟

    در مورد علی هم اصلا قیل و قال راه نمی انداختم.

    به امید اینکه اونا برام جبران کنند هم این کارا رو نمیکردم.
    ولی نه اینکه دیگه اون رفتارها رو باهام بکنن.
    مگه من چی کار باید میکردم به عنوان یه دختر یا خواهر؟ مگه من چه خطایی کرده بودم که اون رفتارها باید باهام میشد؟

    همون خواهرم که بچه اش رو میذاشتن پیش من، قصد مهاجرت به خارج از کشور هم داشتن. وقتی هم از سر کار می اومد مینشست زبان میخوند. انگار دیگه مراقبت از بچه اش شده وظیفه ی من. خودش مینشست هی به من میگفت برو براش آب بیار... برو براش فلان کن.. ببرش دستشویی...و ....

    از اون طرف خب دنبال کار هم بودم. گیر نمی اومد. اون وقت خانوادم جلوی جمع، وقتی مهمون داشتیم، در میان به من میگن " خاک تو سرت با این رشته انتخاب کردنت"
    یا همون خواهرم که از بچه اش مراقبت میکردم بهم میگفت:" از صبح علاف میچرخی و خودتو با کارای مسخره سرگرم کردی. خب بیا برو یه جا سر کار. خجالت نمیکشی بابا با این سنش خرج تو رو بده؟"
    از اون ور مامان هی بهم میگفت:" آماده خوری خیلی بهت چسبیده انگار"
    از اون ور بابا از سر کار که می اومد و سلام میکردم با یه حالت طعنه آمیزی به جای جواب سلام میگفت" نوکرم"
    یا مثلا هی بهم میگفت :" تکلیف ما با این علافی تو چیه؟"

    به خدا من خرجم هم خیلی کمه. حتی برای عید نوروز ها هم خرید خاصی نمیکنم. اهل آرایش و این چیزا و بیرون رفتن و خوش گذرونی و اینا هم نیستم. دانشگاهم هم که دولتی بودم.

    حتی مساله حجاب من...خواهرام خب روسری سر نمیکنن جلو مهمون و اینا... نه اینکه بی بند و بار باشناااا...نه...اتفاقا خیلی هم سنگین رنگین هستند و پوشش بدنشون هم کامله...ولی اعتقادی به پوشش سر ندارن.
    همشون گیر میدن به من که چرا رو سری سر میکنی؟ حتی جلوی مهمونا... تا حدی که یک بار یکی از آقایون مهمون به خودش جرات داد روسری منو از سرم بکشه و بهم بخنده....
    یا مثلا توی مراسم ازدواج برادرم خب من چون توی زنونه بودیم روسری سرم نبود. بعد یهو فهمیدم پدر و برادرهای عروسمون میخوان بیان با دخترشون عکس بگیرن.
    من دیدم روسریم نیست.
    از همونجا هی گفتم مامان روسری من کو؟
    مامان هی گفت" اه. تو هم با این امل بازیهات. حالا کی به تو نگاه میکنه؟"
    منم هی اصرار کردم مامان یه روسری به من بدید.
    بعد یکی از اقوام از اون دور صدام کرد و یه روسری از همونجا برام پرت کرد.
    من خیلی خوشحال شدم.
    ولی روسریه توی هوا بود که یهو یکی قاپیدش. یکی از خانمای فامیل. حالا چرا جرات اون کارو به خودش داد؟ چون مامان من بلد نیست حداقل جلوی جمع شخصیت برای دخترش قایل بشه و به خواسته اش احترام بذاره.

    یا مثلا من چون همه دوستام چادری هستند، چون توی دانشگاه با دوستام مراسم عزاداری ها و دعا کمیل و دعا ندبه و ... میرفتم امل هستم.
    چون بعد از دانشگاه هم هفته ای یه بار میرفتم بالای پشت بوم و با رادیو قرآن دعای کمیل رو گوش میکردم، امل هستم. و همش هم به خاطر اینه که با امل ها گشتم.

    اون موقع ها خیلی به نماز اهمیت میدادم. یه مدت بود جز چادر نماز یه مقنعه هم دوخته بودم و موقع نماز سرم میکردم.
    بعد یه بار داشتم سبزی پاک میکردم.بابا هم داشت سبزی پاک میکرد. برمیگرده برای کوبوندن اعتقادات من بهم میگه:" تو که خودتو کردی شکل این ...ها، بگو ببینم این چه حقیه خدا برای زن توی آیه ی فلان سوره ی فلان قایل شده؟"

