به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 7 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 78
  1. #61
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 دی 93 [ 15:18]
    تاریخ عضویت
    1392-6-29
    نوشته ها
    64
    امتیاز
    1,248
    سطح
    19
    Points: 1,248, Level: 19
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 52
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    3

    تشکرشده 67 در 39 پست

    Rep Power
    0
    Array
    تحقیرت کنه
    شاید می خواسته از خانوادت انتقام بگیره
    دقیقا نمی دونم کدوم رفتارت... من که بین شما نبودم
    اما قطعا وقتی نقش کسی رو تو زندگیت پر رنگ تر از اونی که هست نشون بدی واست دور ور می داره!
    جواب غرورتو با بی تفاوتی بده
    نه ازش فرار کن نه بهش نزدیک شو
    همون جوری باش رفتار کن که قبل از خاستگاریش می کردی
    با خانومش مثل یه خواهر رفتار کن
    نذار کینه و نفرت قلبتو سیاه کنه
    وقتی بی تفاوتی و بی اهمیتیشونو حس کنن نگاه سنگینشونو از زندگیت ور می دارن

    - - - Updated - - -

    بالاخره عاشقی تاوان داره غرامت داره
    به نظرم کار اشتباهی نکردی
    کار خیلی قشنگی بود که اجازه دادی غروره له شدشو ترمیم کنه
    چون اون یه مرد بود
    غرور مرد همه چیه یه مرده و عشق زن همه چیزه زنه
    اتخاب قلبت کار خیلی عقلانی بود

  2. کاربر روبرو از پست مفید jonube-sorkh تشکرکرده است .

    Pooh (جمعه 10 آبان 92)

  3. #62
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    در مورد علی...
    من اصلا قصدم توصیف شخصیتی از علی نبود. یعنی اصلا قصد اینو نداشته ام.
    فقط میخواستم رفتارهاشو بگم.

    قضاوت در مورد افراد کار سختیه. علی خوب وبد. و من هنوز هم معتقدم خوب بود. من نمیتونم اگه علی سه ماه الکل خورد و دوبار به کار بد کشیده شد، بقیه ی لحظه های عمرش رو که خوب بوده نادیده بگیرم.
    نمیتونم به صرف چند بار خطا، یک صفت رو به او نسبت بدم.
    کفه ی خوبی های علی، حتی با اینکه الان ازش بیزارم، خیلی سنگین تر از بدی هاشه.

    اگه من الان ازش بیزارم، این بیزاری، حس منه. نه اینکه به معنای بد بودن علی باشه.

    به هرحال حتما او خوبی هایی داشته که الان داره با دختری که میشناسمش و میدونم چه دختر خوب و پاکی بود زندگی میکنه.علی حتما خوبی هایی داشته که مستحق این همسر باشه.

    و حتی... علی خوبی هایی داشته که مستحق دعا های من باشه.
    ================================================== ===

    خودش هم میگفت دعاهای تو پشت من بود. خودش هم میگفت تا همیشه به دعاهات احتیاج دارم.
    ================================================== ===

    ولی کاش میدونستم اون کاری که کرده ام که مستحق تحقیر باشم چی بوده؟ اگه میفهمیدم فکر کنم راحت تر میشدم.

    ================================================== ======

    گمان میکنم بعضی... یا همه ی دوستان فکر میکنن من توی این 5 سال اصلا تلاشی برای برطرف کردن رنج هام نکرده ام.

    چرا کرده ام.
    رنج سنگینی رو متحمل شدم. و الان خیلی سبک تر از قبل شده. ولی هنوز کاملا از بین نرفته.

    1- رنج به زور جواب منفی دادن به کسی که با تمام وجود دوستش داشتم
    2- رنج دلخوری از خانواده ام که با مخالفتهای بی دلیل و فشارهاشون،به زور عشقی رو که دو سال براش زحمت کشیده بودم ازم گرفتن.( و بعد از اینکه کار از کار گذشت خودشون هم پشیمون شده بودن)
    3- رنج اول دور کردن علی
    4- رنج شکستن غرور و دل کسی که اگه خار به پاش میرفت من وجودم پاره پاره میشد.
    5-رنج رفتن علی
    6- رنج فراموش شدن
    7- رنج فراموش کردن
    8-رنج غرور شکسته ی خودم
    9-رنج 2 سال دوگانگی و تردید در اینکه علی واقعا منو نمیخواد یا هنوز میخواد؟ دو سال دوگانگی رفتار علی.
    10- رنج 5 سال تنهایی و پیدا نشدن یک جایگزین. یک مرهم
    11- رنج چندین بار بازی کردن خانواده ام با سرنوشتم
    و ....

    - - - Updated - - -

    در مورد علی...
    من اصلا قصدم توصیف شخصیتی از علی نبود. یعنی اصلا قصد اینو نداشته ام.
    فقط میخواستم رفتارهاشو بگم.

    قضاوت در مورد افراد کار سختیه. علی خوب وبد. و من هنوز هم معتقدم خوب بود. من نمیتونم اگه علی سه ماه الکل خورد و دوبار به کار بد کشیده شد، بقیه ی لحظه های عمرش رو که خوب بوده نادیده بگیرم.
    نمیتونم به صرف چند بار خطا، یک صفت رو به او نسبت بدم.
    کفه ی خوبی های علی، حتی با اینکه الان ازش بیزارم، خیلی سنگین تر از بدی هاشه.

    اگه من الان ازش بیزارم، این بیزاری، حس منه. نه اینکه به معنای بد بودن علی باشه.

    به هرحال حتما او خوبی هایی داشته که الان داره با دختری که میشناسمش و میدونم چه دختر خوب و پاکی بود زندگی میکنه.علی حتما خوبی هایی داشته که مستحق این همسر باشه.

    و حتی... علی خوبی هایی داشته که مستحق دعا های من باشه.
    ================================================== ===

    خودش هم میگفت دعاهای تو پشت من بود. خودش هم میگفت تا همیشه به دعاهات احتیاج دارم.
    ================================================== ===

    ولی کاش میدونستم اون کاری که کرده ام که مستحق تحقیر باشم چی بوده؟ اگه میفهمیدم فکر کنم راحت تر میشدم.

