من خیلی خیلی خانوادمو دوست داشتم. براشون هم هر کاری از دستم بر می اومد انجام میدادم. و ذوق خودمو هم میکردم.اما خودشون بودن که هی به من گفتن کارات بی ارزشه. دقیقا این جمله رو به من میگفتن. خب من هم دلم میشکست. اصلا تا حدی که واقعا وحشت برم داشته بود که پس چرا من همه تلاشم رو هم که میکنم بازم دوستم ندارن؟

مثلا من به قدری به بابا توجه میکردم که توی فامیل معروف بودم به اینکه تو خیلی برای بابات خودشیرینی میکنی. نه اینکه قصدم خودشیرینی باشه. واقعا دوستش داشتم.
خب هر کاری میتونستم میکردم. شستن لباس کارش، اتو کردن لباسهاش، واکس زدن کفشش، اینکه صبحها زودتر از خودش بیدار بشم و براش صبحونه آماده کنم ببره،اینکه وقتی داره میره دم در وایسم و براش بای بای کنم، وقتی از سر کار می اومد میرفتم پیشش مینشستم و چایی براش میبردم و میوه براش پوست میگرفتم و به حرفاش گوش میکردم و خیلی هم بهش احترام میذاشتم و خلاصه هرکاری فکر میکنم میشد بکنم کردم.

خب بعد از اون شکست عاطفی و به هم خوردن قضیه ازدواج با پسرخاله ام خودم به حد کافی درد داشتم. بعد از دو سال و نیم که او ازدواج کرد خب خیلی حالم خراب بود. با این حال مینشستم به زور پای کتاب. ولی خب اصلا تمرکز نداشتم. زیاد میخوابیدم. ولی وقتی بابا می اومد سعی میکردم عادی باشم و جلو بابا بروز ندم.

بعد مامان می اومد میگفت تو فکر کردی من به بابات نمیگم تو تا لنگ ظهر میخوابی؟ فکر کردی خیلی زرنگی که فقط منو حرص بدی و بعد جلو بابات ادای آدم خوبا رو در بیاری؟ تو نماز میخونی که همه فکر کنن تو آدم خوبی هستی؟ فقط بلدی بقیه رو با این ظاهر سازیهات گول بزنی؟

بعد هم می اومد میگفت:" بابات گفته این پوه رو حتی نمیخوام ریختش رو هم ببینم. این کتاباشو هم برمیدارم آتیش میزنم که دیگه با این درس خوندنش ما رو مسخره نکنه. بهش بگو دیگه نمیخوام ببینمش. چایی و ... هم برای من نیاره و...."

اینا عین جملات مامانه.
و میدونم هم که بابا اون حرفا رو واقعا زده بوده. چون رفتارش هم با من سرد بود. مثلا میرفتم براش صبحونه آماده کنم میاومد از دستم میکشید. یا دیگه لباس کارهاشو نمیذاشت من بشویم.یا کلا حرف که میزدم خیلی سرد برخورد میکرد و اصلا جواب نمیداد. فقط چشماشو میبست و سرشو تکیه میداد به دیوار و اصلا عکس العملی نشون نمیداد.خب من هم حرفم تو دهنم میماسید. لبخندم رو لبم یخ میزد.

یا مامانم.
هر کاری کرد که نذاره من به پسرخاله ام برسم. چرا؟ چون میخواست روی بابای علی رو کم کنه.
بعدش هم که یه مورد می اومد و من میگفتم بذارید یه جلسه دیگه بیان و بیشتر با خود پسره حرف بزنم بدون توجه به حرف من میرفت جواب رد میداد.
تازه همونا رو هم وقتی میخواستن بیان، قبلش بهم میگفت:" اینا بیان تو رو ببینن، دمشونو میذارن روی کولشونو میرن"(به نظر مامان من خوشکل نیستم)
بارها شده بهم گفته من خجالت میکشم بگم تو دخترمی.
بارها شده بهم گفته :" من اگه جای مادر پسری بودم که تو رو انتخاب میکنه باهاش مخالفت میکردم"
حتی توی قضیه ی پسرخالم به من میگفت :" تو نمیتونی علی رو ارضا کنی و مگه علی دل نداره و ..."
کلا از بچگی چون من لاغر بودم و دخترای فامیل خوشکل تر و تپل تر بودن، همیشه میزده تو سرم.

من هم دیگه واقعا عاطفه ای نسبت بهشون ندارم. تقریبا دو سالی هست کاملا عواطف مثبتم نسبت بهشون از بین رفته.
تا قبلش هم احساس میکردم دلم میخواد از دستشون راحت بشم.

در این یک سال اخیر که دیگه خیلی خودمو به پوست کلفتی زده ام و دیگه واقعا اهمیتی به رفتارهاشون، و حتی کتک هاشون نمیدم، اونا هم یکم دست از سرم برداشته اند.