    کتابای شهید مطهری میخونم بهم گیر میدادن. سخنرانی دکتر شریعتی گوش میکنم بهم گیر میدادن. من شهید چمرانو خیلی دوست داشتم. یواشکی میرفتم کتاباشو میخریدم . میخوندم. فکر کنم تا حالا هم هنوز کسی نمیدونه من اون کتابا رو دارم. یا کلا کتابایی در مورد زندگی شهدا.
    اگه میخواستم مثلا یه دعا بخونم باید میرفتم یواشکی میخوندم که یه وقت نبینن من مفاتیح دستمه.
    یکی از دوستام یه کتاب بهم داده بود در مورد خواص آیات مختلف قران. خب من هم خودم زیاد اعتقادی به اینکه مثلا فلان آیه دل درد رو خوب میکنه نداشتم. یعنی خودمم دنبال این چیزا نیستم.
    بابا رفت تو کل فامیل مسخره من کرد که دوستش فلان کتابو بهش داده و به اینا هم میگن دانشجوی مملکت؟
    یا بابا هی جلو بقیه میگفت:" من فقط دلم خوشه بچه هام دزد و معتاد و بی ادب نیستن. وگرنه هیچی نیستن"
    یا کوچکترین خطای من و برادرام، رو به اطلاع تمامی اقوام میرسوند. یهو میرفتیم شهر اقوام میدیدم هی بهمون میگن شنیدیم فلان دسته گلو آب دادی؟" خب اقوام از کجا میدونستن؟
    یا مثلا کافی بود فرضا مهمون داشته باشیم و من موقع مثلا ظرف شستن یه ظرف از دستم بیفته و بشکنه. یه بار یه کاسه چینی که مال جهیزیه مامان بود افتاد از دستم و شکست. مامان جلوی همون مهمونا بهم پرید و با صدای بلند گفت:"اگه عرضه نداری خب ظرف نشور. غلط کردی اینو شکستی.برو بیرون اصلا نمیخوام کار کنی"

    چون لاغرم نمیذاشتن روزه بگیرم. من توی خوابگاه یواشکی میگرفتم. بعد از فارغ التحصیلیم هم تا دو سال با اصرار گرفتم. بعدش دیگه نذاشتن.

    منم آدم بودم. منم نیاز به محبت مادرم داشتم. ولی به خدا قسم یه بار نیومد توی اون دوره، یه کلمه بهم بگه چته؟
    حتی یادمه همون شب که آقای احمدی نژاد داشت در مورد یارانه ها صحبت میکرد و فرداش قرار بود طرح هدفمندی اجرا بشه، من به شدت مریض بودم و حالم بد بود. خیلی بد. از شدت تب مرتب حالم به هم میخورد. دو روز بود حالم بد بود و اون شب به اوج خودش رسیده بود. منم از بس تب و لرز داشتم جلو بخاری خوابیده بودم و میلرزیدم.
    برادرم گفت خب اینو ببرید دکتر.
    مامان میگفت بذار سخنرانیه تموم بشه بعدا.
    بعد هم که رفتیم دکتر تا صبح سرم بهم وصل بود. مامان بالا سرم نشسته بود. ولی یه کلام هم باهام حرف نزد. تازه چپ چپ هم نگام میکرد و روشو میکرد اون طرف!!!!!

    در حدی من احساس میکردم تحت فشارم که لحظه شماری میکردم یکی بیاد منو نجات بده. بعد توی این شرایط بیشتر نبود علی رو حس میکردم. بیشتر احساس حسرت میکردم که از دستش دادم.

    الان هم نمیدونم این اسمش چیه. ولی اصلا خودمو زدم به بی احساسی. چیزی از خودم ساخته ام که اگر هم تا آخر عمرم بخوام باهاشون زندگی کنم.

    من مگه اون موقع ها یه دختر 23-24 ساله نبودم؟ مگه من شخصیت نداشتم؟ هرچیزی براشون ارزش داشت جز من و زندگیمو خواسته هام و باورهام و شخصیتم.

    مگه من چی میخواستم؟ فقط یه احترامی که در حد سن و شخصیتم باشه. همین.

    همینو هم نداشتم.

    خب منم خسته شدم.خسته شدم. بریدم. چرا باید برای کسانی ارزش قایل بشم که هیچ ارزشی برای من قایل نیستن؟ چرا باید غم و درد کسانی برام مهم باشه که من براشون اهمیتی ندارم؟ چرا باید زندگی کسانی برام مهم باشه که زندگی من براشون مهم نبوده؟

    چرا باید خوب و مهربون باشم؟
    شاید بگید جراتمند نبودی...
    به من بگید یه ادم جراتمند وقتی مثلا یه خواستگار براش اومده و میاد میگه بگید یه جلسه دیگه هم ببیان تا بیشتر با پسره حرف بزنم ولی میرن جلو چشم خودت گوشی تلفنو برمیدارن و جواب منفی میدن، چی کار میکنه؟

    به من بگید یه آدم جراتمند وقتی توی جمع تحقیرش میکنن و با کف دست میزنن تو سرش و میگن خاک تو سرن با این رشته انتخاب کردنت، چی کار میکنه؟

    به من بگید وقتی توی جمع میگن" ما فقط دلمون خوشه بچه هامون دزد و معتاد و بی ادب نیستن وگرنه هیچی نیستن، و بعد نگاه های سنگین اقوام رو روی خودمو حس میکنیم، یه آدم جراتمند چی کار میکرد؟

    وقتی من مامانم جلو خاله ها و دخترخاله هام میگه:" نمیدونم این پووه چرا تپل نمیشه و من والا روم نمیشه بگم این دخترمه" یه آدم جراتمند چی کار میکنه؟

    من بریده ام. واقعا ازشون بریده ام. به حدی رسیده ام که دیگه گفتم بی خیال. بذار هر بلایی میخوان سرم بیارن و منم دیگه جیک نمیزنم. بذار اصلا بشم همونی که خودشون میخوان باشم. من که پر از اشکالم. من که هر چقدر هم خوب باشم باز هم مایه ی ننگشون هستم، خب بذار اصلا دیگه واقعا مایه ننگ باشم. تا حداقل بدونم هر رفتاری دارن باهام میکنن حقمه.

