به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 78
  1. #31
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    من در گذشته هرچی بودم تموم شده. اینکه دارم میگم درگیری باهاشون ندارم. فقط گفتمشون. نه اینکه الان برام مساله باشه.
    اما الان...
    واقعیت الان من یه چیز دیگه است.
    من به شخصه دیگه نمیتونم به کسی دل ببندم. دیگه نمیتونم عاشق کسی بشم. میتونم زندگی کنم. ولی نمیتونم عشق بورزم.توقع دوست داشته شدن هم ندارم دیگه از کسی. کلا قلب من مرده.
    باور کنید در حدی که حتی اگه ازدواج کنم و طرف بره بهم خیانت هم کنه دیگه برام مهم نیست.

    - - - Updated - - -

    اصلا خدا و علی رو بی خیال.

    من هم نمیخواستم توی این تاپیک حرف خدا و علی رو پیش بکشم. ولی خب پیش اومد.

    - - - Updated - - -

    مصباح جان در مورد رابعا شما، من حس کردم که شما گمانتون رفته به این سمت که منو علی حیریم ها رو شکستیم. ولی این جور نبوده. حتی یک بار دست همدیگه رو هم نگرفتیم. و حتی حتی یک کلمه، حتی یک کلمه هم حرفی از مسائل زناشویی بینمون رد و بدل نشد. حتی یک کلمه.

  2. #32
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 20 اسفند 04 [ 07:35]
    تاریخ عضویت
    1392-1-05
    محل سکونت
    خانه سبز
    نوشته ها
    1,631
    امتیاز
    30,623
    سطح
    100
    Points: 30,623, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    5,037

    تشکرشده 6,499 در 1,515 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    269
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    من در گذشته هرچی بودم تموم شده. اینکه دارم میگم درگیری باهاشون ندارم. فقط گفتمشون. نه اینکه الان برام مساله باشه.
    اما الان...
    واقعیت الان من یه چیز دیگه است.
    من به شخصه دیگه نمیتونم به کسی دل ببندم. دیگه نمیتونم عاشق کسی بشم. میتونم زندگی کنم. ولی نمیتونم عشق بورزم.توقع دوست داشته شدن هم ندارم دیگه از کسی. کلا قلب من مرده.
    باور کنید در حدی که حتی اگه ازدواج کنم و طرف بره بهم خیانت هم کنه دیگه برام مهم نیست.

    - - - Updated - - -

    اصلا خدا و علی رو بی خیال.

    من هم نمیخواستم توی این تاپیک حرف خدا و علی رو پیش بکشم. ولی خب پیش اومد.
    بله تو نمی خواستی پیش بیاد! خدا دید که ازش دور شدی و دوستت داشت که به ذهنت افتاد این حرف ها را بزنی....

    چقدرم این حرف های دوستان زیبا بود.من که کلی چیز یاد گرفتم!!!!

    اگه وقت هایی که این قدر دوستان برایت صرف کردن را نادیده بگیری؛خودت ناشکری کردی.از خدا هم انتظار نداشته باش.

    حالا هم اگه خودت دوست نداری رابطه ات را با خدا درست کنی؛تقصیر خدا ننداز که خدا منو دوست نداره و براش مهم نیستم....
    خدا خواست.تو نخواستی...........

  3. کاربر روبرو از پست مفید مصباح الهدی تشکرکرده است .

    ammin (چهارشنبه 08 آبان 92)

  4. #33
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    البته اینو هم بگم که میدونم اشتباه کردم بهش از نظر عاطفی و احساسی وابسته شدم. نباید میشدم.
    ولی اون موقع واقعا چون با خواستگاری از طریق خانواده اش شروع شد من خب از این نظر که منو واقعا میخواد تضمین احساس کردم و خب زیاد از وابسته شدن نترسیدم و حذر نکردم.
    که خب البته اشتباه هم بوده.

    - - - Updated - - -

    من چی رو نخواستم مصباح جان؟

  5. #34
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 20 اسفند 04 [ 07:35]
    تاریخ عضویت
    1392-1-05
    محل سکونت
    خانه سبز
    نوشته ها
    1,631
    امتیاز
    30,623
    سطح
    100
    Points: 30,623, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    5,037

    تشکرشده 6,499 در 1,515 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    269
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    - - - Updated - - -

    مصباح جان در مورد رابعا شما، من حس کردم که شما گمانتون رفته به این سمت که منو علی حیریم ها رو شکستیم. ولی این جور نبوده. حتی یک بار دست همدیگه رو هم نگرفتیم. و حتی حتی یک کلمه، حتی یک کلمه هم حرفی از مسائل زناشویی بینمون رد و بدل نشد. حتی یک کلمه.
    اگر بهت گمان بد کردم.منو ببخش. اما من فکر می کردم شما احساساتی با هم حرف می زدین.
    حرف های با احساس که جاش در جلسات خواستگاری نیست.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    البته اینو هم بگم که میدونم اشتباه کردم بهش از نظر عاطفی و احساسی وابسته شدم. نباید میشدم.
    ولی اون موقع واقعا چون با خواستگاری از طریق خانواده اش شروع شد من خب از این نظر که منو واقعا میخواد تضمین احساس کردم و خب زیاد از وابسته شدن نترسیدم و حذر نکردم.
    که خب البته اشتباه هم بوده.

    - - - Updated - - -

    من چی رو نخواستم مصباح جان؟
    اینکه خدا دوست داره بهت نزدیک شه و باهات دوست بشه(به وسیله این تاپیک) ولی تو نمی خوای و می گی بی خیال!!!

  6. #35
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    مصباح جان
    من قبلا با خدا خیلی دوست بودم.
    فکر کنم خدا ما رو تحویل نگرفت.

    خدا رو من خیلی دوست داشتم.بیشتر از هر چیزی.
    ولی خب یه مشکلی بود که همیشه غصه میخوردم که من رو از خدا دور میکنه. یه گناه.

    همیشه هم خیلی براش گریه میکردم و از خدا میخواستم کمک کنه از اون گناه خلاص بشم و بیشتر ازش دور نشم.
    از ته ته ته دلم گریه میکردم و میگفتم خدایا منو به خاطر فاصله ای که خودم بین خودم و تو میندازم ببخش. و راه درستش رو جلوی پام بذار.

    هه..
    من خواستم.فکر کنم اول خدا بود که نشون داد دیگه نباید بیشتر دعا کنم و باید رومو کم کنم.

    منم رومو کم کردم.

    گفتم که.
    دیگه دو ساله مسدع اوقات شریفش نمیشم. دیگه دری رو که هرچی زدم ناامید برگردوند رو نمیزنم.

    - - - Updated - - -

    ترجیح میدم رنج بکشم تا ازش درمان و کمکی بخوام.
    دیگه دوست ندارم صداش کنم. چون دیگه باور دارم نمیخواد نگاه کنه.

    - - - Updated - - -

    میدونم دوستان هم خیلی زحمت میکشن و لطف میکنن و وقت میذارن و میخوان کمک کنن.
    و از همشون ممنونم.
    ولی همه همون باورهای قبلی من رو نسبت به خدا میگید. چیزهایی که دیگه اعتقادی بهشون ندارم.
    شاید هم به خاطر همینه که توی همه ی تاپیکهام بحث بی ایمانی و بی اعتقادی به خدا تکرار میشه. و چیزی هم برام حل نمیشه.

    من مثل کسی ام که مثلا یه قرصی رو خورده باشم و دیده باشم حالمو بدتر کرد.
    بعد هی دیگران دوباره میان همون قرص رو بهم میدن و میگن برات خوبه.
    همشون هم معتقدن و مطمئن هستن که خوبه.و یک صدا میگن خوبه. این درمون دردته.
    ولی من تجربه ی خودم از خوردن اون قرص بهم میگه اون قرص برام خوب نیست.

    - - - Updated - - -

    خوش به حال شما ها. چقدر دلتون خوشه. واقعا خوش به حالتون.

  7. #36
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    من واقعا دارم دیوونه میشم...
    شاید هم شده ام...
    به قول مامانم مگه دیوونه شاخ و دم داره؟

    واقعا اصلا دارم دیوونه میشم. از این شدت ناباوری همه چیز. از شدت نفرت. از شدت احساس اجبار به این نفرت.