البته هنوزم مامان از رفتارهاش بی نصیبم نمیذاره.
مثلا همین چند وقت پیش بود. من خیلی حالم خراب بود. تا ظهر خواب بودم. یهو صدای در اومد. با خواب آلودگی رفتم دم در دیدم مامانه. به زور چشمامو باز کرده بودم. یهو مامان یه سیلی خوابوند تو صورتم و بعدش هم شروع کرد کتک زدن. باز هم سرکوفت و مقایسه و نفرین و بد و بیراه.
منم هیچی نگفتم. یه کلمه هم حرف نزدم. حتی خودمو از زیر مشت و سیلی هاش نکشیدم بیرون. دردم نمیگرفت.
واقعا دیگه دردم نمیگیره.
اینقدر گفت و زد تا دیگه خسته شد و رفت.

یا همین دیشب.
اینا خیلی حساسن که من نرم سر تلفن.
یه خواهر دارم که ازدواج کرده و خارج از کشوره. دیشب خواهرم زنگ زد و کلی گریه کرد و از دست شوهرش ناراحت بود. میگفت نمیخوام مامان بفهمه. منم برای اینکه بتونم باهاش حرف بزنم،یه اتاق بالا داریم، رفتم اونجا. یه دو ساعتی او گریه میکرد و من هم اولش به درد دلهاش گوش کردم و سعی کردم آرومش کنم و بعدش یه سری راهکار بهش دادم.

خب ساعت دیگه شده بود دو و سه. همونجا خوابم برد.
صبح مامان اومده با داد و فریاد و بازخواست که " مگه نگفتم تو دیگه حق نداری به تلفن دست بزنی؟ آره... برو تا صبح با تلفن حرف بزن و بعدم بگیر تا ظهر بخواب...گوشی رو بیار ببینم و ...."

بعد هم که اومدم پایین اصلا به رو نیاوردم چیزی شده و باهاش حرف زدم. دیدم خوشکل شده. گفتم مامان حموم بودید؟ عافیت باشه. جوابمو نداد.
باز هم از ظهری به این ور چند بار باهاش حرف زده ام جوابمو نداده.

منم تو دلم میگم به درک. جواب ندید. برام مهم نیستید.

- - - Updated - - -

من خیلی خیلی خانوادمو دوست داشتم. براشون هم هر کاری از دستم بر می اومد انجام میدادم. و ذوق خودمو هم میکردم.اما خودشون بودن که هی به من گفتن کارات بی ارزشه. دقیقا این جمله رو به من میگفتن. خب من هم دلم میشکست. اصلا تا حدی که واقعا وحشت برم داشته بود که پس چرا من همه تلاشم رو هم که میکنم بازم دوستم ندارن؟

مثلا من به قدری به بابا توجه میکردم که توی فامیل معروف بودم به اینکه تو خیلی برای بابات خودشیرینی میکنی. نه اینکه قصدم خودشیرینی باشه. واقعا دوستش داشتم.
خب هر کاری میتونستم میکردم. شستن لباس کارش، اتو کردن لباسهاش، واکس زدن کفشش، اینکه صبحها زودتر از خودش بیدار بشم و براش صبحونه آماده کنم ببره،اینکه وقتی داره میره دم در وایسم و براش بای بای کنم، وقتی از سر کار می اومد میرفتم پیشش مینشستم و چایی براش میبردم و میوه براش پوست میگرفتم و به حرفاش گوش میکردم و خیلی هم بهش احترام میذاشتم و خلاصه هرکاری فکر میکنم میشد بکنم کردم.

خب بعد از اون شکست عاطفی و به هم خوردن قضیه ازدواج با پسرخاله ام خودم به حد کافی درد داشتم. بعد از دو سال و نیم که او ازدواج کرد خب خیلی حالم خراب بود. با این حال مینشستم به زور پای کتاب. ولی خب اصلا تمرکز نداشتم. زیاد میخوابیدم. ولی وقتی بابا می اومد سعی میکردم عادی باشم و جلو بابا بروز ندم.

بعد مامان می اومد میگفت تو فکر کردی من به بابات نمیگم تو تا لنگ ظهر میخوابی؟ فکر کردی خیلی زرنگی که فقط منو حرص بدی و بعد جلو بابات ادای آدم خوبا رو در بیاری؟ تو نماز میخونی که همه فکر کنن تو آدم خوبی هستی؟ فقط بلدی بقیه رو با این ظاهر سازیهات گول بزنی؟

بعد هم می اومد میگفت:" بابات گفته این پوه رو حتی نمیخوام ریختش رو هم ببینم. این کتاباشو هم برمیدارم آتیش میزنم که دیگه با این درس خوندنش ما رو مسخره نکنه. بهش بگو دیگه نمیخوام ببینمش. چایی و ... هم برای من نیاره و...."

