سلام خانوم یا آقایn.i.k.i لطف کردین وقت گذاشتین که کمکم کنین.
اونا چند نفرند و همیشه یه نفر نیستن و شخصیت های مورد علاقه ام هم نیستند و معمولا دلم هم نمی خواد به جاشون باشم. بعضی وقت ها شرایط اونا حتی از شرایط منم بدتره و تصور کردنشون برام ناراحت کننده است و این طور نیست که تصورشون برام لذت بخش باشه ولی وقتی دچارش می شم نمی تونم خودمو بکشم بیرون.بعضی وقت ها من هیچ کدومشون نیستم.و اون وقتایی هم که می گم یکیشون منه ، منظورم اینه که همذات پنداریم با یکی شون خیلی شدیده نه این که دقیقا من اون باشم. فقط حدس می زنم این یکی شبیه منه .
توقع خاصی از زندگی ندارم . علاقه زیاد به داشتن همسر یا فرزند یا اثاثیه خاص هم ندارم. فکر می کنم فقط دلم می خواد آرامش داشته باشم. و اگه خدا قبول کنه خودمو مذهبی هم می دونم .
می دونم احمقانه است ولی دوست داشتم پسر بودم تا خیلی وقت پیشا از خونه مون فرار می کردم و می رفتم و بالاخره یه جوری گلیم خودمو از آب می کشیدم بیرون (چون توی این خانواده احساس آرامش و امنیت ندارم ) ولی دخترها نمی تونن بذارن برن. دوستان لطفا نیاین بهم بگین که غیر منطقیه و ... خودمم می دونم غیر منطقیه دست خودم نیست.
حق با شماست که این کارم تلف عمره و خدا پسندانه نیست.از خدا خیلی کمک خواسته ام ولی مسئله اینه که برای صحبت کردن با خدا هم باید تمرکز داشت و زمانی که نمی تونم روی چیزی که هستم تمرکز کنم ، صحبت کردن با خدا هم مشکل می شه . کلماتو فراموش می کنم. البته به خدا هم می گم که خودت می دونی که هیچ کسو به اندازه تو قبول ندارم ولی می بینی که مغزم نمی کشه حالا خوب و قشنگ باهات حرف بزنم و چیز درستی بگم ... وقتی به عاقبتم در این دنیا و اون دنیا فکر می کنم به نظرم میاد که بهترین چیزی که خدا می تونه به من بده مرگه . همین الان و همین جا . البته به شرطی که تاهمین جاشو هرچی غلط بوده ببخشه.
حق با شماست که باید سعی کنم به کنکورم و این که زمانم کم می شه فکر کنم. اگه بتونم فکرمو کنترل کنم حتما باید به این ها فکر کنم. رشته ام خوبه .
از خودم راضی بشو نیستم هیچ وقت و از خودم بدم میاد و با سیستم پاداش و تنبیه احتمالا مرتب باید خودمو تنبیه کنم ولی چیزی که خودمو ازش محروم کنم ندارم. یعنی اگه کسی بخواد منو تنبیه کنه مجبور می شه منو بزنه چون چیزی ندارم که ازم بگیره . فکر نکنم تنبیه روی من اثر بازدارندگی داشته باشه چون واقعا از خودم متنفرم و فکر می کنم هر بلایی سرم بیاد برام کمه.
خیلی ممنون از گل ها و سه خط آخر نوشته تون...
دختر بی خیال عزیز نتونستم به نتیجه برسم که خودآگاهه یا ناخودآگاه. نمی دونم مرز خودآگاه و ناخودآگاه دقیقا کجاست.
من تو خوابامم هم معمولا خودم نیستم و توی بیداری نمی تونم جلوشو بگیرم.
همگی ببخشین که طولانی می نویسم. الان موقتا حالم بهتره. بعد که حالم اونجوری شد دیگه فکرم شاید خوب کار نکنه نتونم بنویسم.
- - - Updated - - -
ببخشین.
الان فکر می کنم درباره خانواده ام نباید چیزی می نوشتم. نمی خواستم ناله کنم ولی مثل این که کرده ام.
با خانواده ام هیچ درگیری فعالی نداریم الان . من مواظبشونم و هرکاری بتونم براشون می کنم و اونا هم آرومن فعلا الحمدالله.
فقط یه نفر دیگه ام معمولا همین.








علاقه مندی ها (Bookmarks)