    من چمه؟
    من علایم سندروم سی سالگی رو دارم. ولی به نظرم مشکلم در باورها و اعتقادات شکستمه.

    - - - Updated - - -

    به تاپیک های خودم که نگاه میکنم، بدبینی های من نسبت به خدا، مشاوره با جناب اس سی آی، اون میخواد منو امتحان کنه یا من لوسم،و این تاپیک، همشون انگار یه مشکلن.
    همشون انگار همون گیجی هام رو دارم دوباره تکرار میکنم.

    نمیدونم چمه.
    بارها میرم دوباره پست های جناب sci رو میخونم. ذهنم اینقدر در برابر پذیرش اینکه داره اشتباه میکنه مقاومت میکنه که اصلا نمیتونم حرف بقیه رو درست بفهمم.

    باور کنید مشکل من علی نیست. مشکل من اعتقاد به خدا هم نیست. خودمم نمیدونم چمه. من ایمانم رو به خدا هم از دست داده ام.
    ولی هیچ کدوم اینا مشکل من نیست.
    مشکلم شاید فقط همین بی تفاوتی نسبت به هرچیزیه.

    باور کنید هیچی هیچی هیچی برام فرقی نداره.
    هیچ چیزی برام خواستنی نیست.
    هیچ آرزویی درونم نیست.
    نه ذوقی برای رسیدن به یک خوشی و خوشبختی و موفقیت درونم هست که بخاطرش حرکت کنم.
    نه ترسی از بدبخت شدن و محرومیت هست که منو به حرکتی برای پیشگیری از بدبختی وادار کنه.

    همه چیز برام یکسانه.

    حس میکنم وجودم پوک پوک شده. فقط یه جسم هست که گاهی حس میکنم همونم یه خیاله. گاهی 48 یا بیشتر ساعت هیچی نمیخورم. حتی گرسنگی هم اذیتم نمیکنه.حتی مدت زیادیه اون میلی که قبلا زورم به کنترلش نمیرسید کلا انگار درونم مرده.
    دیگران هم که باهام بد رفتار کنن فوقش یکمی عصبی میشم.ولی غمگین و ناراحت نه.
    خوب هم که باهام رفتار کنن بازم برام فرقی نداره. خوشحال نمیشم.
    دیگران هرفکری درموردم کنن برام مهم نیست.
    هیچ آدمی به نظرم بد نیست.
    هیچ آدمی هم به نظرم خوب نیست.
    هیچ کاری بد یا خوب نیست.
    دین یا کفر هم برام فرق نداره.
    تعهد یا خیانت هم برام فرقی نداره.
    خوشی یا ناخوشی حتی خانواده ام برام فرقی نداره.
    حال بد بابا اذیتم نمیکنه.
    دلم برای هیچ کسی تنگ نمیشه.
    دلم به حال هیچ کسی نمیسوزه. البته بد کسی رو هم نمیخوام.کاش حال همه خوب باشه. ولی بد هم بود به من ربطی نداره.
    به کسی احساس علاقه یا نفرت ندارم.(فقط گاهی حس نفرت نسبت به علی دارم)
    گاهی فکر میکنم واقعا کسی به اسم علی رو میشناسم؟!!! انگار خواب بوده. اصلا انگار باورم نمیشه یه پسرخاله به این اسم داشته ام. اصلا حس میکنم وجودش یه توهم بوده.
    حس میکنم زندگی مثل یه خوابه. که میبینمش.ولی باید همراه هرلحظه ازش گذشت و بهش فکر نکرد . فقط نظاره گر شده ام.

    نمیدونم. نمیدونم.
    فقط میدونم هیچی برام مهم نیست. همه چیز برام یکسانه.

    - - - Updated - - -

    من خیلی بدقولم دوست عزیز.........(:

    - - - Updated - - -

    کاش یه قاتل می اومد منو میکشت. من که امضا میکردم و به همه میگفتم راضی ام و ازش شکایتی ندارم. ولی فقط می اومد منو میکشت.

  8. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    اشنای قدیمی (چهارشنبه 08 آبان 92)

  9. #37
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 06 تیر 93 [ 06:00]
    تاریخ عضویت
    1392-1-22
    نوشته ها
    523
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,312

    تشکرشده 1,508 در 444 پست

    Rep Power
    66
    Array
    سلام، من نباید چیزی مینوشتم چون واقعا نمیدونم برای مشکلت باید چکار کنی و ضمن اینکه حرفهام هیچ کمکی بهت نخواهد کرد از طرفی احتمالا هم تو

    و هم بقیه رو ناراحت خواهد کرد ولی چون به این قبیل صحبتها حساسیت دارم مجبور شدم بنویسم.

    (1) به نظر من خدا یکی از مظلوم ترینها توی این انجمنه. آدمهایی مثل علی و ... که اینجا نیستن و نمیتونن از خودشون دفاع کنند هم البته اینجا مظلوم واقع

    میشن ولی این طفلک خدا دیگه خیلی گویا خاطرخواهش بودند، عاشقش شدند و او اونا رو رد کرده (حالا به هر دلیلی) و اینجا خیلی ها ازش دلگیرن و بدش رو

    میگن و اون هم بیچاره نمیتونه از خودش دفاع کنه.

    (2) من واقعا از شما انتظار نداشتم همچین نگاهی به خدا داشته باشی. از مصباح الهدی عزیز که این چند مدت شناختمش همچین نگاهی بعید نیست یعنی من

    جمله زیر رو که ازش میبینم تعجب نمیکنم چون با توجه به مطالبی که مینویسه به نظرم منطقی میرسه که درکش از خدا چیزی شبیه به جمله زیر باشه:

    نقل قول نوشته اصلی توسط مصباح الهدی نمایش پست ها
    خدا دوست داره بهت نزدیک شه و باهات دوست بشه(به وسیله این تاپیک) ولی تو نمی خوای و می گی بی خیال!!!
    خدایی که بشه باهاش رفاقت کرد و از این رفاقت منفعت دنیوی برد در سطح رئیس یک اداره است که کارمنداش سعی میکنند به هر بهونه ای دوسش داشته باشن

    تا موجبات پیشرفتشون فراهم بشه. ولی من در مورد پوه فکر میکردم که نگاهش به خدا واقعا همین چیزهایی است که در زیر نوشته(نه اینکه به طعنه اینها رو بنویسه):

    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    ولی من که توی همه کارم خدا رو در نظرم داشتم و برای خوشحالیش کار میکردم، خیلی توی توهم بودم.حالا خدام فقط یه ناظم و خالقه. تمام. دیگه یه همراه همیشگی نمیدونمش. منو و دنیا و خلقت رو آفریده و نیازهایی در هر مخلوقی قرار داده و پاسخ نیازش رو هم در محیط اون مخلوق آفریده. و نظمی به این دنیا داده. و تمام. من گمان میکنم دیگه خدا نقشش توی زندگی من همینه. نه بیشتر. آفریده و گفته برو بقیه اش با خودت. همین.
    خدا آدمهای قوی دقیقا همینه. اصلا من و تو خودمون خدا هستیم. جانشین خدا بر روی زمین هستیم. و باید اومدیم سعی کنیم کم کم کاملتر و

    کاملتر بشین، بهش نزدیک شیم به خصوصیات و ویژگیهاش نزدیکتر بشیم تا بتونیم جاش رو بر روی زمین بگیریم. این خدایی که با جملات زیر

    توصیفش کردی خدای آدمهای ضعیف و خودخواهه که نه تنها توان حرکتی ندارند بلکه دائم دنبال کسی یا چیزی میگردند که براشون همه کار بکنه

    اونها چهار دعا و نماز و توهم قشنگ برای خودشون بسازن و خدا هم در مقابل براشون کارهایی که سخته رو انجام بده!

    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    مصباح جان
    من قبلا با خدا خیلی دوست بودم.
    فکر کنم خدا ما رو تحویل نگرفت.
    خدا رو من خیلی دوست داشتم.بیشتر از هر چیزی.
    از ته ته ته دلم گریه میکردم و میگفتم خدایا منو به خاطر فاصله ای که خودم بین خودم و تو میندازم ببخش. و راه درستش رو جلوی پام بذار.

    هه..
    من خواستم.فکر کنم اول خدا بود که نشون داد دیگه نباید بیشتر دعا کنم و باید رومو کم کنم.

    منم رومو کم کردم.