اینا عین جملات مامانه.
و میدونم هم که بابا اون حرفا رو واقعا زده بوده. چون رفتارش هم با من سرد بود. مثلا میرفتم براش صبحونه آماده کنم میاومد از دستم میکشید. یا دیگه لباس کارهاشو نمیذاشت من بشویم.یا کلا حرف که میزدم خیلی سرد برخورد میکرد و اصلا جواب نمیداد. فقط چشماشو میبست و سرشو تکیه میداد به دیوار و اصلا عکس العملی نشون نمیداد.خب من هم حرفم تو دهنم میماسید. لبخندم رو لبم یخ میزد.

یا مامانم.
هر کاری کرد که نذاره من به پسرخاله ام برسم. چرا؟ چون میخواست روی بابای علی رو کم کنه.
بعدش هم که یه مورد می اومد و من میگفتم بذارید یه جلسه دیگه بیان و بیشتر با خود پسره حرف بزنم بدون توجه به حرف من میرفت جواب رد میداد.
تازه همونا رو هم وقتی میخواستن بیان، قبلش بهم میگفت:" اینا بیان تو رو ببینن، دمشونو میذارن روی کولشونو میرن"(به نظر مامان من خوشکل نیستم)
بارها شده بهم گفته من خجالت میکشم بگم تو دخترمی.
بارها شده بهم گفته :" من اگه جای مادر پسری بودم که تو رو انتخاب میکنه باهاش مخالفت میکردم"
حتی توی قضیه ی پسرخالم به من میگفت :" تو نمیتونی علی رو ارضا کنی و مگه علی دل نداره و ..."
کلا از بچگی چون من لاغر بودم و دخترای فامیل خوشکل تر و تپل تر بودن، همیشه میزده تو سرم.

من هم دیگه واقعا عاطفه ای نسبت بهشون ندارم. تقریبا دو سالی هست کاملا عواطف مثبتم نسبت بهشون از بین رفته.
تا قبلش هم احساس میکردم دلم میخواد از دستشون راحت بشم.

در این یک سال اخیر که دیگه خیلی خودمو به پوست کلفتی زده ام و دیگه واقعا اهمیتی به رفتارهاشون، و حتی کتک هاشون نمیدم، اونا هم یکم دست از سرم برداشته اند.

البته هنوزم مامان از رفتارهاش بی نصیبم نمیذاره.
مثلا همین چند وقت پیش بود. من خیلی حالم خراب بود. تا ظهر خواب بودم. یهو صدای در اومد. با خواب آلودگی رفتم دم در دیدم مامانه. به زور چشمامو باز کرده بودم. یهو مامان یه سیلی خوابوند تو صورتم و بعدش هم شروع کرد کتک زدن. باز هم سرکوفت و مقایسه و نفرین و بد و بیراه.
منم هیچی نگفتم. یه کلمه هم حرف نزدم. حتی خودمو از زیر مشت و سیلی هاش نکشیدم بیرون. دردم نمیگرفت.
واقعا دیگه دردم نمیگیره.
اینقدر گفت و زد تا دیگه خسته شد و رفت.

یا همین دیشب.
اینا خیلی حساسن که من نرم سر تلفن.
یه خواهر دارم که ازدواج کرده و خارج از کشوره. دیشب خواهرم زنگ زد و کلی گریه کرد و از دست شوهرش ناراحت بود. میگفت نمیخوام مامان بفهمه. منم برای اینکه بتونم باهاش حرف بزنم،یه اتاق بالا داریم، رفتم اونجا. یه دو ساعتی او گریه میکرد و من هم اولش به درد دلهاش گوش کردم و سعی کردم آرومش کنم و بعدش یه سری راهکار بهش دادم.

خب ساعت دیگه شده بود دو و سه. همونجا خوابم برد.
صبح مامان اومده با داد و فریاد و بازخواست که " مگه نگفتم تو دیگه حق نداری به تلفن دست بزنی؟ آره... برو تا صبح با تلفن حرف بزن و بعدم بگیر تا ظهر بخواب...گوشی رو بیار ببینم و ...."

بعد هم که اومدم پایین اصلا به رو نیاوردم چیزی شده و باهاش حرف زدم. دیدم خوشکل شده. گفتم مامان حموم بودید؟ عافیت باشه. جوابمو نداد.
باز هم از ظهری به این ور چند بار باهاش حرف زده ام جوابمو نداده.

منم تو دلم میگم به درک. جواب ندید. برام مهم نیستید.