    ================================================== ======

    گمان میکنم بعضی... یا همه ی دوستان فکر میکنن من توی این 5 سال اصلا تلاشی برای برطرف کردن رنج هام نکرده ام.

    چرا کرده ام.
    رنج سنگینی رو متحمل شدم. و الان خیلی سبک تر از قبل شده. ولی هنوز کاملا از بین نرفته.

    1- رنج به زور جواب منفی دادن به کسی که با تمام وجود دوستش داشتم
    2- رنج دلخوری از خانواده ام که با مخالفتهای بی دلیل و فشارهاشون،به زور عشقی رو که دو سال براش زحمت کشیده بودم ازم گرفتن.( و بعد از اینکه کار از کار گذشت خودشون هم پشیمون شده بودن)
    3- رنج اول دور کردن علی
    4- رنج شکستن غرور و دل کسی که اگه خار به پاش میرفت من وجودم پاره پاره میشد.
    5-رنج رفتن علی
    6- رنج فراموش شدن
    7- رنج فراموش کردن
    8-رنج غرور شکسته ی خودم
    9-رنج 2 سال دوگانگی و تردید در اینکه علی واقعا منو نمیخواد یا هنوز میخواد؟ دو سال دوگانگی رفتار علی.
    10- رنج 5 سال تنهایی و پیدا نشدن یک جایگزین. یک مرهم
    11- رنج چندین بار بازی کردن خانواده ام با سرنوشتم
    و ....

  4. #63
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 دی 93 [ 15:18]
    تاریخ عضویت
    1392-6-29
    نوشته ها
    64
    امتیاز
    1,248
    سطح
    19
    Points: 1,248, Level: 19
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 52
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    3

    تشکرشده 67 در 39 پست

    Rep Power
    0
    Array
    این که تو این 5 سال سختی زیاد کشیدی و تلاش کردی که دل بکنی جای بحث نداره
    حرف من اینه که موضوع ازدواج مسابقه نیست که حرف از بازنده شدن می زنی
    باید نسبت به حساسیتی که به زندگیت دارن بی تفاوت رفتار کنی تا رد بدن
    نه اینکه بخوای با ازدواج کردن جوابشونو بدی!

  5. کاربر روبرو از پست مفید jonube-sorkh تشکرکرده است .

    Pooh (جمعه 10 آبان 92)

  6. #64
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    تفاوت عشق و هوس{ در ارتباط دختر و پسر یا در ازدواج

    اینو که میخونم به نظرم میاد من عشق داشتم نه هوس.
    ولی نمیدونم چرا اینقدر درد باید برام ایجاد میشد؟

    - - - Updated - - -

    ولی انتخاب قلبم توی اون دوره، همون چیزیه که همه میگن خودت باعث شدی تحقیرت کنه و بهش کولی دادی و از این حرفا....

    - - - Updated - - -

    به هر قیمتی که نمیخوام ازدواج کنم.
    مطمئنا به دنبال یه مورد مناسب هستم که باهاش تفاهم داشته باشم.

    ولی خب فعلا همون مورد نامناسبش هم گیر نمیاد

    من برای آرامش و عشق ازدواج میکنم. نه برای مسابقه. ولی حتما برای زدن فک علی و بردن ازش باید با کسی که از علی سر باشه ازدواج کنم.

  7. #65
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 دی 93 [ 15:18]
    تاریخ عضویت
    1392-6-29
    نوشته ها
    64
    امتیاز
    1,248
    سطح
    19
    Points: 1,248, Level: 19
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 52
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    3

    تشکرشده 67 در 39 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    تفاوت عشق و هوس{ در ارتباط دختر و پسر یا در ازدواج

    اینو که میخونم به نظرم میاد من عشق داشتم نه هوس.
    ولی نمیدونم چرا اینقدر درد باید برام ایجاد میشد؟

    الان من واسم سوال پیش اومد
    من عشق و هوس با هم داشتم
    تکلیف چیه؟

    - - - Updated - - -

    ولی انتخاب قلبم توی اون دوره، همون چیزیه که همه میگن خودت باعث شدی تحقیرت کنه و بهش کولی دادی و از این حرفا....
    مهم اینه که خودت به قلبت بدهکار نیستی...

    - - - Updated - - -

    به هر قیمتی که نمیخوام ازدواج کنم.
    مطمئنا به دنبال یه مورد مناسب هستم که باهاش تفاهم داشته باشم.

    ولی خب فعلا همون مورد نامناسبش هم گیر نمیاد


    من برای آرامش و عشق ازدواج میکنم. نه برای مسابقه. ولی حتما برای زدن فک علی و بردن ازش باید با کسی که از علی سر باشه ازدواج کنم.
    پیشاپیش دلم واسه همسر آیندتون می سوزه!!!!!!!!! چون روزی هزار بار تو ذهن شما به غلط باید با علی مقایسه شه....
    پس ملاک ازدواج سر بودن از علی اِ؟

  8. 2 کاربر از پست مفید jonube-sorkh تشکرکرده اند .