    گفتم که.
    دیگه دو ساله مسدع اوقات شریفش نمیشم. دیگه دری رو که هرچی زدم ناامید برگردوند رو نمیزنم.

    - - - Updated - - -

    ترجیح میدم رنج بکشم تا ازش درمان و کمکی بخوام.
    دیگه دوست ندارم صداش کنم. چون دیگه باور دارم نمیخواد نگاه کنه.

    (3) و بالاخره اینکه حالت رو با جملات زیر بیان میکنی به نظرم به خاطر اینه که احساس میکنی خودت برای دیگران توی همین جایگاهی قرار گرفتی که

    داری اونها رو قرار میدی. بی اهمیت و نخواستنی.

    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    باور کنید هیچی هیچی هیچی برام فرقی نداره.
    هیچ چیزی برام خواستنی نیست.
    هیچ آرزویی درونم نیست.
    نه ذوقی برای رسیدن به یک خوشی و خوشبختی و موفقیت درونم هست که بخاطرش حرکت کنم.
    نه ترسی از بدبخت شدن و محرومیت هست که منو به حرکتی برای پیشگیری از بدبختی وادار کنه.

    همه چیز برام یکسانه.

    حس میکنم وجودم پوک پوک شده.
    دیگران هرفکری درموردم کنن برام مهم نیست.
    هیچ آدمی به نظرم بد نیست.
    هیچ آدمی هم به نظرم خوب نیست.
    هیچ کاری بد یا خوب نیست.
    دین یا کفر هم برام فرق نداره.
    تعهد یا خیانت هم برام فرقی نداره.
    خوشی یا ناخوشی حتی خانواده ام برام فرقی نداره.
    حال بد بابا اذیتم نمیکنه.
    دلم برای هیچ کسی تنگ نمیشه.
    دلم به حال هیچ کسی نمیسوزه. البته بد کسی رو هم نمیخوام.کاش حال همه خوب باشه. ولی بد هم بود به من ربطی نداره.
    به کسی احساس علاقه یا نفرت ندارم.(فقط گاهی حس نفرت نسبت به علی دارم)
    کاش یه قاتل می اومد منو میکشت. من که امضا میکردم و به همه میگفتم راضی ام و ازش شکایتی ندارم. ولی فقط می اومد منو میکشت.
    اگه پول خوبی میدی من خودم حاضرم کارت رو تموم کنم. به نظر من آدمها وقتی به نقطه ای که تو هستی میرسند دیگه ادامه دادن واسشون فایده ای نداره

    اونقدر سقوط میکنند و از همه خصلتهای خوب آروم آروم فاصله میگیرند که دیگه حتی تحملشون برای خودشون هم سخت میشه. یا باید درست ادامه داد

    و خدایی کرد یا اینکه دستها رو بالا برد و تسلیم شد.

  10. 4 کاربر از پست مفید toojih تشکرکرده اند .

    ammin (چهارشنبه 08 آبان 92), Pooh (چهارشنبه 08 آبان 92), shabnam z (چهارشنبه 08 آبان 92), مصباح الهدی (پنجشنبه 09 آبان 92)

  11. #38
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    خانم پوه من شخصا باتلقین مخالف بودم والان هم دریه جنبه هایی هستم ومعتقدم باید با استدلال نظرواحساس افراد روتغییرداد.اماآدما به دلیل اینکه موجودات اجتماعی وسخنوری هستند این تلقین وتاثیرپذیری وتاثیرگذاری جزئی ازچاشنی زندگی اوناست.اگه قسمت آمیگدال یابادامه درمغز(به شرطی که من اشتباه نام قسمت رو نگفته باشم)رو تحریک کنندفرد عصبانی میشه وبه افرادی که دورو برش هستند فحش میده بعدا هم پشیمون وعذرخواهی میکنه(کتاب مغزجهان سه پوندی).یعنی تحریک یه قسمت احساسی باعث تغییرنگرش فردبه افراد بیرونی میشه واونارولایق فحش وناسزامیدونه بدون اینکه قبلا چنین تمایلی داشته بوده باشه.برعکسش هم صادقه یعنی شناخت فرد باعث تغییراحساساتش میشه(که این معمولتره).منظورمن ازمقدمه بالاچیه؟شما باورهای اصیلی داشتی دچار ناکامی عاطفی شدی افسرده شدی به باورهات شک کردی تنهانشستی توخونه گاهی گرسنه میشی و بسیاری اوقات هیچی واست مهم نیست.الان سرشارازاحساس منفی هستی واین احساسات برمعرفت شمادرمورد خدا،هستی وعلی وخودت مؤثربوده.شاید منتظریه معجزه ای شایدمیخای خودتوبیشتربشناسی و..یه چیز که من مشترکا درتمام تایپیکهات دیدم اینه هروقت ازخداوبعدش پسرخاله ت شروع کردی دوستان براون متمرکزشدند وراهنماییت کردن وقتی راهنمایی هاداشت به نتیجه میرسید گفتی که نه مشکل من خدا وپسرخاله نیست مشکل فلان مسأله است دوباره براون مسأله متمرکزشدند وشما بایه جمله ساده آخرسر باز گفتی خدا وپسرخاله.ازقدیم گفتن ازخدابرکت ازتوحرکت.گاهی راه حل،فکرنکردن به مسأله هست مثل شرایطی که الان شماهستی.چقدرعملا خودت شرایط روتغییر دادی واحساست تغییرنکرده؟چقدرخواستی بادوستان جدید شرایط جدید روتجربه کنی؟چقد دنبال یه کارجدید هنر جدیدبودی واحساساتت وبه تبعش نگرشت تغییرنکرده؟خب معلومه صدسال دیگه هم این شرایط تکراری روادامه بدی نتیجه واحساس پوچی تکراری رودریافت میکنی.من منکراین نیستم که چقد جنس مخالف به عنوان مونس وهمدم وهمسربه آرامش ونشاط وخوب شدن روحیه موثره.چقد گوشه چشمی ازخداوند برتحول عمیق وقلبی وپایدارموثره ولی خودت قبل ازاین اتفاقات چه میزان تکون میدی خودتو شاید اونجا که وایسادی درمعرض نور نیست
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  12. 3 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    Pooh (چهارشنبه 08 آبان 92), toojih (چهارشنبه 08 آبان 92), مصباح الهدی (پنجشنبه 09 آبان 92)

  13. #39
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    آقای توجیه اتفاقا خیلی از صحبتهاتون خوشم اومد.

    خب دیدگاه الان من نسبت به خدا فقط همون ناظم و خالق بودنشه. الان این شده ام.

    نمیدونم این معنیش قوی شدنه یا نه. ولی من دیگه نخواستم به خدا امیدی ببندم و حتی دعایی کنم. و حتی چیزی ازش بخوام یا از چیزی پیشش گریه کنم و شکایت کنم. حتی نخواستم برم پیشش درددل کنم. من این ارتباط با خدا رو گذاشتم کنار.

    البته من جوری هم نبودم که بشینم و بگم خدا واسم همه کاربکنه. ولی خب بعضی چیزا هست که من قدرت زیادی براش ندارم. نه اینکه بگم اصلا اصلا دست خودم نیست. ولی این نیست که صد در صد دست خودم باشه.
    خب چیزی که من از خدا میخواستم و نشد بحث ازدواج بود. که خب دیدم انگار دعا کردن براش فایده نداره.
    از این نظر میگم که روم کم شد. واقعا دیگه این دعا رو نکردم.
    کلا دیگه درد کشیدن به خاطر چیزایی که میخواستم ولی نداشتم رو گذاشتم کنار.حتی انگار خواسته هام رو هم گذاشتم کنار. دیگه نمیخوام از خدا هم چیزی بخوام.
    نمیدونم کارم درست بود یا غلط. ولی حتی خودمو از نظر روانی برای تنها موندن هم آماده کرده ام. دیگه آرزوهایی که داشتم رو فعلا گذاشتم کنار. شد شد . نشد هم نشد. آرزوی مثلا یه همسر خوب بودم. یا مادر بودن. یا آرزوهایی که برای تربیت فرزند داشتم. اینها رو بی خیال شده ام.
    چون قبلا اینقدر در آرزوی اینها میسوختم که خیلی اذیت میشدم.ولی دیگه اینا رو گذاشتم کنار.
    نمیدونم. ولی وقتی به این فکر میکردم که شاید من ازدواج نکنم و نمیشه هم انتظار داشته باشم مامان و بابا همیشه باشن. یا خواهر و برادرام به من هنوز توجه خاصی کنن. چون بالاخره هر کسی زندگی خودش براش اولویت داره. شاید هم به خاطر همین سعی کردم کم کم از خانواده ام هم دل بکنم و اینکه روزی دیگه نخواهند بود رو بپذیرم.