    واقعا دو سال پیش همین حرفها رو با خودم زدم. واقعا دو سال پیش به همین نتیجه رسیدم.
    و خودمو گذاشتم کنار.
    اولش هم خیلی اذیتم کردن.
    از پارسال دیگه به کتک زدنم هم رسیده.
    هر جور توهینی بهم کرده اند.
    ولی من دیگه برام مهم نیست.
    دیگه دردم نمیگیره.
    حس میکنم رسیدم به جایی که یه چیزی درونم میگه بیاید منو اذیت کنید. خواهش میکنم بیاید منو اذیت کنید.
    و وقتی اذیتم میکنن و میبینم دیگه گریه ام نمیگیره دیگه دلم نمیشکنه دیگه سفت و سنگ شده ام، یه احساس قدرت میکنم.
    دیگه تا حد زیادی از رو رفته اند. دیگه دیدن هر کاریم هم کنن من دیگه اهمیتی نمیدم و تحت تاثیر قرار نمیگیرم.و به خاطر همین هم تا حد زیادی دست از سرم برداشته اند.

    منم دیگه اونا برام مهم نیستن. دست خودم نیست. واقعا برام مهم نیستن. عاطفه ای بهشون ندارم. احساس مسئولیتی دیگه در قبالشون ندارم.

    بازم میگم. رفتارم باهاشون بد نیست. بی احترامی نمیکنم. گاهی میگم و میخندم. اگه کاری از دستم بربیاد انجام میدم.
    ولی برام شده اند مثل یه هم اتاقی. یه هم اتاقی که انگار فقط قراره یه ترم توی یه اتاق باشید و توی یه اتاق بخوابید و با هم حرف بزنید و با وجود احترام و روابط خوب باهاش و انجام وظایفت در قبالش، ولی بهش دلبستگی نداری.

    منم دارم با خانواده ام زندگی میکنم. ولی دلم ازشون خیلی دوره. خیلی دوره. مدتها پیش... دو سال پیش دیگه از همشون از نظر عاطفی بریدم... خیلی وقته برای من دیگه یه دلگرمی و امید و عشق نیستن. خیلی وقته دیگه بی خیال این امید و دلگرمی شده ام. دیگه فقط برام آدمهایین که دارم باهاشون زندگی میکنم و باهاشون تعاملاتی دارم. همین.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط ساکورا نمایش پست ها
    . مثلا این رفتار تو که یه لگد آروم زدی به پای برادرت و بهش گفتی همه این بدبختی ها از دست اون کار توئه و حالا هم از رو نمیری ( فکر کنم داشته سیگار می کشیده. ها؟)
    نه . بحث سیگار نبود. خدا رو شکر اصلا هیچ کدوم از برادرام اهل دود نیستن.
    بحث دوست دختر و این چیزا بود.
    بابا میخواست گوشیشو ازش بگیره. اونم زبون درازی میکرد و نمیداد. باباهم زدش. مامان هم رفت دخالت کنه. بابا قصد آسیب زدن به مامان نداشت. اتفاقی دست مامان شکست.

    - - - Updated - - -

    ساکورا...
    منم الان که حالم بهتر شده خب وظایفمو انجام میدم. اما فقط در حد وظایفم.
    فقط یه سوال ازت داشتم. خب الان تو اگه پدرت مریض باشه و 5 ساعت تو اتاق عمل باشه و بعدش هم حالش خیلی کند به سمت بهبود بره، غمی حس میکنی؟ دلت میگیره؟ گریه میکنی؟

    - - - Updated - - -

    تصحیح میکنم. قصه گفتن برای خواهر زاده ام.(غلط املایی بود)

  4. #23
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 27 خرداد 93 [ 17:18]
    تاریخ عضویت
    1392-8-09
    نوشته ها
    17
    امتیاز
    554
    سطح
    11
    Points: 554, Level: 11
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 21 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    فکر نکنم ناراحت بشم...


    عزیزم من نگفتم بابات قصد داشته به مامانت آسیب بزنه.
    داشتم یه چیز دیگه می گفتم...
    اگه چیزی گفتم که ناراحت شدی معذرت می خام.
    درمورد این که دختر خوبی براشون بودی و هستی هم شک نداشتم. فقط گفتم: «فرق هست بین وظیفه داشتن و دوست داشتن. اگه وظیفه ات را انجام ندی منطقیه که عذاب وجدان بگیری . ولی اگه حس می کنی کس خاصیو دوست نداری منطقی نیست که عذاب وجدان بگیری هر کس که می خواد باشه. »

    بازم معذرت می خوام اگه یه چیزی نوشتم که ناراحت شدی.