    Pooh (جمعه 10 آبان 92), toojih (جمعه 10 آبان 92)

  9. #66
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 06 تیر 93 [ 06:00]
    تاریخ عضویت
    1392-1-22
    نوشته ها
    523
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,312

    تشکرشده 1,508 در 444 پست

    Rep Power
    66
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    من برای خوشبختیش دعا کردم. حداقل به خاطر زنش هم که شده امیدورام تا همیشه خوشبخت باشن.
    ولی غرورم چی؟
    من میگم باختم چون غرورم باخت.
    چطوری میشد نه بدهکار دلم باشم نه بدهکار قلبم؟
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    کفه ی خوبی های علی، حتی با اینکه الان ازش بیزارم، خیلی سنگین تر از بدی هاشه.
    اگه من الان ازش بیزارم، این بیزاری، حس منه. نه اینکه به معنای بد بودن علی باشه.
    ولی کاش میدونستم اون کاری که کرده ام که مستحق تحقیر باشم چی بوده؟ اگه میفهمیدم فکر کنم راحت تر میشدم.
    رنج سنگینی رو متحمل شدم. و الان خیلی سبک تر از قبل شده. ولی هنوز کاملا از بین نرفته.
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    خواهش میکنم یکی به من بگه اگه توی اون شرایط من قرار میگرفت چی کار میکرد؟
    بین دلم و غرورم هر کی جای من بود کدومو انتخاب میکرد؟
    هر چند گذشته رو باید ول کرد ولی چیزی که من از این ماجرا میفهمم اینه که اول جواب رد تو و مقاومتت و کم محلی هات اونو خورد کرده و همین وضعیتی

    که تو الان در اون هستی رو پیدا کرده بوده و میخواسته ازت انتقام بگیره. تو آدم خوبی بودی، نمیتونستی غمش رو ببینی، دوستش داشتی و به همین خاطر تلاشش به نتیجه رسیده و

    تونسته انتقامش رو بگیره و دلش خنک بشه!

    تو در کل به نظرم کار خیلی نادرستی در گذشته انجام ندادی کار بدت بعد از این ماجرا شروع شده. همه ما توی زندگی بارها و بارها شکست خوردیم. از آدمهای مختلف.

    تو هنوز برات سخته که بپذیری ازش شکست خوردی. به نظرم آدمها برای خلاصی از این وضعیت دو راه بیشتر ندارند که بر اساس شخصیت و باورهاشون یکی رو انتخاب می کنند:

    (1) انتقام گرفتن(2) پذیرفتن شکست

    یا باید تلاش کنی که ازش انتقام بگیری که کار خیلی سختی هستش و مسیری پر استرس و داغون کننده، طوریکه کسیکه این مسیر رو انتخاب میکنه در حقیقت داره

    بر علیه خودش نقشه میکشه و تلاش میکنه. و به همین خاطر به نظرم معمولا ما در برابر کسانی این روش رو انتخاب میکنیم که برامون مهم باشند.

    و روش دوم اینه که دستهات رو بالا بیاری و بپذیری که توی این بازی بازنده شدی. او زرنگ تر بوده و تونسته ازت ببره. لبخند بزنی و

    توی دلت بهش تبریک بگی(هر چند روشش رو قبول نداری چون تو روش دیگه ای رو انتخاب کردی ولی اون توی روشی که انتخاب کرده برنده شده)

    تو هم که خوشبختیش رو میخواستی و میخوای. تمام!! توی موقعیت بعدی با کارهایی که آقا امین پیشنهاد داده و برات پیش خواهد آمد تو برنده باش منتهی انسانی

    با همون روشی که خودت می پسندی.


    نقل قول نوشته اصلی توسط ammin نمایش پست ها
    قدم آخر بایدآب روازسرچشمه گرفت.اجازه بده تغییراحساس اتفاق بیفته.دلت روبسپاردست شادی وخوشی و هماهنگی.برو آیروبیک،آموزشگاه زبان،باشگاه.باورکن اون اتفاق مبارک میفته.چاهی که ازخودش آب نداره هرچی آب بریزی پرنمیشه.کانون اصلی خودتی.توپ روانداختی پشت بوم وحاضرنیستی ازنردبون بری بیاریش.جایی که ارادت دست خودته منتظرخدایی. گاهی انگیزه مثبت باعث موفقیت میشه وگاهی انگیزه منفی مثل اینکه اینی نباشی که الان هستی.

  10. 4 کاربر از پست مفید toojih تشکرکرده اند .

    ammin (جمعه 10 آبان 92), Pooh (جمعه 10 آبان 92), sanjab (جمعه 10 آبان 92), مصباح الهدی (جمعه 10 آبان 92)

  11. #67
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 27 آبان 04 [ 04:30]
    تاریخ عضویت
    1392-5-13
    نوشته ها
    688
    امتیاز
    17,063
    سطح
    83
    Points: 17,063, Level: 83
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,002

    تشکرشده 1,784 در 580 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    121
    Array
    خیلی وقتا این حادثه ها نیستن که ادم رو می شکونن بلکه این برچسبها و استناد سازی ماست.

    با رفتن اون نه تو باختی و نه اون پیروز شد! این یه حقیقته که ماها تو بحرانهای عشقیمون تلاش می کنیم که نپذیریمش!

    چیزی که من دارم می بینم اینکه هر جفتتون به مقدار زیادی دلتون و غروروتون شکسته شده! هر دوتاتون! رنج اونم کم نبوده!!

    نیایش به قصد این نیست که خدا را به برآوردن آرزوهایمان وادارد، بلکه برای آن است که اشتیاق به خدا را در ما برافروزد و ما را به سوی خدا فرا ببرد. دیونوسیوس مجعول می گوید:
    "کسی که در قایقی نشسته و طنابی را که از صخره ای به طرفش پرت شده می گیرد و می کشد، صخره را به طرف خود نمی کشد، بلکه خودش و قایق را به صخره نزدیک تر می کند".
    فریدریش هایلر، نیایش، ص 331


  12. 2 کاربر از پست مفید مهرااد تشکرکرده اند .

    ammin (جمعه 10 آبان 92), Pooh (جمعه 10 آبان 92)

  13. #68
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    سخت می گیری. حالا یکی رو دوست داشتی نشده. اینهمه ادم که به عشقشون نمی رسن. شمام یکی از اینهمه بودی. چیز عجیبی نبوده که انقدر خودتو داری اذیت می کنی. اول خودت نخواستیش بعدم اون. هر دوتون به یه نتیجه رسیدین. پس به هم و به نتایج هم احترام بذارین دیگه انقدر خودتو اذیت نکن.
    کدوم غرور؟؟ غرور مال این نیست که ادم بگه انتقام می خوام. غرور مال وقتیه که ادم شان و منزلت برای خودش بدونه و هر کاری رو نکنه. این غرور نیست اسمش. نمی دونم چیه.
    عشقت هم عشق خالص نبوده وگرنه به این نمی رسیدی که انتقام بخوای. اینو بذار به حساب تجربه. دفعه بعد که عاشق شی خیلی پخته تر و بهتر میشه عشقت.
    اگه ادما بخوان واسه این چیزا از هم تقاص بگیرن که دیگه همه در همه ی زندگیشون یا دارن تقاص می گیرن یا میدن. خودت تو عمرت دل هیچکسی رو نشکستی؟ چند تا پسر و خواستگار بوده که بهشون نه گفتی؟ دل کیا رو شکستی؟
    می بینی که نمیشه که همه به هم بله بگن. پس راه درست همین بوده حتما. همینی که هست حتما درست بوده. انقدر خودتو به خاطر این چیزا ازار نده.
    موفق باشی.