    من واقعا خواستم خودم رو برای شرایط همیشه تنها موندن هم آماده کنم. و تنهایی هم برام رنج آور نباشه.
    شاید دلیل بی عاطفه شدنم هم همین باشه.

    در مورد مظلومیت خدا.
    من نخواستم بگم خدا ظالمه. یا به من بدی کرد. من فقط فهمیدم توی این دنیا کاری نمیخواد برام بکنه. میدونم هر چیزی دارم از اونه و همه رو او آفریده. ولی دیگه اینجور فکر نمیکنم که چیزی رو باید از خدا بخوام. به نظرم اینکه از دعا هام پاسخی نگرفتم بهم یاد داد از او چیزی نباید بخوام.نه کمک نه امید. نه حتی توقع اینکه به دردهام گوش بده.
    نمیدونم این نظر معنیش اینه که من در مورد خدا دارم قضاوت بدی میکنم یا نه. و آیا دارم به خدا بهتان میبندم یا نه.
    من کاری به چی بودن خدا ندارم.
    او هر چه هست هست.
    من دید خودم و سطح اعتقاد و ایمان خودم رو گفتم.
    قضاوتی در مورد خدا نمیخوام بکنم. قصدم این نبود.
    فقط خودمو گفتم. من در حدی ام که خدا رو فقط این میدونم. نه بیشتر. حد ایمان من همینه. حتی اگه اعتقادم کفر باشه.
    من اون خدای قبلیمو نسبت بهش کافر شده ام.
    چه اون خدا واقعا باشه یا واقعا نباشه.
    من اون خدای قبل خودمو دیگه قبول ندارم.
    ولی فکر نمیکنم کفر یا ایمان من بهتانی به خدا ببنده. چیزی اگر هست متوجه خود منه. متوجه ضعف ایمان و دیدگاهم.

    در مورد مظلومیت علی هم شاید حق با شما باشه. او اینجا نیست که از خودش دفاع کنه. من با تمام دلخوری ای که از او دارم ولی از رفتنش ناراحت نیستم. یعنی به خاطر رفتنش محکومش نمیکنم. آزاد بود هر انتخابی بکنه. من به زور نمیتونستم ازش توقع داشته باشم که به زور منو بخواد.
    قبول. من رو نخواست و رفت.
    ولی ناراحتی و کینه ی من از او به خاطر چیز دیگه ایه. وقتی منو دیگه نمیخواست ولی خودش میدونست که در طی اون دو سال منو به خودش از نظر عاطفی وابسته کرده(اون موقع که بعد از شش ماه صحبت، ناگهان با رفتار و مخالفت پدرش رو برو شدم و میخواستم کنار بکشم خود علی بهم گفت یک سال دو سال ده سال هم که بشه میمونم و عاشقت میکنم. حالا ببین.... و گمان کنم موفق شد)و میدونست دوستش دارم، حق بازی با احساس منو نداشت.
    خب منو نمیخواست و میخواست بره قبول. ولی میرفت. راحتم میذاشت و میرفت. چرا بعدش اس ام اس های احساسی میزد؟؟ چرا بعدش هر وقت میدیدمش توی چشمام زل میزد و اشک تو چشماش جمع میشد؟؟ چرا جوری رفتار میکرد که همه میفهمیدن هنوز به من احساس داره ؟؟
    من این رو نمیتونم ببخشم. اینه که منو اذیت میکنه.
    غرور من خیلی لطمه دید.
    من این رفتارهاشو که میدیدم دلم آروم نمیگرفت. چون درونا دوستش داشتم. دلم اروم نمیگرفت و همش فکر میکردم شاید هنوزم میخواد ولی غرورش اجازه نمیده بگه. و غرور دخترونه خودمو زیر پا میذاشتم و خودم بهش میگفتم علی اگه فکر میکنی میشه بیا دوباره از اول بسازیم. بیا حالا که هر دومون اشتباهاتمونو متوجه شدیم و از دلخوری های هم آگاهی پیدا کردیم و بهتر توقعات همدیگه رو شناختیم ادامه بدیم.
    و تا من اینا رو میگفتم یهو شروع به تحقیر من میکرد. که" نه دختر خانمتو اونی نبودی که میخواستم و خدا رو شکر که جوابت منفی شد و تو ادم زندگی نیستی و من بارها فهمیدم تو اونی نیستی که من میخوام ولی بازم مثل احمقا ادامه دادم. الان هم دارم میرم جاهای مختلف خواستگاری و موردهای خوبی بهم معرفی شده و ...."

    باشه. هر نظری نسبت به من داشت قبول. حق فردی و مسلم خودش بود که اگه دیده من اونی نیستم که میخواد، بره دنبال زندگی خودش.

    ولی حق اینو نداشت که بازیم بده. حق بازی با احساس منو نداشت.
    اگه منو نمیخواست درستش این بود که دیگه وقتی با هم روبرو میشیم مثل یه پسرخاله رفتار کنه. یا حتی مثل یه غریبه. ولی عادی رفتار کنه. عادی عادی. بدون اون نگاه ها بدون اون اشک ها بدون او اس ام اس ها.

    تا چهار پنج ماه قبل از ازدواجش هنوز این رفتارها رو میکرد.
    یعنی تا نزدیک دو سال بعد از به هم خوردن رابطمون هنوز با این رفتارهاش منو زجر میداد.

    یادمه حدودا شش ماه قبل از ازدواجش( یعنی یک سال و نه ماه بعد از به هم خوردن قضیه خودمون) یه بار گفت که رفته یه جا خواستگاری و قراره تا فلان تاریخ جواب بهش بدن. میگفت دعا کن بشه.

    منم رفتم براش از ته دل دعا کردم و گفتم خدایا اگه به صلاحشه بشه.

    بعد چند ماه بعدش یادم نیست درست که چی شد دوباره چند تا اس ام اس رد و بدل شد.فکر کنم اولش فکر کنم یه مناسبتی چیزی بود که اس ام اس داد. بعد منم پرسیدم چی شد/ ما شیرینی میخوریم یا نه؟
    گفت نشد. فقط خدا نخواست. گفت من خودش و خانواده هامون راضی بودن ولی فقط خدا نخواست.
    گفتم یعنی مثلا استخاره کردن و بد اومده؟
    گفت نپرس.
    گفتم خب امیدوارم هرچه به خیرتونه پیش بیاد. خداحافظ.
    بعد یهو نوشت: تو همیشه هروقت دلت خواست سلام کردی و هروقت دلت خواست خداحافظی کردی. تا حالا هیچ وقت خداحافظیهام واقعی نبود. ولی حالا دیگه واقعا خداحافظ برای همیشه.

    نمیدونم. نمیدونم. ولی من همیشه از رفتارش اذیت میشدم. از این حرفاش. که تا حالا خداحافظیهام واقی نبود.

    یا مثلا یک سال بعد از به هم خوردن قضیه خودمون بود.که باز اس ام اس زده بود. منم اولش توجه نکردم. ولی ادامه میداد. خب من هم چون درونا خیلی دوستش داشتم و به خاطر همین نمیتونستم خیلی مقاومت کنم. بهش گفتم علی اگه فکر میکنی میشه برگرد و بیا ادامه بدیم. گفت نه.
    فرداش اس ام اس زد که تا دیشب، همیشه موقع ورزش کردن به تو فکر میکردم. به لحظه ی دیدن تو. به اینکه اون لحظه چطوری خواهد بود. به فقط یه اسم. به اسم پووه... ولی از امشب میخوام دیگه به یه اسم دیگه فکر کنم. نمیدونم به چه اسمی. ولی میخوام به یه اسم دیگه فکر کنم.

    خب خداییش چرا با این حرفا دل منو خون میکرد؟ اولش بهم میگفت نه. بعدش میگفت تا دیشب به تو فکر میکرده ام.