- - - Updated - - -

اون مشاور بیشتر تاکید میکرد روی تغذیه من. همین. من هرچی میگفتم باز میگفت شما خواب و تغذیه ات رو باید تنظیم کنی. البته یه بار هم من ازش خواستم که با مامانم اینا حرف بزنه. ولی وقتی باهاشون صحبت کرده بود مامان و بابا معترض بودن که "تو رفتی آبروی ما رو بردی." بابا میگفت:" همه تو کارگاه میان از ما مشاوره میکیرن. حالا دخترمون رفته از ما شکایت کرده پیش یکی دیگه "

- - - Updated - - -

مامان الان حرفایی میزنه از قبیل اینکه :" برو ببین دخترای مردم چیکار میکنن. برو از اونا یاد بگیر. تو نرمال نیستی. برو ببین فلانی از تو کوچکتر بوده رفته ارشد گرفته. برو ببین فلانی میره سرکار و در امد داره . برو ببین فلان همکلاسیت الان یه بچه داره و ..."

البته میدونم نسبت به بی نظمی غذا خوردن من خیلی معترضن. کلا از بچگی هم همش نگران بوده که چرا من لاغرم. هی میخواد من بیشتر غذا بخورم.

گاهی هم میگه تو زندگی همه ی ماها رو خراب کرده ای. میگه عصبی شدنهای برادرهام تقصیر منه.(به خاطر افسردگی هایی که داشتم)
ولی وقتی اینا رو میگه من حرفی نمیزنم. فقط تو دلم میگم"یکم انصاف داشته باشید. اول زدید زندگی منو خراب کرده اید و بعدم که دارم با هر بلایی سرم آوردید کنار میام میگید زندگیتونو خراب کرده ام؟"

- - - Updated - - -

بابا رفته یه شهر دیگه برای عمل جراحی. قبل از اینکه بره من دلم گرفته بود. به خصوص که میدیدم یه جوری رفتار میکنه که انگار دیگه قرار نیست برگرده.

ولی روز رفتنشون، قران بردم که از زیر قران ردشون کنم. بابا حتی باهام خدافظی نکرد. رفت تو ماشین نشست. من رفتم دم در ماشین و گفتم:" بابا پس قرآن؟ خداحافظی؟" روشو کرد اون طرف و زد رو دنده و حرکت کردن.

البته یه نیم ساعت بعدش به دلیلی برگشتن و یه خداحافظی سرد ازم کرد.

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط jonube-sorkh نمایش پست ها
خانوم پوه من فکر می کنم مشکل شما اینه که خودتون رو دوست ندارید
تا زمانی که شخصی خودش رو دوست نداشته باشه نمی تونه به دیگران مهر بورزه
اولین تاثیر محبت به اطرافیان اینه که خود انسان احساس خوشی بهش دست میده
شما بعد از محبت به اطرافیان این حسو ندارید؟
میدونید آقای جنوب سرخ. شاید راست میگید. من واقعا از اون وقتایی که محبت میکردم متنفرم. از محبت کردن متنفرم. از اینکه نیاز داشته باشم کسی دوستم داشته باشه دیگه متنفرم.

- - - Updated - - -

شاید یکی از دلایلی که من به علی هم خیلی وابسته شدم طرز رفتار خانواده ام بود.
من وقتی دیدم پدر علی مخالفه کنار کشیدم.
ولی خب دوستش داشتم. با این حال سعی کردم منطقی فکر کنم و 11 ماه رابطه قطع شد.
خب مسخره کردنها و سرکوفتها و سرزنش های بی دلیل همچنان وجود داشت. و حتی بیشتر هم شده بود. برادرای کوچکترم هم شروع کرده بودن.
منم دلم میشکست. درون خودم به خودم میگفتم:" عیب نداره. میرم پیش علی که دوستم داره و برای چیزی که هستم ارزش قایله"
حتی خود علی اون اوایل که خواستگاری کرده بود و من پرسیدم دلیلت برای انتخاب من چی بوده؟ گفت:" یکیش اینکه خیلی مهربون و صبوری. میبینم چطور در برابر رفتارهای خاله و برادرات، صبوری و گذشت به خرج میدی"
علی جز کسی که دوستش داشتم برام شبیه یه فرشته نجات هم بود. شاید به خاطر همین اینقدر شدید بهش وابسته شده بودم.
در مورد خود قضیه علی هم خیلی اذیتم میکردن.کافی بود مثلا من به برادرم بگم چرا اینقدر صدای اهنگو زیاد کردی؟ یکم کمش کن. میگفت:"چنان میزنم تو سرت که فکر علی از سرت بپره هاااا"
یا الان وقتی به هم ریخته ام بهم میگن:" خب تو که عقده ای شده ای برو زن دوم علی شو که راحت بشی"
این حرفو همون دفعه آخر که مامان کتکم زد دوباره تکرار کرد.

- - - Updated - - -

کسی چیزی به نظرش میرسه آیا؟
اصلا اینی که من شده ام بده یا خوب؟



- - - Updated - - -