  14. 2 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    Pooh (جمعه 10 آبان 92), مصباح الهدی (جمعه 10 آبان 92)

  15. #69
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    مساله من رفتن علی نیست.
    رفت. به درک که رفت.

    ولی بعدش خردم کرد و رفت. چرا؟
    چرا بعدش برای تلافی غرورش منو تحقیر کرد؟

    ببینید. من آدم مغروری ام. از التماس کردن متنفرم.از اینکه بخوام به کسی هم که دوستش دارم التماس کنم که نره و دوستم داشته باشه متنفرم.

    من اصلا نمیگم علی ضربه ندید. من میدونم اینکه به الکل کشیده شد و ... همش به خاطر همین ضربه ای بود که از این جدایی خورد.

    وقتی دیگران به من میگم پس برو خدا رو شکر کن که نشد و کسی که اهل الکل و ... باشه لایق عشق تو نبوده و ... من نمیتونم قبول کنم. چون میدونم علی این کاره نبود. و فقط مدتی شاید تحت فشار همون جدایی، وا داده بود. و گرنه علی خوب بود. و من از هر نظر بهش مطمئن بودم.

    ===========================================
    من خودم هم نمیدونم چمه.
    هنوز رنج هام تموم نشده.
    تا مدتها از خانواده ام ناراحت بودم چون فکر میکردم اونا علی رو از من گرفتن.
    و هنوز هم همین فکر رو میکنم.
    ولی دیگه چاره ام چیه؟ چیکار میتونم بکنم؟ هی بشینم تو دلم از دست مامانم دلخور باشم که مجبورم کرد؟ مامانی که دارم هر روز و هر روز باهاش زندگی میکنم؟ من از دلخوریم از خانواده ام گذشتم. ولی زخمش خوب نشد.

    من به علی کم محلی نمیکردم آقای توجیه.
    علی از وقتی که حضورا و بدون پدرش اومد خونه ی ما برای رسمی شدنش و بعدش هم رفتیم آزمایش خون، به من فقط یک ماه دیگه وقت داد.
    نیومدن پدرش باعث شد خانواده من باز مخالفت کنند.
    من تمام توانم رو به کار گرفتم که راضیشون کنم.
    حتی با اینکه خودم دوست داشتم هرجا علی زندگی میکنه من هم برم همونجا، ولی برای اینکه مامان اینا راضی بشن شرط اینکهمحل زندگی شهر ما باشه رو هم قبول کردم.(تو فکر خودم گفتم باشه این شرط رو قبول میکنم تا فعلا رضایت بدن. بعد که ازدواج کردیم دیگه این خودمم که تصمیم زندگیمو میگیرم و بعد از ازدواج میرم هرجا علی هست)
    ولی مامانم از هر راهی استفاده کرد که منو مجبور به جواب منفی کنه.
    من میگفتم جوابم مثبته.
    ولی مامان حاضر نبود ج منو اعلام کنه.
    هی بهم میگفت تو چطوری میخوای بشی عروس خانواده ای که پدرش حتی توی جلسه ی حضوری خواستگاری نیومد؟
    من میگفتم علی که از مخالفت باباش هم نترسیده و بدون باباش هم اومده.این برای من یعنی حمایت علی از من. ولی من نمیخوام علی رو رو در روی باباش قرار بدم. من میخوام بعدا آروم آروم خودمو تو دل باباش هم جا کنم. من از مخالفت باباش نمیترسم. میدونم چه رفتاری کنم و برای حل این مساله برنامه دارم.
    و لی مامان بهانه های دیگه می آورد.

    هرکاری میکردم حاضر نبود قبول کنه که من جوابم مثبته.
    هرچقدر به علی گفتم علی یکم بیشتر وقت بده، نداد.
    میگفتم خب بذار توضیح بدم.
    میگفت:" جوابت فقط یه کلمه. یا آره یا نه. بدون هیچ توضیحی.
    میگفت :" بگی نه بهتر از اینه که بگی صبر کن."

    (من یکبار که خانواده ام بدون اینکه من بدونم ج منفی داده بودن، خودم بدون اطلاع خانواده ام ادامه دادم. چون واقعا علی رو میخواستم. و تمام عقل و سیاست و توانم رو به کار گرفتم تا این قضیه به سرانجام برسه.
    ولی بعدش بابای علی هی به من میگفت:" تو خودتو چسبونده ای به پسر ما"
    در حالی که من تا قبل از خواستگاری علی، ارتباطم با علی مثل بقیه ی پسرخاله ها و پسردایی ها و ... بود.
    ولی باباش میگفت تو خودتو چسبونده ای به پسر ما و داری خودتو بهش تحمیل میکنی.)

    به خاطر همین من نمیتونستم بیام مثلا به علی بگم "علی من میخوام ولی خانوادم نمیذارن. تو به جواب منفی اونها اهمیت نده. من جوابم مثبته. " من اینو نمیتونستم بگم. چون اونوقت بیشتر احتمالا به حرف پدرش مهر تایید میزدم.

    من واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم.
    هر چی به علی میگفتم علی من جوابم منفی نیست. فقط یکم به زمان بیشتری احتیاج دارم، قبول نمیکرد.
    من هم هرکاری میکردم مامان حاضر نبود ج مثبت منو اعلام کنه.