    مرض داشت؟
    چرا اینقدر اذیتم کرد؟

    من یه بار دلیل این رفتارش رو ازش پرسیدم. بعد از ازدواجش یه بار با هم حرف زدیم.
    میگفت منو ببخش من برای ساختن غرور خودم تو رو تنها گذاشتم. میگفت من اوج عشق رو در تو دیدم ولی رهاش کردم به خاطر غرورم. منو به خاطر این همه خودخواهی ببخش. میگفت چون میدونستم دوستم داری اون حرفا رو میزدم که بفهمی من دیگه تموم شدم. میخواستم بهت بفهمونم که من دارم میرم و به فکر خودت باش. میگفت تا اخر عمرم بهت مدیونم. میگفت با چیزایی که تو یادم دادی با عشقی که از تو یاد گرفتم الان بلدم چطور با زنم رفتار کنم که خوشبخت باشه و خوشبخت باشم.
    ولی خب بعضی چیزای دیگه هم میگفت. مثلا بهم گفت زنم اخلاقش خیلی مثل توه. خیلی . ولی چند تا فرق با تو داره. تو ترسو بودی. ولی اون شجاعه. تو خیلی خودتو محدود به حریم ها میکردی ولی اون خودشو زندانی نمیکنه. تو به خاطر حریم ها حتی روی خواسته های خودت پا میذاشتی ولی او به خواسته های خودش احترام میذاره. تو خیلی با محبت بودی ولی حسرت یه بار شنیدن جمله دوستت دارم رو به دلم گذاشتی. تو همش میخواستی در پرده و بازبونی که من قدرت فهمیدنش رو نداشتم بهم ابراز علاقه کنی. ولی او با یه زبون مستقیم بهم میگه.تو یه آدم میخوای که مثل فامیلاتون اتو کشیده و خیلی مودب و رسمی باشه. من قاتی فامیلای تو راحت نبودم. ولی با خانواده زنم راحت ترم. چون مثل خودم هستن.من کنار او راضی ترم.

    ( خب توی اون دوسالی که به ازدواج با هم فکر میکردیم من چون محرم نبودیم هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که مستقیم جمله ی دوستت دارم رو بگم.ولی مثلا میگفتم دلم تنگ شده.یا چیزای این جوری.
    تازه همین ها رو هم فکر میکردم خیلی دارم بی حیایی میکنم که میگم)


    (بعدشم من علی رو همونجوری که بود دوست داشتم. اتفاقا یکی از چیزاییش رو که دوست داشتم همون خیلی رسمی نبودنش بود.
    ولی گویا خود علی بوده که هی خودشو با بقیه مقایسه میکرده و احساس راحتی نمیکرده.
    بعدشم مگه علی قبلش فامیلای پدری منو ندیده بود؟ دیده بود دیگه. چرا از اول فکر همه چیزو نکرده بود بعد پاشه بیاد؟)


    البته یه حرفای دیگه ای هم زد. مثلا میگفت: تو به من که فامیل بودم و میشناختی و ادعا داشتی دوستم داری جواب منفی دادی. (جواب منفی من به زور خانواده بود و خودش هم میدونستا) حالا منتظرم ببینم با کی ازدواج میکنی.
    (این حرفش که یادم میاد اعصابم میریزه به هم. نمیدونم چرا اینقدر اذیت میشم. دلم میخواد نگاهش رو برای همیشه از زندگیم برداره. دلم میخواد کاری به کار من نداشته باشن. به او چه که من با کی ازدواج خواهم کرد؟ به او چه که بخواد در مورد شوهر آینده من نظری در ذهن خودش داشته باشه؟ به او چه؟غلط میکنه کاری به زندگی من داشته باشه. دلم میخواد بهش بگم شوهر من در آینده هرکی باشه به تو هیچ ربطی نداره. شوهر من هر کی باشه برای من یه تار موی گندیده اش می ارزه به هزار تا سر اندر پای تو. دلم میخواد بهش بگم حتی اگه توی ذهنت بخوای قضاوتی در مورد شوهر آینده من بکنی خودم با دستای خودم مغزتو له میکنم.اون لحظه که از پشت تلفن این حرفو زد دلم میخواست بودم و میکوبیدم توی دهنش تا خون بالا بیاره.
    واقعا از این حرفش به شدت برآشفته میشم. حتی الان که دارم مینویسم انگار خونم به جوش اومده.
    وقتی میریم خونشون و هی باباش با حالت طعنه آمیزی ازم میپرسه تو هنوز عروس نشدی؟ کی میخوای به ما شیرینی بدی؟ چرا لاغر شدی؟ چرا فلان چرا بهمان دلم میخواد لهشون کنم.)



    به خدا اگر رفته بودم با یکی دوست شده باشم و بعد این حرفا رو بزنه اذیت نمیشدم. ولی علی خودش اومد. خودش اومد خواستگاری دختر خاله ای که نوزده سال بود میشناختش.

    البته نمیخوام رو علی بحثی کنم. میخواستم فقط بگم من به خاطر رفتنش نمیگم ظلم کرد. به خاطر رفتارش تا دوسال بعد از به هم خوردن قضیمون ازش ناراحتم.
    شاید اینکه ذهنم ازش آزاد نمیشه و نفرتی ازش رو همچنان دارم دنبال خودم میکشونم به خاطر اینه که فکر میکنم منتظره ببینه من چی کار میکنم. حس میکنم تو دلش کیف میکنه که من هنوز ازدواج نکرده ام. حس میکنم کیف میکنه که منو بازونده. این اعصاب منو خراب میکنه.
    دلم میخواد میشد حتی این رابطه ی خونی و فامیلی رو باهاش نداشتم. دلم میخواد خودش و خانواده اش غریبه بودن تا دیگه هیچوقت مجبور نباشم ببینمشون.
    من یه شماره قبلا داشتم که الان شاید یک سال و نیم باشه که خاموشه.
    چند وقت پیش مامان رفته بود شهر اونا. خواهر علی به مامان گفته بود:" آخی، پوووه گوشیشم که همش خاموشه.تارک دنیا شده؟"

    به خدا من آدم خاله زنکی نیستم. ولی از خاله زنک بازی های دیگرون بدم میاد. به کسی چه که من چطوری دارم زندگی میکنم؟ به کسی چه؟

    حتی در مورد خواهرم هم نظر میدن.چون اون موقع مامانم اینا گفته بودن که منو به راه دور نمیدن ولی بعدش خواهرم ازدواج کرد و رفت خارج از کشور، اونها چند بار شده یه حرفایی زدن که واقعا آدم نمیدونه براشون دلش بسوزه یا بزنه دهنشونو له کنه.

    من برام مهم نیست کی در موردم چی فکر کنه. ولی نسبت به اونها حساسم.

    - - - Updated - - -

    آقای توجیه اتفاقا خیلی از صحبتهاتون خوشم اومد.

    خب دیدگاه الان من نسبت به خدا فقط همون ناظم و خالق بودنشه. الان این شده ام.

    نمیدونم این معنیش قوی شدنه یا نه. ولی من دیگه نخواستم به خدا امیدی ببندم و حتی دعایی کنم. و حتی چیزی ازش بخوام یا از چیزی پیشش گریه کنم و شکایت کنم. حتی نخواستم برم پیشش درددل کنم. من این ارتباط با خدا رو گذاشتم کنار.

    البته من جوری هم نبودم که بشینم و بگم خدا واسم همه کاربکنه. ولی خب بعضی چیزا هست که من قدرت زیادی براش ندارم. نه اینکه بگم اصلا اصلا دست خودم نیست. ولی این نیست که صد در صد دست خودم باشه.
    خب چیزی که من از خدا میخواستم و نشد بحث ازدواج بود. که خب دیدم انگار دعا کردن براش فایده نداره.
    از این نظر میگم که روم کم شد. واقعا دیگه این دعا رو نکردم.
    کلا دیگه درد کشیدن به خاطر چیزایی که میخواستم ولی نداشتم رو گذاشتم کنار.حتی انگار خواسته هام رو هم گذاشتم کنار. دیگه نمیخوام از خدا هم چیزی بخوام.
    نمیدونم کارم درست بود یا غلط. ولی حتی خودمو از نظر روانی برای تنها موندن هم آماده کرده ام. دیگه آرزوهایی که داشتم رو فعلا گذاشتم کنار. شد شد . نشد هم نشد. آرزوی مثلا یه همسر خوب بودم. یا مادر بودن. یا آرزوهایی که برای تربیت فرزند داشتم. اینها رو بی خیال شده ام.
    چون قبلا اینقدر در آرزوی اینها میسوختم که خیلی اذیت میشدم.ولی دیگه اینا رو گذاشتم کنار.
    نمیدونم. ولی وقتی به این فکر میکردم که شاید من ازدواج نکنم و نمیشه هم انتظار داشته باشم مامان و بابا همیشه باشن. یا خواهر و برادرام به من هنوز توجه خاصی کنن. چون بالاخره هر کسی زندگی خودش براش اولویت داره. شاید هم به خاطر همین سعی کردم کم کم از خانواده ام هم دل بکنم و اینکه روزی دیگه نخواهند بود رو بپذیرم.