  5. 2 کاربر از پست مفید ساکورا تشکرکرده اند .

    meinoush (پنجشنبه 16 آبان 92), Pooh (پنجشنبه 16 آبان 92)

  6. #24
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نه عزیزم.
    ناراحت نشدم از حرفات.
    ممنون از اینکه نظرت رو برام گفتی و برام وقت گذاشتی.
    من هم مدتیه همین فکرایی که تو میکنی میکنم.
    ولی هی به خودم میگم چرا مریضی بابا غمگینم نمیکنه؟ چرا از اینکه از دستش بدم نمیترسم؟ چرا مثل مامان و خواهرام گریه نمیکنم به خاطر مریضی بابا؟
    فکر نمیکردم تا این حد بی حس شده باشم.

    الان هم بیشتر از حد وظیفه ام کاری نمیکنم. مثلا اگه خواهر زاده ام بیاد خونمون و مثلا اسباب بازیهاشو بریزه و جمع نکنه و ... من بلند نمیشم جمع کنم. (چون به نظرم اونا خونه ی ما مهمون هستن و وظیفه دارن نظم خونه ی میزبان رو حفظ کنن. به خاطر همین میذارم خود خواهرم جمع کنه. یا خود خواهرزاده ام. ولی اگه ده ساعت هم بگذره و جمع نکنه من جمع نمیکنم)(ولی قبلا جمع میکردم)

    بعد مامانم میگه تو ادب نداری و یه جوری رفتار میکنی که انگار مزاحمن و تو باید احترام بذاری و خواهر بزرگته و ...یا الان شوهرش میاد و جلو شوهرش زشته و بلند شو جمع کن...

    منم با پررویی میگم خودشون ریخته اند. خودشون هم باید جمع کنند. به من هیچ ربطی نداره.

    - - - Updated - - -

    اینکه من مثلا الان از حال بابا احساس غم نمیکنم و گریه نمیکنم و... به این معنی نیست که قسی اقلب شده ام و خدا مهر به قلبم زده و از این چیزا؟

    - - - Updated - - -

    قسی القلب
    چرا ویرایش نداره

    - - - Updated - - -

    الان من که نسبت به خانواده ام که از یک خون هستیم اینجوری بی احساسم، میتونم بعدا نسبت به شخصی به نام همسر عاطفه داشته باشم؟
    حس میکنم دیگه نمیشه. حس میکنم قلبم اونقدر سنگ شده که عشق رو دیگه هرگز نخواهد فهمید.
    چطوری من حتی ترس از دست دادن بابامو ندارم؟؟؟!!!! غمی حس نمیکنم؟؟؟؟!!!!!!
    اصلا شباهتی به آدمیزاد دارم؟

  7. #25
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 23 بهمن 92 [ 11:43]
    تاریخ عضویت
    1392-3-01
    نوشته ها
    191
    امتیاز
    909
    سطح
    16
    Points: 909, Level: 16
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 91
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    67

    تشکرشده 218 در 126 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    33
    Array
    سلا pooh
    چرا شبيه ادم نباشي منم اگه جاي تو بودم همينجوري ميشدم
    شنيدي ميگن وقتي به كسي احترام ميزاري در حقيقت داري واسه خودت احترام ميزاري
    وقتي كسي محبتي به تو نكرده و نميكنه تو از كجا بياري كه بهشون محبت كني
    اونا پدر مادرت هستن درست
    پدر و مادر نميتونن فرزندشون رو تا سر حد جنون ببرن
    من اگه بخام قضيه از ديد خودت نگاه كنم اره اونا چيزي برات باقي نزاشتن
    و فقط وظيفه فرزنديت رو انجام بده
    معذرت ميخام اين حرف رو ميزنم ولي ترس چي رو داشته باشي
    پدري كه ازش محبت نديدي درستش اينه از اين بترسي كه سر پناهت رو از دست ميدي-چون بازم بقيه هستن و اين غصه تقسيم ميشه چيز زيادي به تو نميرسه
    موقعي كه ارومي چشماتو ببند --يه كسي مثل علي (نه خودش)رو تصور كن كه
    دوستت داره داره بهت ابراز احساسات و وجود ميكنه
    نوازشت ميكنه و تو كنارش ااحساس ارامش ميكني
    خب چه احساسي بهش داري؟

  8. 2 کاربر از پست مفید gisu تشکرکرده اند .

    meinoush (پنجشنبه 16 آبان 92), Pooh (پنجشنبه 16 آبان 92)

  9. #26
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 اردیبهشت 94 [ 14:05]
    تاریخ عضویت
    1392-2-29
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    1,615
    سطح
    23
    Points: 1,615, Level: 23
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    76

    تشکرشده 36 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام عزیزم
    من هم توی زندگی گاهی به همین مراحل رسیده ام...