    من نمیتوستم گوشی رو بردارم و خودم به خاله ام جواب مثبتم رو اعلام کنم. نمیتونستم .
    مامان باید اعلام میکرد. که مامان هم حاضر نبود.

    خود علی هم خیلی اون یک ماه آخر بیشتر محبت میکرد. ولی باز هم حاضر نبود یکم بیشتر صبر کنه. میگفت وقت بیشتر ازم نخواه. فقط تا فلان تاریخ، جوابت فقط یه کلمه، بدون هیچ توضیحی.

    خب من بدبخت چاره ام چی بود؟ باید چه خاکی به سرم میریختم؟
    مامان هیچ جوری نتونست منو منصرف کنه. آخر سر به جسم من ایراد گرفت. گفت تو فلان جور هستی و بعدا مشکل ایجاد میشه و نمیتونی علی رو راضی کنی و بعدا ازت خسته و دلزده میشه.
    من گفتم آخه علی خب منو از بچگی دیده. هرجوری هستم دیده. حتما منو همینجوری که هستم میخواسته دیگه.
    مامان گفت نه تو هنوز این چیزا رو نمیدونی و تجربه نداری. ولی بعدا مشکل میشه.
    من خیلی خیلی خیلی سختم بود که از علی چنین سوالی کنم. ولی پرسیدم. گفتم علی تو با با این قضیه مشکلی داری؟ علی گفت نه.من تو رو میخوام هرجور که باشی و هرجور که بشی.
    اومدم به مامان گفتم علی میگه نه مشکلی ندارم.
    بعد مامان دوباره حرف خودشو میزد. یادمه من زار زار گریه میکردم و میگفتم نه مامان علی منو همینجوری میخواد.
    باز مامان هی از من ایراد گرفت. میگفت تو فرض کن فلان اتفاق بیفته مگه علی دل نداره؟ خب ممکنه هی به دلش بمونه و از این حرفا...

    من ایتجا که گفت مگه علی دل نداره و ممکنه به دلش بمونه، یهو انگار دیگه خلع سلاح شدم. چون اصلا تصور اینکه علی اذیت بشه برام سخت بود.
    یادمه ضجه میزدم.
    ولی دیگه بعدش کوتاه اومدم. گفتم باشه جواب منفی بدید.
    تا من اینو گفتم دیگه همه انگار به خواستشون رسیدن.
    دیگه هیچ کسی هشداری نمیداد که پوووه مطمئنی؟ بعدا پشیمون نمیشی؟

    به خدا دو سال با هر سختی سر راهمون جنگیدم.
    به خدا دیگه نمیدونستم باید چی کار کنم و چه کاری ازم ساخته است.
    دیگه خودم هم مطمئن بودم حتی اگه علی وقت بیشتر بده باز هم خانواده من موافق نمیشن و همه تلاششون رو میکنن.
    من هم خسته بودم. بریده بودم.
    به خودم امید میدادم که :" نه ، علی نمیره. من و علی همدیگه رو دوست داریم. علی حتما بازم یه فرصت بهم میده. حتما خانواده ام هم از این کاراشون به زودی پشیمون و شرمنده میشن و دفعه ی دیگه که علی اومد دیگه اذیتمون نمیکنن و دست از سرمون بر میدارن. حتما علی پشتم میمونه. تنهام نمیذاره."

    من انگار به اعتبار عشقی که بینمون بود، به اعتماد و باور عشقی که بینمون بود، یه قمار کردم. یه ریسک بزرگ. به امید برگ برنده ای که دست علی باشه.

    اما آره...
    من توی این قمار باختم. کامل باختم.

    خانواده ام خیلی زود پشیمون و شرمنده شدن.بعدش همه چیزو برای علی توضیح دادم.(چون قبلش خودش هم نمیذاشت توضیحی بدم) ولی من باختم. چون علی برنگشت.
    حاضر بود زجر بکشه. حاضر بود بره الکل بخوره. حاضر بود بره سراغ دوستی، ولی برنگشت. حتی وقتی غرورمو هم بار ها شکستم، حتی وقتی بهش گفتم که دیگه الان همه خانواده راضی شده اند، حتی وقتی التماسش کردم که علی حداقل به خاطر اون عشقی که دو سال براش زحمت کشیدیدم برگرد و بیا تا هنوز ریشه اش زنده است بهش برسیم، باز هم حاضر نشد برگرده.
    هه...
    بهم گفت:" من دلم شخم خورده دختر خانم. دیگه ریشه ای توش نمونده"

    ولی بعد از ازدواجش که حرف زدیم میگفت:" تا دو سه ماه بعد از عقدم هم هنوز تک تک اس ام اس هامونو داشتم و دلم نمی اومد پاکشون کنم. ولی خب دیگه باید پاکشون میکردم."

    مگه چنین جدایی اجباری، اون هم به اجبار عزیز ترین کسانت، این ناامیدی ازامید به برگشت علی، نا امیدی از این کورسوی امید، همون اولین نه ای که خود علی بهم گفت، مگه دردش کم بود؟ مگه درد خود اینا کم بود که بعدش تا دوسال هم عذابم داد؟

    بابا، منم آدم بودم. منم قلب داشتم. منم غرور داشتم. منم احساس داشتم.

    نمیدونم. ولی گاهی حس میکنم کاملا نابود شده ام. حس میکنم ریشه کن شده ام. حس میکنم درد این اتفاق خیلی بالاتر از حد تحملم بود. حس میکنم زیر بارش کاملا نابود شدم.

    هه...
    بعدش...
    بعدش هم خواستگارها رد میشد....
    میگفتم چرا رد میکنید؟ مگه من نگفتم بگید یه بار دیگه هم بیان و میخوام بیشتر باهاشون حرف بزنم؟
    مامانم و خواهرام میگفتن:" خب حالا... که دیگه خاله اینا بگن به ما ندادن و رفتن دادن به اینا...که دیگه بگن شوهر گیرش نمی اومده رفتن دادن به این...این از علی سطحش پایین تره..."