    من واقعا خواستم خودم رو برای شرایط همیشه تنها موندن هم آماده کنم. و تنهایی هم برام رنج آور نباشه.
    شاید دلیل بی عاطفه شدنم هم همین باشه.

    در مورد مظلومیت خدا.
    من نخواستم بگم خدا ظالمه. یا به من بدی کرد. من فقط فهمیدم توی این دنیا کاری نمیخواد برام بکنه. میدونم هر چیزی دارم از اونه و همه رو او آفریده. ولی دیگه اینجور فکر نمیکنم که چیزی رو باید از خدا بخوام. به نظرم اینکه از دعا هام پاسخی نگرفتم بهم یاد داد از او چیزی نباید بخوام.نه کمک نه امید. نه حتی توقع اینکه به دردهام گوش بده.
    نمیدونم این نظر معنیش اینه که من در مورد خدا دارم قضاوت بدی میکنم یا نه. و آیا دارم به خدا بهتان میبندم یا نه.
    من کاری به چی بودن خدا ندارم.
    او هر چه هست هست.
    من دید خودم و سطح اعتقاد و ایمان خودم رو گفتم.
    قضاوتی در مورد خدا نمیخوام بکنم. قصدم این نبود.
    فقط خودمو گفتم. من در حدی ام که خدا رو فقط این میدونم. نه بیشتر. حد ایمان من همینه. حتی اگه اعتقادم کفر باشه.
    من اون خدای قبلیمو نسبت بهش کافر شده ام.
    چه اون خدا واقعا باشه یا واقعا نباشه.
    من اون خدای قبل خودمو دیگه قبول ندارم.
    ولی فکر نمیکنم کفر یا ایمان من بهتانی به خدا ببنده. چیزی اگر هست متوجه خود منه. متوجه ضعف ایمان و دیدگاهم.

    در مورد مظلومیت علی هم شاید حق با شما باشه. او اینجا نیست که از خودش دفاع کنه. من با تمام دلخوری ای که از او دارم ولی از رفتنش ناراحت نیستم. یعنی به خاطر رفتنش محکومش نمیکنم. آزاد بود هر انتخابی بکنه. من به زور نمیتونستم ازش توقع داشته باشم که به زور منو بخواد.
    قبول. من رو نخواست و رفت.
    ولی ناراحتی و کینه ی من از او به خاطر چیز دیگه ایه. وقتی منو دیگه نمیخواست ولی خودش میدونست که در طی اون دو سال منو به خودش از نظر عاطفی وابسته کرده(اون موقع که بعد از شش ماه صحبت، ناگهان با رفتار و مخالفت پدرش رو برو شدم و میخواستم کنار بکشم خود علی بهم گفت یک سال دو سال ده سال هم که بشه میمونم و عاشقت میکنم. حالا ببین.... و گمان کنم موفق شد)و میدونست دوستش دارم، حق بازی با احساس منو نداشت.
    خب منو نمیخواست و میخواست بره قبول. ولی میرفت. راحتم میذاشت و میرفت. چرا بعدش اس ام اس های احساسی میزد؟؟ چرا بعدش هر وقت میدیدمش توی چشمام زل میزد و اشک تو چشماش جمع میشد؟؟ چرا جوری رفتار میکرد که همه میفهمیدن هنوز به من احساس داره ؟؟
    من این رو نمیتونم ببخشم. اینه که منو اذیت میکنه.
    غرور من خیلی لطمه دید.
    من این رفتارهاشو که میدیدم دلم آروم نمیگرفت. چون درونا دوستش داشتم. دلم اروم نمیگرفت و همش فکر میکردم شاید هنوزم میخواد ولی غرورش اجازه نمیده بگه. و غرور دخترونه خودمو زیر پا میذاشتم و خودم بهش میگفتم علی اگه فکر میکنی میشه بیا دوباره از اول بسازیم. بیا حالا که هر دومون اشتباهاتمونو متوجه شدیم و از دلخوری های هم آگاهی پیدا کردیم و بهتر توقعات همدیگه رو شناختیم ادامه بدیم.
    و تا من اینا رو میگفتم یهو شروع به تحقیر من میکرد. که" نه دختر خانمتو اونی نبودی که میخواستم و خدا رو شکر که جوابت منفی شد و تو ادم زندگی نیستی و من بارها فهمیدم تو اونی نیستی که من میخوام ولی بازم مثل احمقا ادامه دادم. الان هم دارم میرم جاهای مختلف خواستگاری و موردهای خوبی بهم معرفی شده و ...."

    باشه. هر نظری نسبت به من داشت قبول. حق فردی و مسلم خودش بود که اگه دیده من اونی نیستم که میخواد، بره دنبال زندگی خودش.

    ولی حق اینو نداشت که بازیم بده. حق بازی با احساس منو نداشت.
    اگه منو نمیخواست درستش این بود که دیگه وقتی با هم روبرو میشیم مثل یه پسرخاله رفتار کنه. یا حتی مثل یه غریبه. ولی عادی رفتار کنه. عادی عادی. بدون اون نگاه ها بدون اون اشک ها بدون او اس ام اس ها.

    تا چهار پنج ماه قبل از ازدواجش هنوز این رفتارها رو میکرد.
    یعنی تا نزدیک دو سال بعد از به هم خوردن رابطمون هنوز با این رفتارهاش منو زجر میداد.

    یادمه حدودا شش ماه قبل از ازدواجش( یعنی یک سال و نه ماه بعد از به هم خوردن قضیه خودمون) یه بار گفت که رفته یه جا خواستگاری و قراره تا فلان تاریخ جواب بهش بدن. میگفت دعا کن بشه.

    منم رفتم براش از ته دل دعا کردم و گفتم خدایا اگه به صلاحشه بشه.

    بعد چند ماه بعدش یادم نیست درست که چی شد دوباره چند تا اس ام اس رد و بدل شد.فکر کنم اولش فکر کنم یه مناسبتی چیزی بود که اس ام اس داد. بعد منم پرسیدم چی شد/ ما شیرینی میخوریم یا نه؟
    گفت نشد. فقط خدا نخواست. گفت من خودش و خانواده هامون راضی بودن ولی فقط خدا نخواست.
    گفتم یعنی مثلا استخاره کردن و بد اومده؟
    گفت نپرس.
    گفتم خب امیدوارم هرچه به خیرتونه پیش بیاد. خداحافظ.
    بعد یهو نوشت: تو همیشه هروقت دلت خواست سلام کردی و هروقت دلت خواست خداحافظی کردی. تا حالا هیچ وقت خداحافظیهام واقعی نبود. ولی حالا دیگه واقعا خداحافظ برای همیشه.

    نمیدونم. نمیدونم. ولی من همیشه از رفتارش اذیت میشدم. از این حرفاش. که تا حالا خداحافظیهام واقی نبود.

    یا مثلا یک سال بعد از به هم خوردن قضیه خودمون بود.که باز اس ام اس زده بود. منم اولش توجه نکردم. ولی ادامه میداد. خب من هم چون درونا خیلی دوستش داشتم و به خاطر همین نمیتونستم خیلی مقاومت کنم. بهش گفتم علی اگه فکر میکنی میشه برگرد و بیا ادامه بدیم. گفت نه.
    فرداش اس ام اس زد که تا دیشب، همیشه موقع ورزش کردن به تو فکر میکردم. به لحظه ی دیدن تو. به اینکه اون لحظه چطوری خواهد بود. به فقط یه اسم. به اسم پووه... ولی از امشب میخوام دیگه به یه اسم دیگه فکر کنم. نمیدونم به چه اسمی. ولی میخوام به یه اسم دیگه فکر کنم.