    به نظر من برای خودت هدف گذاری های جدید کن . از لحاظ درسی، کاری، اقتصادی، زبان ، مهاجرت...
    به طوریکه مجبور شی ساعت ها خونه نباشی و کسی رو نبینی تا دو طرفه (تو و خانوادت) دلتون برای هم تنگ بشه. بتونی درامد داشته باشی هم کلی عزت نفست بالا میره هم دید افراد توی خونه بهت عوض میشه. بعد با پول هات سرمایه گذاری های موفق داشته باشی و هوش اقتصادیتو نشون بدی ... . سرگرم که باشی کمتر وقت میکنی به مشکلاتت فکر کنی و تو ذهنت پر و بال بدی. باعث افتخار خانوادت (از دید خودشون ) میشی و بیشتر قدرتو میدونن. بیشتر که بیرون باشی کمتر میتونی بری نت و میتونی 2-3 ماهی مودمتو بدی به یکی از دوستات که نتونی بری اینترنت. با دوستای جدیدت تو کلاس زبان و .. میتونی بری گردش و ورزش و روحیه ات باز میشه.

    در ضمن هر انسانی عقاید خاصی داره. دلیل نداره که شما مثل خانوادت باشی و اونا بخوان بخاطر این چیزا شمارو مسخره کنن. بخصوص که شما در راه خدا هستی.
    من خیلی وقتا این موقع ها مثلا یه دعای کمیل هست که با صوت حزین خونده شده رو گوش میدم و به خدا میگم که خیلی دوستت دارم و کمکم کم و اینقدر گریه میکنم که نصف جعبه دستمال کاغذی تموم میشه! ولی خالی میشم و احساس میکنم تنها نیستم و اینجوری احساسم هم نمیمیره...
    میتونی ظهرا یا شبا به مسجد محلتون بری (یا جلسات هفتگی بسیج و ...) و با کسایی که به دید مذهبی شما نزدیکترن اشنا بشی و از هم صحبتی باهاشون ارامش بگیری. و چیزهای جدیدی هم یاد بگیری.

    کلا بنظر من یه مدت خانوادتو از خودت محروم کن و تو این مدت سعی کن اوج بگیری و اونا احساس خسران کنن که از تو محروم شدن.
    ندار تو زندگیت لطف مکررت برای بقیه تبدیل بشه به حق مسلم.

    و مدتی که رشد کنی و رشد خودتو ببینی خودتم اعتماد به نفست زیادتر میشه و مصمم تر میشی. تو محیط کار و بیرون میتونی با اقایون مختلفی اشنا بشی و برای ازدواج هم برنامه ریزی کنی. منم یک بار بعد یک شکست عاطفی تا مدتها بعدش فکر میکردم عشق در وجود من مرده و قسی القلب شدم و چقد بخاطرش گریه کردم .اما نگران نباش اگر اون نفر بعدی فرد مناسب باشه یواش یواش خودت سعی میکنی بخاطر زندگیت بجنگی و عاطفه ات بیدار میشه.

    برای هدف گذاری بهتر کتاب قورباقتو قورت بده رو بخون و "عمل کن"

    لطفا اگر هدفگذاری کردی و انجامش دادی بیا گزارش بده تا فالو آپت کنیم و روند بهبودی روحیه ات رو شاهد باشم.

  10. 2 کاربر از پست مفید yasi_20 تشکرکرده اند .

    meinoush (پنجشنبه 16 آبان 92), Pooh (پنجشنبه 16 آبان 92)

  11. #27
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 26 دی 92 [ 19:23]
    تاریخ عضویت
    1392-7-26
    نوشته ها
    71
    امتیاز
    398
    سطح
    7
    Points: 398, Level: 7
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    92