    و وقتی هم اعتراض میکردم که چرا اینجوری میکنید؟ چرا با زندگی من بازی میکنید؟
    میگفتن:" چته؟...چته اینقدر دنبال شوهر میگردی؟... تو اصلا چرا به ازدواج فکر میکنی؟... مگه سی سالت شده که هولی؟... مگه اونایی که سی سالشون شد و ازدواج کردن مردن؟..."

    هه...

    حتی شده وقتایی که توی خودم هستم و حالم خوب نیست اومدن بهم گفتن:" چته؟ عقده ای شدی؟ خب بیا برو زن دومش شو که راحت بشی"

    چقدر نمک میپاشن به زخم من.........

    - - - Updated - - -

    مساله من رفتن علی نیست.
    رفت. به درک که رفت.

    ولی بعدش خردم کرد و رفت. چرا؟
    چرا بعدش برای تلافی غرورش منو تحقیر کرد؟

    ببینید. من آدم مغروری ام. از التماس کردن متنفرم.از اینکه بخوام به کسی هم که دوستش دارم التماس کنم که نره و دوستم داشته باشه متنفرم.

    من اصلا نمیگم علی ضربه ندید. من میدونم اینکه به الکل کشیده شد و ... همش به خاطر همین ضربه ای بود که از این جدایی خورد.

    وقتی دیگران به من میگم پس برو خدا رو شکر کن که نشد و کسی که اهل الکل و ... باشه لایق عشق تو نبوده و ... من نمیتونم قبول کنم. چون میدونم علی این کاره نبود. و فقط مدتی شاید تحت فشار همون جدایی، وا داده بود. و گرنه علی خوب بود. و من از هر نظر بهش مطمئن بودم.

    ===========================================
    من خودم هم نمیدونم چمه.
    هنوز رنج هام تموم نشده.
    تا مدتها از خانواده ام ناراحت بودم چون فکر میکردم اونا علی رو از من گرفتن.
    و هنوز هم همین فکر رو میکنم.
    ولی دیگه چاره ام چیه؟ چیکار میتونم بکنم؟ هی بشینم تو دلم از دست مامانم دلخور باشم که مجبورم کرد؟ مامانی که دارم هر روز و هر روز باهاش زندگی میکنم؟ من از دلخوریم از خانواده ام گذشتم. ولی زخمش خوب نشد.

    من به علی کم محلی نمیکردم آقای توجیه.
    علی از وقتی که حضورا و بدون پدرش اومد خونه ی ما برای رسمی شدنش و بعدش هم رفتیم آزمایش خون، به من فقط یک ماه دیگه وقت داد.
    نیومدن پدرش باعث شد خانواده من باز مخالفت کنند.
    من تمام توانم رو به کار گرفتم که راضیشون کنم.
    حتی با اینکه خودم دوست داشتم هرجا علی زندگی میکنه من هم برم همونجا، ولی برای اینکه مامان اینا راضی بشن شرط اینکهمحل زندگی شهر ما باشه رو هم قبول کردم.(تو فکر خودم گفتم باشه این شرط رو قبول میکنم تا فعلا رضایت بدن. بعد که ازدواج کردیم دیگه این خودمم که تصمیم زندگیمو میگیرم و بعد از ازدواج میرم هرجا علی هست)
    ولی مامانم از هر راهی استفاده کرد که منو مجبور به جواب منفی کنه.
    من میگفتم جوابم مثبته.
    ولی مامان حاضر نبود ج منو اعلام کنه.
    هی بهم میگفت تو چطوری میخوای بشی عروس خانواده ای که پدرش حتی توی جلسه ی حضوری خواستگاری نیومد؟
    من میگفتم علی که از مخالفت باباش هم نترسیده و بدون باباش هم اومده.این برای من یعنی حمایت علی از من. ولی من نمیخوام علی رو رو در روی باباش قرار بدم. من میخوام بعدا آروم آروم خودمو تو دل باباش هم جا کنم. من از مخالفت باباش نمیترسم. میدونم چه رفتاری کنم و برای حل این مساله برنامه دارم.
    و لی مامان بهانه های دیگه می آورد.

    هرکاری میکردم حاضر نبود قبول کنه که من جوابم مثبته.
    هرچقدر به علی گفتم علی یکم بیشتر وقت بده، نداد.
    میگفتم خب بذار توضیح بدم.
    میگفت:" جوابت فقط یه کلمه. یا آره یا نه. بدون هیچ توضیحی.
    میگفت :" بگی نه بهتر از اینه که بگی صبر کن."

    (من یکبار که خانواده ام بدون اینکه من بدونم ج منفی داده بودن، خودم بدون اطلاع خانواده ام ادامه دادم. چون واقعا علی رو میخواستم. و تمام عقل و سیاست و توانم رو به کار گرفتم تا این قضیه به سرانجام برسه.
    ولی بعدش بابای علی هی به من میگفت:" تو خودتو چسبونده ای به پسر ما"
    در حالی که من تا قبل از خواستگاری علی، ارتباطم با علی مثل بقیه ی پسرخاله ها و پسردایی ها و ... بود.
    ولی باباش میگفت تو خودتو چسبونده ای به پسر ما و داری خودتو بهش تحمیل میکنی.)

    به خاطر همین من نمیتونستم بیام مثلا به علی بگم "علی من میخوام ولی خانوادم نمیذارن. تو به جواب منفی اونها اهمیت نده. من جوابم مثبته. " من اینو نمیتونستم بگم. چون اونوقت بیشتر احتمالا به حرف پدرش مهر تایید میزدم.

    من واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم.
    هر چی به علی میگفتم علی من جوابم منفی نیست. فقط یکم به زمان بیشتری احتیاج دارم، قبول نمیکرد.
    من هم هرکاری میکردم مامان حاضر نبود ج مثبت منو اعلام کنه.

    من نمیتوستم گوشی رو بردارم و خودم به خاله ام جواب مثبتم رو اعلام کنم. نمیتونستم .
    مامان باید اعلام میکرد. که مامان هم حاضر نبود.