    خب خداییش چرا با این حرفا دل منو خون میکرد؟ اولش بهم میگفت نه. بعدش میگفت تا دیشب به تو فکر میکرده ام.

    مرض داشت؟
    چرا اینقدر اذیتم کرد؟

    من یه بار دلیل این رفتارش رو ازش پرسیدم. بعد از ازدواجش یه بار با هم حرف زدیم.
    میگفت منو ببخش من برای ساختن غرور خودم تو رو تنها گذاشتم. میگفت من اوج عشق رو در تو دیدم ولی رهاش کردم به خاطر غرورم. منو به خاطر این همه خودخواهی ببخش. میگفت چون میدونستم دوستم داری اون حرفا رو میزدم که بفهمی من دیگه تموم شدم. میخواستم بهت بفهمونم که من دارم میرم و به فکر خودت باش. میگفت تا اخر عمرم بهت مدیونم. میگفت با چیزایی که تو یادم دادی با عشقی که از تو یاد گرفتم الان بلدم چطور با زنم رفتار کنم که خوشبخت باشه و خوشبخت باشم.
    ولی خب بعضی چیزای دیگه هم میگفت. مثلا بهم گفت زنم اخلاقش خیلی مثل توه. خیلی . ولی چند تا فرق با تو داره. تو ترسو بودی. ولی اون شجاعه. تو خیلی خودتو محدود به حریم ها میکردی ولی اون خودشو زندانی نمیکنه. تو به خاطر حریم ها حتی روی خواسته های خودت پا میذاشتی ولی او به خواسته های خودش احترام میذاره. تو خیلی با محبت بودی ولی حسرت یه بار شنیدن جمله دوستت دارم رو به دلم گذاشتی. تو همش میخواستی در پرده و بازبونی که من قدرت فهمیدنش رو نداشتم بهم ابراز علاقه کنی. ولی او با یه زبون مستقیم بهم میگه.تو یه آدم میخوای که مثل فامیلاتون اتو کشیده و خیلی مودب و رسمی باشه. من قاتی فامیلای تو راحت نبودم. ولی با خانواده زنم راحت ترم. چون مثل خودم هستن.من کنار او راضی ترم.

    ( خب توی اون دوسالی که به ازدواج با هم فکر میکردیم من چون محرم نبودیم هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که مستقیم جمله ی دوستت دارم رو بگم.ولی مثلا میگفتم دلم تنگ شده.یا چیزای این جوری.
    تازه همین ها رو هم فکر میکردم خیلی دارم بی حیایی میکنم که میگم)


    (بعدشم من علی رو همونجوری که بود دوست داشتم. اتفاقا یکی از چیزاییش رو که دوست داشتم همون خیلی رسمی نبودنش بود.
    ولی گویا خود علی بوده که هی خودشو با بقیه مقایسه میکرده و احساس راحتی نمیکرده.
    بعدشم مگه علی قبلش فامیلای پدری منو ندیده بود؟ دیده بود دیگه. چرا از اول فکر همه چیزو نکرده بود بعد پاشه بیاد؟)


    البته یه حرفای دیگه ای هم زد. مثلا میگفت: تو به من که فامیل بودم و میشناختی و ادعا داشتی دوستم داری جواب منفی دادی. (جواب منفی من به زور خانواده بود و خودش هم میدونستا) حالا منتظرم ببینم با کی ازدواج میکنی.
    (این حرفش که یادم میاد اعصابم میریزه به هم. نمیدونم چرا اینقدر اذیت میشم. دلم میخواد نگاهش رو برای همیشه از زندگیم برداره. دلم میخواد کاری به کار من نداشته باشن. به او چه که من با کی ازدواج خواهم کرد؟ به او چه که بخواد در مورد شوهر آینده من نظری در ذهن خودش داشته باشه؟ به او چه؟غلط میکنه کاری به زندگی من داشته باشه. دلم میخواد بهش بگم شوهر من در آینده هرکی باشه به تو هیچ ربطی نداره. شوهر من هر کی باشه برای من یه تار موی گندیده اش می ارزه به هزار تا سر اندر پای تو. دلم میخواد بهش بگم حتی اگه توی ذهنت بخوای قضاوتی در مورد شوهر آینده من بکنی خودم با دستای خودم مغزتو له میکنم.اون لحظه که از پشت تلفن این حرفو زد دلم میخواست بودم و میکوبیدم توی دهنش تا خون بالا بیاره.
    واقعا از این حرفش به شدت برآشفته میشم. حتی الان که دارم مینویسم انگار خونم به جوش اومده.
    وقتی میریم خونشون و هی باباش با حالت طعنه آمیزی ازم میپرسه تو هنوز عروس نشدی؟ کی میخوای به ما شیرینی بدی؟ چرا لاغر شدی؟ چرا فلان چرا بهمان دلم میخواد لهشون کنم.)



    به خدا اگر رفته بودم با یکی دوست شده باشم و بعد این حرفا رو بزنه اذیت نمیشدم. ولی علی خودش اومد. خودش اومد خواستگاری دختر خاله ای که نوزده سال بود میشناختش.

    البته نمیخوام رو علی بحثی کنم. میخواستم فقط بگم من به خاطر رفتنش نمیگم ظلم کرد. به خاطر رفتارش تا دوسال بعد از به هم خوردن قضیمون ازش ناراحتم.
    شاید اینکه ذهنم ازش آزاد نمیشه و نفرتی ازش رو همچنان دارم دنبال خودم میکشونم به خاطر اینه که فکر میکنم منتظره ببینه من چی کار میکنم. حس میکنم تو دلش کیف میکنه که من هنوز ازدواج نکرده ام. حس میکنم کیف میکنه که منو بازونده. این اعصاب منو خراب میکنه.
    دلم میخواد میشد حتی این رابطه ی خونی و فامیلی رو باهاش نداشتم. دلم میخواد خودش و خانواده اش غریبه بودن تا دیگه هیچوقت مجبور نباشم ببینمشون.
    من یه شماره قبلا داشتم که الان شاید یک سال و نیم باشه که خاموشه.
    چند وقت پیش مامان رفته بود شهر اونا. خواهر علی به مامان گفته بود:" آخی، پوووه گوشیشم که همش خاموشه.تارک دنیا شده؟"

    به خدا من آدم خاله زنکی نیستم. ولی از خاله زنک بازی های دیگرون بدم میاد. به کسی چه که من چطوری دارم زندگی میکنم؟ به کسی چه؟

    حتی در مورد خواهرم هم نظر میدن.چون اون موقع مامانم اینا گفته بودن که منو به راه دور نمیدن ولی بعدش خواهرم ازدواج کرد و رفت خارج از کشور، اونها چند بار شده یه حرفایی زدن که واقعا آدم نمیدونه براشون دلش بسوزه یا بزنه دهنشونو له کنه.

    من برام مهم نیست کی در موردم چی فکر کنه. ولی نسبت به اونها حساسم.

    - - - Updated - - -

    من میگم از هیچ کس متنفر نیستم. یعنی گاهی... یا نه... اغلب خودمو میزنم به بی خیالی که این نفرت رو حس نکنم. ولی واقعیتش اینه که از علی متنفرم. نه از شخصیتش . بلکه یه جور کینه ی شدید نسبت بهش دارم. خیلی شدید. دلم میخواد یه روزی خورد شدنش رو ببینم تا آروم بشم.
    از هرکسی از علی تعریفی میکنه بدم میاد.
    نمیدونم. شاید هم اسمش حسودی باشه. ولی اصلا نسبت به زنش حس بدی ندارم. دلم نمیخواد زنش کمبودی توی زندگیش داشته باشه. چون گناهی نداره.
    ولی در مورد خود علی، هر کی مثلا از یه خوبی علی تعریف میکنه من درونم برآشفته میشه.یه پوزخند بدی تو دلم به اون شخص میزنم. اصلا بهش انگار آلرژی دارم.دلم میخواد یه جوری ازش انتقام بگیرم.
    گاهی فکر میکنم مثلا کاش میشد من با مثلا رئیس علی ازدواج کنم که علی زیر دست شوهر من باشه که یکم دلم خنک بشه.
    یعنی فکر میکنم فقط اینجوری دلم خنک میشه.