    تشکرشده 77 در 41 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام pooh عزیز. خوبی؟
    دو تا از تاپیک هاتو خوندم و کم و بیش از مشکلاتت اطلاع پیدا کردم.
    ببین به نظر من فعلا یکم بیشتر به خودت برس و کارهایی که به نظرت برای زندگیت مفید هست را انجام بده و تمام این حرف ها و مشکلات را بزار کنار و سعی کن ذهنت را روی چیزهای دیگه متمرکز کنی.
    امکان اینکه یک کار پیدا کنی را داری؟ و یا حتی شغل غیر مرتبط با رشته تحصیلی البته در صورت تمایل.
    و قصد ادامه تحصیل داری؟ اگه پاسخت مثبت به درس ها برس.
    یا اینکه برو کلاس زبان یا موسیقی یا کامپیوتر یا هر کلاس دیگه ای که دوست داری و یا برات مفیده.
    خلاصه هر کاری که برای ساختن زندگیت و پیشرفت و موفقیت ات لازم هست را انجام بده.
    و خیلی به گفته های خانوادت فکر نکن و گذشته را مرور نکن. با این فکرا فقط خودت را نارحت می کنی و وقت و عمرتم از دست میره. به هر حال زندگیه دیگه! کلی فراز و نشیب داره!
    ببین فعلا به ازدواج فکر نکن. ذهنت را روی خودت متمرکز کن که چیکار کنی که پیشرفت کنی و وارد اجتماع هم که بشی با افراد مختلف هم اشنا میشی و شخص مورد علاقه ات را انشاا... پیدا می کنی.و کم کم هم که خانواده تلاش و کوشش شما را ببینن احتمالا بهتر رفتار می کنند و در نتیجه رابطه تون گرم تر میشه.
    البته بهتون حق میدم که نارحت باشین. خانواده جاهایی خیلی تند رفتن و به شما بی احترامی کردند و شما را ناراحت. ولی شما به دل نگیر و بیا به این حرفا توجه نکن. با فکر کردن به این حرفا هیچی درست نمیشه و بیشتر ناراحت میشی.
    این بی احساسی را درک می کنم. ولی سودی نداره. بیشتر از همه خودت ضرر می کنی وتازه باعت میشه رابطه ات با خانواده بدتر بشه.
    بیا کارهایی را انجام بده که باعث رشدت میشه تا هر روز از خودت احساس رضایت بیشتری داشته باشی.
    و راستی 10 مورد را نوشته بودی و گفته بودی فعلا فکر می کنی مشکل اینها است.
    خب بیا فعلا با حل همین 10 مورد شروع کن و نتیجه اش را ببین.
    بیا ببین از زندگی چی می خوای و هدفت چیه؟ فعلا ازدواج و مشکلاتی که در گذشته بین خودت و خانواده به وجود امده را بزار کنار.
    ببین هدفت در زندگی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    این 10 موردی که نوشتی نشون میده که خیلی ناراحت و بی برنامه و بی انرژی هستی و هر روز زندگیت داره تلف میشه.
    توی یکی از تاپیکها نوشته بودی 25 سالته ولی گویا برای سال پیش بود.
    ببین الان در اوج جوانی هستی, حیف با این حرفا از دست بره.
    بیا بفکر کن و هدف هایی که داشتی و فراموش کردی را به یاد بیار و یک برنامه ریزی کوتاه مدت بکن و شروع کن به محقق کردنش. اینطوری نه عمرت بیهوده تلف میشه (صرف نت و خواب و..) و کمتر هم با خانواده دچار بحث میشی. این بی اشتهایی ات هم بی ارتباط با این ناراحتی ات نیست. یکم سعی کن خوشحال باشی اشتهات هم خوب میشه.
    و کلا هم انقدر ناراحت حرفایی که بهت میزنن نباش. ادم ها متفاوت هستند و طرز فکرشون متفاوته. منظورم در مورد اختلاف نظرهایی که با خانواده مثلا در مورد مبحث حجاب و... داری, هستش.
    منم از این مشکلا دارم و شما تنها نیستی! به من هم گفتن امل ولی اصلا به دل نگرفتم و وقتی مامانم اینو گفته خندیدم و گفتم خدا به انسانها اختیار داده و ادمها طرز فکراشون با هم فرق می کنه و البته محترمه.
    منم علاقه دارم کتابهای استاد مطهری و مذهبی و خاطرات شهداو... را مطالعه کنم و وقت پیدا کنم می خونم ولی دربارش با خانواده صحبت نمی کنم چونکه طرز فکرشون فرق می کنه. وقتی صحبت می کنم و می بینم چه جوری فکر می کنن ترجیح میدم اصلا چیزی نگم و از این بابتم خودمو ناراحت نمی کنم و به خودم میگم ادامه متفاوتن.
    یا ببین پدر من تا حالا اجازه ندادن که حتی یک خواستگار هم برای من بیاد. به نظرشون هنوز زوده. من الان 25 سالمه. ولی کلا خودم قصد ازدواج در حال حاضر ندارم. ولی قصدم از گفتن این موضوع این بود که بهت بگم همه خانواده ها سخت میگیرن و نگران بچه هاشون هستن و خیلی خودت ناراحت نکن. مطمئن باش که اگر موردی خوبی باشه حتما قبول می کنن.
    و یک سوال دارم. چرا با خواستگار قبلی تون مخالفت کردند؟ مطمئننا دلیلی داشتند. نه؟
    ببین انها هرچه قدرم که با شما بدرفتاری کنند ولی باز هم پدر و مادر شما هستند و شما را از هر کس دیگه ای بیشتر دوست دارند حتی اگه در ظاهر نتونن نشون بدن.
    به هر حال انها هم برای خودشون کلی مشکل دارند و نارحتن و در نتیجه ناراحتی هاشون به بچه هاشون منتقل می کنند. البته نمی خوام بگم انها حق دارند به شما بی احترامی کنند ولی می گم بیشتر درکشون کن و بیا همه چیز را فراموش کن و سعی کن یک زندگی جدید را شروع کنی.
    و راستی سعی کن از خودت محترمانه دفاع کنی. وقتی خواهرتون میگه کاری نمی کنی, سکوت نکن و انچه که فکر می کنی را همینطور که به ما میگی, به انها هم محترمانه بگو. بهشون بگو که کمک به خانواده از جمله نگهداری از فرزند شما خودش کار ارزشمندیه و....
    و اگه بیشتر به خودت برسی و همه وقتت را هم برای خانواده صرف نکنی و بین کارها تعادل برقرار کنی, این مشکلات کمتر میشه.
    و ادم باید بپذیره که زندگی پرفکت! نیست و هر کسی برای خودش یک جور مشکل داره.
    شما سعی کن در اینده برای بچه خودت مادر بهتری باشی.
    و بچه اینده نیاز به یک مادر سالم و شاداب و موفق داره.
    ما منتظریم که بیای بهمون بگی برای اینده چه هدف هایی داری؟ و برای زندگیت که هر روز از بین نره چه کارهایی در نظر داری بکنی؟
    امیدوارم که هر چه زودتر در زندگیت تغییراتی بدی و از زندگی ات بیشتر لذت ببری و با خانواده هم هر روز رابطه گرم تری پیدا کنی.
    و ببین اینکه میگی نسیبت به بیماری پدرت احساسی نداری را من باور نمی کنم.
    شما الان خیلی ناراحت و رنجیده خاطر و عصبانی هستی برای همینه که چنین احساسی داری.
    اگه ناراحت نبودی الان اینجا نمی نوشتی. به نظر من چون مدتها است از خانواده دور شدی و بدی دیدی اینطوری شدی. یکم به گذشته ها فکر کن, به روزهای شیرین کودکی و تمام روزهای شیرینی که با پدرت داشتی. و باور کن که پدر و مادرت بیشتر از هر کس دیگه ای دوستت دارند اما نتونستند اینو بهت بگن و نشون بدن.
    و ببین الان خیلی عصبانی هستی و به نظر من در حال جنگ با خانواده ای! البته حق داری چون کلی تلاش و خوبی کردی و ندیدن. ولی به نظرم بهتره علی رغم همه چیز باهاشون سازش کنی.
    و بیا تعادل را برقرار کن. نه از صبح تا شب همه وقتت را به خواهرزادت اختصاص بده و نه کلا هیچ کمکی نکن. افراط و تفریط هیچ وقت نتیجه نمیده.
    من فکر می کنم اگه وقتت را هم به خودت و هم به خانوادت اختصاص بدی, زندگیت بهتر میشه