    خود علی هم خیلی اون یک ماه آخر بیشتر محبت میکرد. ولی باز هم حاضر نبود یکم بیشتر صبر کنه. میگفت وقت بیشتر ازم نخواه. فقط تا فلان تاریخ، جوابت فقط یه کلمه، بدون هیچ توضیحی.

    خب من بدبخت چاره ام چی بود؟ باید چه خاکی به سرم میریختم؟
    مامان هیچ جوری نتونست منو منصرف کنه. آخر سر به جسم من ایراد گرفت. گفت تو فلان جور هستی و بعدا مشکل ایجاد میشه و نمیتونی علی رو راضی کنی و بعدا ازت خسته و دلزده میشه.
    من گفتم آخه علی خب منو از بچگی دیده. هرجوری هستم دیده. حتما منو همینجوری که هستم میخواسته دیگه.
    مامان گفت نه تو هنوز این چیزا رو نمیدونی و تجربه نداری. ولی بعدا مشکل میشه.
    من خیلی خیلی خیلی سختم بود که از علی چنین سوالی کنم. ولی پرسیدم. گفتم علی تو با با این قضیه مشکلی داری؟ علی گفت نه.من تو رو میخوام هرجور که باشی و هرجور که بشی.
    اومدم به مامان گفتم علی میگه نه مشکلی ندارم.
    بعد مامان دوباره حرف خودشو میزد. یادمه من زار زار گریه میکردم و میگفتم نه مامان علی منو همینجوری میخواد.
    باز مامان هی از من ایراد گرفت. میگفت تو فرض کن فلان اتفاق بیفته مگه علی دل نداره؟ خب ممکنه هی به دلش بمونه و از این حرفا...

    من ایتجا که گفت مگه علی دل نداره و ممکنه به دلش بمونه، یهو انگار دیگه خلع سلاح شدم. چون اصلا تصور اینکه علی اذیت بشه برام سخت بود.
    یادمه ضجه میزدم.
    ولی دیگه بعدش کوتاه اومدم. گفتم باشه جواب منفی بدید.
    تا من اینو گفتم دیگه همه انگار به خواستشون رسیدن.
    دیگه هیچ کسی هشداری نمیداد که پوووه مطمئنی؟ بعدا پشیمون نمیشی؟

    به خدا دو سال با هر سختی سر راهمون جنگیدم.
    به خدا دیگه نمیدونستم باید چی کار کنم و چه کاری ازم ساخته است.
    دیگه خودم هم مطمئن بودم حتی اگه علی وقت بیشتر بده باز هم خانواده من موافق نمیشن و همه تلاششون رو میکنن.
    من هم خسته بودم. بریده بودم.
    به خودم امید میدادم که :" نه ، علی نمیره. من و علی همدیگه رو دوست داریم. علی حتما بازم یه فرصت بهم میده. حتما خانواده ام هم از این کاراشون به زودی پشیمون و شرمنده میشن و دفعه ی دیگه که علی اومد دیگه اذیتمون نمیکنن و دست از سرمون بر میدارن. حتما علی پشتم میمونه. تنهام نمیذاره."

    من انگار به اعتبار عشقی که بینمون بود، به اعتماد و باور عشقی که بینمون بود، یه قمار کردم. یه ریسک بزرگ. به امید برگ برنده ای که دست علی باشه.

    اما آره...
    من توی این قمار باختم. کامل باختم.

    خانواده ام خیلی زود پشیمون و شرمنده شدن.بعدش همه چیزو برای علی توضیح دادم.(چون قبلش خودش هم نمیذاشت توضیحی بدم) ولی من باختم. چون علی برنگشت.
    حاضر بود زجر بکشه. حاضر بود بره الکل بخوره. حاضر بود بره سراغ دوستی، ولی برنگشت. حتی وقتی غرورمو هم بار ها شکستم، حتی وقتی بهش گفتم که دیگه الان همه خانواده راضی شده اند، حتی وقتی التماسش کردم که علی حداقل به خاطر اون عشقی که دو سال براش زحمت کشیدیدم برگرد و بیا تا هنوز ریشه اش زنده است بهش برسیم، باز هم حاضر نشد برگرده.
    هه...
    بهم گفت:" من دلم شخم خورده دختر خانم. دیگه ریشه ای توش نمونده"

    ولی بعد از ازدواجش که حرف زدیم میگفت:" تا دو سه ماه بعد از عقدم هم هنوز تک تک اس ام اس هامونو داشتم و دلم نمی اومد پاکشون کنم. ولی خب دیگه باید پاکشون میکردم."

    مگه چنین جدایی اجباری، اون هم به اجبار عزیز ترین کسانت، این ناامیدی ازامید به برگشت علی، نا امیدی از این کورسوی امید، همون اولین نه ای که خود علی بهم گفت، مگه دردش کم بود؟ مگه درد خود اینا کم بود که بعدش تا دوسال هم عذابم داد؟

    بابا، منم آدم بودم. منم قلب داشتم. منم غرور داشتم. منم احساس داشتم.

    نمیدونم. ولی گاهی حس میکنم کاملا نابود شده ام. حس میکنم ریشه کن شده ام. حس میکنم درد این اتفاق خیلی بالاتر از حد تحملم بود. حس میکنم زیر بارش کاملا نابود شدم.

    هه...
    بعدش...
    بعدش هم خواستگارها رد میشد....
    میگفتم چرا رد میکنید؟ مگه من نگفتم بگید یه بار دیگه هم بیان و میخوام بیشتر باهاشون حرف بزنم؟
    مامانم و خواهرام میگفتن:" خب حالا... که دیگه خاله اینا بگن به ما ندادن و رفتن دادن به اینا...که دیگه بگن شوهر گیرش نمی اومده رفتن دادن به این...این از علی سطحش پایین تره..."

    و وقتی هم اعتراض میکردم که چرا اینجوری میکنید؟ چرا با زندگی من بازی میکنید؟
    میگفتن:" چته؟...چته اینقدر دنبال شوهر میگردی؟... تو اصلا چرا به ازدواج فکر میکنی؟... مگه سی سالت شده که هولی؟... مگه اونایی که سی سالشون شد و ازدواج کردن مردن؟..."

