نمیتونی یجوری راضیشون کنی. که دوست نداری تنا بری . دوست داری با شوهرت باشی.
بگو دلتنگت میشم و دوست ندارم تنا برم.
تا حالا تنایی رفتی؟
اگه نرفتی بگو تا حالا تنایی نرفتم اتفاقا اگه تنا برم ممکنه حس کنن باز تو دوست نداشتی بیای یا بگن چرا تنا اومدی. بگو دوست داری همراه شوهرت باشی. بگو اونا ناراحت نمیشن.
خب به مامانت بگو دوست داری با شوهرت بیای نه تنا اما شوهرم میترسه شما بد فکر کنی در موردش میشه بهش بگی که ناراحت نمیشی.
اما اگه تنا میری روزاتو چرا خراب کنی عزیزم. من جای شما بودم سعی میکردم راهیی و انتخاب کنم که راحترم و دوست دارم. اینو بشوهرمم میگفتم با مهربونی میگفتم اصن دلتنگ میشم تعداد روزشم زیاده .
مثلا فرض بر این که شما قبلا تنایی رفتی بیا بگو که قبلا که تنا رفتم اصن بهم خوش نگذشت همش بفکرت بودم دلتنگ شدم با خودم گفتم ناراحتی نداشته باشه غدا چی بخوره مریض نشه . خلاصه همش نگرانت بودم . بگو بهش تو دوست داری من همش نگرانت باشم و دلتنگ؟؟؟ یا اینکه اینجا بمونیم و باهم بریم.؟
اگه مامانتم راضی شن که بگن ناراحت نیستن که خیلی بهتر میشه دیگه نگرانی ها رفع میشه و باهم میتونین روزای و تعطیلات خوبی داشته باشین.
البته تنا گذاشتنشون هم ینوع امتحان میتونه واسه شوهرتون باشه اما بنظر من حالا نمیدونم درسته یا غلط بعد ده روز امتحان کردن زیاد خوب نیست یکم مدت زمان بیشتری فکر کنم نیازه واسه امتحان کردن. اما از طرفی اکه هم از این امتحان سربلند بیرون بیاین که خیلی خوبه . بعد از این مدت زمان کم بتونن با اینکه بسترش محیا بوده بذارن کنار عالیه . یعنی دیگه شما میتونین یجورایی مطمعن بشین که شوهرتون اراده بالایی دارن و خودشون هم نه ظاهری بلکه باطنا هم میخواین که ترک کنن .








علاقه مندی ها (Bookmarks)