    سلامت و شاد و موفق باشی

  12. کاربر روبرو از پست مفید N.I.K.I تشکرکرده است .

    Pooh (پنجشنبه 16 آبان 92)

  13. #28
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    چرا باید برای کسانی ارزش قایل بشم که هیچ ارزشی برای من قایل نیستن؟ چرا باید غم و درد کسانی برام مهم باشه که من براشون اهمیتی ندارم؟ چرا باید زندگی کسانی برام مهم باشه که زندگی من براشون مهم نبوده؟ چرا باید خوب و مهربون باشم؟

    قطعا نیازی نیست که به کسایی اهمیت بدی که بهت اهمیت نمیدن. اهمیتی که بهشون می دی باید در اصل به خاطر خودت باشه.
    اولویت اول و اخر همه چیز رو بذار به خودت. تو خیلی بیشتر از اونچه که باید براشون وقت و انرژی گذاشتی. پس انقدر سوال تو ذهنت نیار که چرا حسی بهشون نداری. طبیعیه. هرکسی هم جای تو بود بی حس میشد. خیلی هم زودتر. پس خودتو نباید سرزنش کنی.
    کارت اینه که به خودت و اینده ات برسی. باری و مسوولیتی نسبت به اونا روی دوش تو نیست. احترام بذار و حرمت نگه دار و در حد ضرورت وظایفی رو انجام بده. به حرفا و گوشه کنایه هاشون اهمیت نده. در کل خودتو درگیر مشکلاتشون خیلی نکن. شروع کن برای اینده ات قدم به قدم و کم کم برنامه داشته باش. لازم نیست که هر کاری که می کنی بهشون اطلاع بدی. خودت خودتو تشویق کن. در مجموع هیچ عذاب وجدانی نسبت به هیچی نداشته باش. تو مسیر زندگی برو جلو. زندگی کن. فقط به خودت فکر کن. بیشترین ارزشو به جای اینکه به این و اون بدی به خودت بده. مطمن باش خودت از همه بهتری.
    بی حسیت هم فکر می کنم فقط نسبت به کسایی باشه که ازارت دادن. قاعدتا نسبت به ادمای دیگه و کسایی که در اینده دوستشون خواهی داشت بی حس نمی مونی. به این چیزا فکر نکن. برای خودت و زندگیت برنامه ریزی کن و انجام بده.
    موفق باشی عزیزم.
    ویرایش توسط meinoush : پنجشنبه 16 آبان 92 در ساعت 20:36

  14. 2 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    gisu (پنجشنبه 16 آبان 92), Pooh (پنجشنبه 16 آبان 92)

  15. #29
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 26 دی 92 [ 19:23]
    تاریخ عضویت
    1392-7-26
    نوشته ها
    71
    امتیاز
    398
    سطح
    7
    Points: 398, Level: 7
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    92

    تشکرشده 77 در 41 پست

    Rep Power
    0
    Array
    یکم سریع نوشتم برای همین چند جا اشکال نگارشی و تایپی وجود داره و اجازه ویرایش هم که نداریم!
    از این بابت عذر خواهی می کنم.