    هه...

    حتی شده وقتایی که توی خودم هستم و حالم خوب نیست اومدن بهم گفتن:" چته؟ عقده ای شدی؟ خب بیا برو زن دومش شو که راحت بشی"

    چقدر نمک میپاشن به زخم من.........

    - - - Updated - - -

    کاش علی دوست پسرم بود. اونوقت به خودم میگفتم دندت نرم. میخواستی نری دوست شی. حقته.

    کاش مینوش جان، کاش حرفت درست بود که من اول علی رو نخواستم. کاش این بود.

    کاش نه گفتنم هم از سر عشق نبود....

    - - - Updated - - -

    قلب و غرور من هر دو پکید.
    هروقت اومدم درستشون کنم و یکم حالم بهتر شده بود باز هم رفتارهای علی. باز قلبی که تمنای علی رو داشت و بعدش باز تحقیرهای علی.

    - - - Updated - - -

    گویا قلبم هم هنوز خیلی درد میکنه...

    چندوقت پیش دکتر بهم گفت باید شوک الکتریکی بگیری...
    من دیگه نرفتم.
    ولی شاید اشتباه کردم که نرفتم.
    شاید واقعا برام لازمه.

    - - - Updated - - -

    کاش حداقل حالم یکنواخت بود.
    یه روز حالم خوبه و شادم.
    بعد یهو انگار صدتا خنجر فرو کرده اند تو روح و بدنم... یهو همه وجودم میشه درد...
    این نوسان حالم هم خودش عذاب دهنده است. کاش یه جور بودم حداقل.

    - - - Updated - - -

    من همیشه منتظر برگشت علی بودم.
    ولی هیچ وقت غرورم اجازه نمیداد التماسش کنم.
    ولی چون منتظرش بودم با اس ام اس ها و رفتارهاش فکر میکردم دنبال یه فرصته برای برگشت. دنبال یه چراغ سبز از من. و منم بهش چراغ سبز نشون میدادم. ولی اگه او اون رفتارها رو نمیکرد، اگه میمردم هم هرگز چراغ سبز نشون نمیدادم و هرگز التماس نمیکردم.
    همش گول اون رفتارها و نگاه ها و اشک و اس ام اس هاشو خوردم.


    خوش به حال علی. چقدر راحت تونست بگذره و فراموش کنه و بره. واقعا خوش به حالش.

    - - - Updated - - -

    یه جوک هست:" قانون هفتم نیوتن: عشق در پسرها نمیمیرد. بلکه از دختری به دختر دیگر منتقل میشود"

    ولی به نظر من این جوک نیست. حقیقته. برای مردا به همین راحتیه.

    بعد از جواب منفی که میخواستم یه فرصت بهش بدم که اگه میخواد بگه نه بگه و غرورشو بسازه، گفتم:" علی من میخوام ادامه بدیم. بیا دوباره تلاش کنیم. این همه این دوسال زحمت کشیدیم. حیفه."
    گفت:" میدونم میخوای. ولی من و تو ما نمیشیم"
    گفتم چرا؟
    گفت " چون من نمیخوام"

  16. #70
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    رفتارای علی غلط بوده اما قابل درک. واکنشش بوده. مثله الان تو که می دونی باید خودتو جمع و جور کنی و بری دنبال اینده و زندگیت اما نمی خوای و هی تو گذشته و رنجش موندی. رفتارای خونوادت یه مقدار غیرقابل درک بوده. ولی به هر حال هرکسی مشکلاتی داره.
    یه دوستم بهم می گفت که تا وقتی سرمونو می ندازیم پایین هیچی نمی گیم و از خودمون دفاع نمی کنیم هر کی هر چی بهمون بگه و حقمونم بخوره حقمونه. راست می گفت. ادما همشون مودب نیستن که. حتی والدینمون. اصلا مودب. ولی همیشه که درست نمی گن. واسه همینم باید سعی کنیم محترمانه از حقوقمون دفاع کنیم.
    شروع کن خودتو جمع و جور کن. سخته. کم کم. توقع یکدفعه ای از خودت نداشته باش. علی رفت رفت. به هرحال اول باید بتونی از حقوق خودت در ارامش و خونسردی و با ظاهری محترمانه توی خونواده ات دفاع کنی که مجبور نباشی که نه بگی وقتی نمی خوای یا بله بگی وقتی می خوای. می دونم خیلی جاها ادم کاری نمی تونه بکنه ولی بعضی جاها میشه. میشد خودت زنگ بزنی بگی اره. میشد بهش بگی که خونوادت مخالفن اما تو نه. میشد. اما اینا مهم نیستن. اگه هم ازدواج می کردی بعد از ازدواج باید یاد می گرفتی از حقوقت دفاع کنی. بالاخره باید یاد بگیری. جراتمندی رو می گم.
    علی و مامان و همه رو ول کن. به خودت فکر کن. خودتو جمع و جور کن. برو دنبال چیزایی که قبل از علی می خواستی. فکر کن ببین قبل از اینهمه ناراحتی دنبال چی بودی. برو دنبال کارایی که می خوای.
    تا جایی که ازپست هات فهمیدم مشکلی هم با خدا نداری.
    موفق باشی.

  17. کاربر روبرو از پست مفید meinoush تشکرکرده است .

    Pooh (جمعه 10 آبان 92)


 
صفحه 7 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. غیر فعال شدن ایمیل های غیر معتبر
    توسط مدیرهمدردی در انجمن مسائل واخبار اعضاء و تالار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه 17 اردیبهشت 97, 13:57
  2. پاسخ ها: 58
    آخرين نوشته: یکشنبه 15 تیر 93, 09:49
  3. پاسخ ها: 54
    آخرين نوشته: چهارشنبه 30 مرداد 92, 10:02
  4. ازدواج با پسر غیر ایرانی غیر مسلمان(دوستش دارم چه کنم؟)
    توسط 1391 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: پنجشنبه 21 دی 91, 21:02

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:10 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.