من هم خوبم! بد نستم. اما خب، به قول جناب مدیر همدردی عزیز، زندگی همینه دیگه!
تا اومدیم تمرین جراتمندی رو شروع کردیم، خب، اولش خیلی ذوق کرده بودم و انگار داشتم مثل این چی؟ خب، مثل این؟ بابا! یادم نمیاد، مثل اینایی که پوست می ندازن؛ انگار داشتم پوست میانداختم، کلی خوشحال بودم، خوشحال بودم از اینکه احساس میکردم دیگه مجبور نیستم خودم و دیگران رو توی محدودیت های بیخودی بذارم.
اما حالا؛ انگار حالاتم موج سینوسی پیدا کرده، انگار این تفکر جراتمند بودن یه لایه عقب تر رفته و یه سری مسائل جاشو رو گرفته؛ البته...
البته به خدمت انورتون برسونم که من در همین حین هم تمام سعیم رو میکنم که جراتمند بودن رو جزو رفتارهام و ذات رفتاریم داشته باشم؛ اما گاهی باز هم برمیگردم به قبلم و یه سری ترسها و دل نگرانی ها سراغم میاد!
آقای sci پس کجایید؟ کلی آدم منتظر شماست.
دو روز پیش داشتم راهنمایی های آنی رو واسه یکی از اعضای قدیمی میخوندم؛ دیدم چقدر حرفاش سنجیده و قشنگه. فقط نمی دونم اون موقع هر وقت خودمو راهنمایی میکرد، احساس میکردم آنی چقدر سنگین واسم حرف میزنه یه جوری که انگار واسه من فهمیدنشون سخت بود.
حالا نمی دونم من بزرگ تر شدم و داناتر، یا اینکه از اولش پست های آنی سنگین بود. هر جایی هستی خوش باشی و کنار بچه ها زندگی آروم و خوبی داشته باشی! الهههههههههههههی!
نازنین یادت باشه، به یادتم.
آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
من
برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
و امروز
من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
منه انسان
چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.
ویرایش توسط del : دوشنبه 13 آبان 92 در ساعت 12:19
علاقه مندی ها (Bookmarks)