  16. #30
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط gisu نمایش پست ها
    موقعي كه ارومي چشماتو ببند --يه كسي مثل علي (نه خودش)رو تصور كن كه
    دوستت داره داره بهت ابراز احساسات و وجود ميكنه
    نوازشت ميكنه و تو كنارش ااحساس ارامش ميكني
    خب چه احساسي بهش داري؟
    گیسو جان
    من ترجیح میدم این کارو اصلا نکنم. یعنی خب قبلا میکردم. ولی الان که دو ساله خبری از خواستگار نیست خب ترجیح میدم اصلا بهش فکر نکنم که هی خودمو بخوام هوایی کنم.
    این دو سال خیلی تلاش کرده ام بپذیرم که شاید ازدواج در تقدیر من نباشه و سعی کنم برای همیشه مجرد موندن هم حداقل از نظر روانی و احساسی آمادگی پیدا کنم.

    - - - Updated - - -

    بعد هم مامان و بابای من خیلی خوبی ها دارنااااا.
    من اینجا فقط از بدی هاشون گفتم.
    و گرنه خیلی خوبی ها هم دارن.
    الان یه حس بدی بهم دست داد که دیدم دوستان گویا قضاوت بدی در مورد پدر و مادر من کرده اند. دلم گرفت یهو....

    میدونید، من با این حال خیلی نسبت بهشون غیرت دارم. یعنی همین الان هم اگه کسی بگه بالای چشمشون ابرو من اصلا نمیتونم تحمل کنم.
    اگه همین امروز با برادرم دعوام شده باشه، ولی کی بیاد یه چیزی به برادرم بگه، من بهم بر میخوره.
    یا مامان...حتی وقتی خواهرام یه ایرادی از مامان میگیرن یا مثلا برادر بزرگم یه چیزی به مامان بگه من بهم بر میخوره.

    میشه امیدوار باشم که این حس غیرت نسبت بهشون یعنی همون دوست داشتن؟

    پس اگه دوستشون دارم چرا وقتی مریض میشن گریه ام نمیگیره؟



    - - - Updated - - -

    میدونید...
    گاهی هم حس میکنم چون خیلی دوستشون داشتم و خیلی نیاز دارم که دوستم داشته باشن،بعد چون هر کاری کردم دوستم نداشتن، منم دلم شکست و گفتم حالا که من رو دوست ندارید پس منم دیگه نمیخوام شما رو دوست داشته باشم و نیاز داشته باشم دوستم داشته باشید.

    یعنی عین یه بچه ی لوس.......!!!!!!!!!!!

    فکر کنم من خیلی نیازمند دوست داشته شدن بودم.

    - - - Updated - - -

    میگمااا......
    اصلا دوست داشتن با نیاز داشتن چه فرقی میکنه؟


    من خیلی نیاز داشتم دوستم داشته باشن. این یه نیاز کاذب بوده؟
    چون مثلا من درس که میخوندم، با اینکه خود درس و چیزایی هم که یاد میگرفتم برام جالب و جذاب بود، ولی بیشتر از هر چیزی برای اینکه مامان و بابا، به خصوص بابا ازم راضی باشن میخوندم.
    حتی در رابطه ام با خدا... همش به ذوق اینکه خدا ازم راضی باشه و دوستم داشته باشه باهاش ارتباط میگرفتم و کارای خوب میکردم و ...

    این نیاز به دوست داشته شدن، یه نیاز کاذب بوده؟

    مینوش جان... اینکه میگی خودت اول برای خودت باید مهم باشی دقیقا یعنی چی؟

    مثلا اینکه من برای کسب محبت و احترام و اعتبار تلاش میکردم، حتی در رابطه با خدا و خانواده ام، همون اهمیتی بوده که برای خودم میخواستم؟

    من خب در رابطه با عی هم تلاشم رو میکردم او بیشتر منو دوست داشته باشه. یعنی تلاش میکردم اونجوری باشم که او میخواد. فکر میکردم این کار درسته. یعنی با رضایت کامل با ذوق تمام، میخواستم اونی باشم که او میخواد.
    ولی بعدش علی بهم میگفت:" تو منو برای خودت میخواستی... تو عاشق خودت بودی نه من"

    این حرفش گیجم میکرد.

    من قاتی کرده ام. اصلا دوست داشتن دیگران یعنی چی؟ اینکه من میخواستم اون جوری باشم که کسانی که دوستشون دارم و بهشون نیاز دارم دوستم داشته باشن اشتباه بوده؟
    همه ی ذوق و کلا اصلی ترین خواسته و هدف من همین بود. دوست داشته شدن، مورد احترام واقع شدن.

    این اشتباه بوده؟


 
صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 21:30 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.