    واقعا اگه بخوام خودمو به بی خیالی نزنم فقط یه چیز توی زندگیم هست که خیلی برام مهمه. اونم زدن فک علی و خانوادشه.

    گاهی فکر میکنم تمام به بی خیالی زدن های خودم فقط برای فرار از این شدت نفرته. برای فرار از اون همه تحقیریه که شدم.

    حتی عصبانیتی هم که از خدا دارم اینه که چرا من که واقعا خالصانه علی رو دوست داشتم و ( نمیگم اشتباهی نداشتم و علی اصلا اذیت نشد) ولی نیت بدی نداشتم و با نیت خیر بود همه کارم، الان او باید برام کلاس بذاره؟

    از خدا عصبانی ام چرا مقدر نکرد من زودتر از علی ازدواج کنم که اینقدر خالا فکر نکنه برنده شده و برام فخر بفروشه؟

    من واقعا لجم گرفته.آره. واقعا از خدا لجم گرفته. نمیدونم حکمتش چیه. ولی لجم گرفته.
    چرا من که واقعا قصد آزار علی رو نداشتم، و توی ارتباطمون هم حدود و حریم رو رعایت کردم، و بعدش هم سعی کردم باز خلاء درون قلبم رو تحمل کنم و با چیزهای بی ارزش پرش نکنم تا جایی باشه که همه اش برای کسی باشه که خدا در آینده ام قرار داده، و با تمام تنهایی های بعدش و رنج اون جدایی عاطفی، و رنج تمام اون تحقیرها، خدا نخواست که من ازدواج کنم؟

    ولی علی که اونقدر اذیتم کرد، اونقدر تحقیرم کرد، اونقدر به قول خودش برای ساختن غرور خودش غرور منو له کرد، بعدش رنج جدایی عاطفیش رو با الکل یکم آروم کرد و خلاء درونش رو با چند تا دختر و نیازهاشو با رابطه غیر مشروع جواب داد، الان راحت داره زندگیشو میکنه؟ خدا انگار بیشتر پشت او بوده تا من.

    من از این لجم میگیره. خیلی هم لجم میگیره. کلا انگار از دست خدا لجم میگیره.

    الان هم خیلی لجم گرفته. الان از لج دارم دندونای جلوییمو میکشم به هم.

    من باید از علی میبردم. من باید برنده میشدم. چرا نشدم؟ با ازدواج علی هر فرصتی برای برنده شدن من از دستم رفت. منم آدمم. منم غرور داشتم. برای ساختن غرورم باید از علی میبردم. باید برنده میشدم. ولی نشد.

    من با غرورم چیکار کنم؟
    من فقط همینو میخواستم . فقط میخواستم از خدا که کمکم کنه حالا که علی اینقدر تحقیرم کرده، با برنده شدن خودم بشونمش سرجاش.
    ولی نشد.
    رنج غرور شکست خورده ام نمیذاره آروم باشم. نمیذاره از فکر علی جدا باشم.
    بعدش وقتی میبینم کاری از دستم بر نمیاد، هی میخوام خودمو بزنم به بی خیالی. بعد انگار وقتی بی خیال غرورم میخوام بشم دیگه همه چیز دیگه هم برام بی اهمیت میشه.
    یعنی مهمترین چیز من فقط همین غرورمه.
    وقتی نداشته باشمش دیگه هیچی ندارم.
    وقتی میخوام نادیده اش بگیرم دیگه چیزی وجود نداره که ببینمش.

    خیلی میخوام سعی کنم علی رو ببخشم و بگذرم.
    ولی نمیتونم.
    نمیتونم.
    دست خودم نیست.
    نمیتونم.

    حتی خودش هم میدونه که چقدر نسبت بهش کینه دارم. با اینکه من حرفی نزده ام ولی خودش میدونه من غرورم برام مهم بوده و او به غرورم ضربه زده و حالا شده ام مثل یه مار زخمی. خودش میدونه چی کار کرده با من. یه بار میگفت:" من هر هفته هزار کیلومتر میرم و میام. بشین دعا کن تصادف کنم و هزار تیکه بشم که دلت خنک بشه"

    وقتی اینو گفت توی دلم گفتم ایشالا. واقعا هم از ته دلم گفتم. ولی جوابی به خودش ندادم.

    من توی عمرم نسبت به هیچ کس کینه نگرفته ام. هیچ کس. هر کسی بهم بدی کرده من بازم بهش خوبی کرده ام و بخشیده ام.
    یه هم اتاقی داشتم که از ترم اول با هم بودیم و تا اوایل ترم پنج به قدری منو اذیت میکرد که دیگه جونم به لبم رسیده بود. ولی هرگز باهاش بد رفتاری نکردم. هرگز به دل نگرفتم. به خدا تو خوابگاه هر کی به هر کی میگفت بالا چشمت ابرو گیس و گیس کشی میشد و زود قهر و اتاق عوض کردن و تلافی و ...
    ولی من اصلا به دل نگرفتم. تا اینکه اواسط ترم پنج یه روز برام نامه نوشته بود و ازم معذرتخواهی کرده بود و اعتراف کرده بود که من خیلی تو رو اذیت کردم و تو همیشه با بزرگواری تحمل کردی و خلاصه حلالیت طلبیده بود. و بعدش دیگه اذیتم نکرد. و الان هم هنوز خیلی با هم ارتباط داریم و بارها بهم گفته من خوب بودن رو از تو یاد گرفتم.

    ولی هیچ کس تا حالا غرور منو له نکرده بود. علی غرور منو له کرد. من از این نمیتونم بگذرم. حتی اگه خود خدای محمد هم بیاد زمین و بگه علی ظلمی نکرده من اون خدا رو قبول ندارم.

    شاید هم اصلا چون خدا به علی کمک کرد من به خدا شک کرده ام.

    تا خدا تقاص غرور منو از علی نگیره من اصلا آروم نمیشم.

    در این یک مورد خاص من به شدت کینه ای هستم.
    اگه بخوام از این بگذرم تبدیل به همون بی غیرتی میشم که گفتم.

    - - - Updated - - -

    فکر کنم این یکی پستم خالصانه ترین و صادقانه ترین پستی بوده که تا حالا توی همدردی توشته ام.

  14. 4 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    shabnam z (چهارشنبه 08 آبان 92), toojih (چهارشنبه 08 آبان 92), مصباح الهدی (پنجشنبه 09 آبان 92), شیدا. (چهارشنبه 08 آبان 92)

  15. #40
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها

    (این حرفش که یادم میاد اعصابم میریزه به هم. نمیدونم چرا اینقدر اذیت میشم. دلم میخواد نگاهش رو برای همیشه از زندگیم برداره. دلم میخواد کاری به کار من نداشته باشن. به او چه که من با کی ازدواج خواهم کرد؟ به او چه که بخواد در مورد شوهر آینده من نظری در ذهن خودش داشته باشه؟ به او چه؟غلط میکنه کاری به زندگی من داشته باشه. دلم میخواد بهش بگم شوهر من در آینده هرکی باشه به تو هیچ ربطی نداره. شوهر من هر کی باشه برای من یه تار موی گندیده اش می ارزه به هزار تا سر اندر پای تو. دلم میخواد بهش بگم حتی اگه توی ذهنت بخوای قضاوتی در مورد شوهر آینده من بکنی خودم با دستای خودم مغزتو له میکنم.اون لحظه که از پشت تلفن این حرفو زد دلم میخواست بودم و میکوبیدم توی دهنش تا خون بالا بیاره.
    واقعا از این حرفش به شدت برآشفته میشم. حتی الان که دارم مینویسم انگار خونم به جوش اومده.
    اخیش......
    چقدر از این تیکه پستم کیف میکنم. همچین توش غرت هم هستاااااا.
    اومدم برا این تیکه اش هم یه دست جانانه برای خودم بزنم.
    هم کلی ذوق خودمو کنم.


 
صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. غیر فعال شدن ایمیل های غیر معتبر
    توسط مدیرهمدردی در انجمن مسائل واخبار اعضاء و تالار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه 17 اردیبهشت 97, 13:57
  2. پاسخ ها: 58
    آخرين نوشته: یکشنبه 15 تیر 93, 09:49
  3. پاسخ ها: 54
    آخرين نوشته: چهارشنبه 30 مرداد 92, 10:02
  4. ازدواج با پسر غیر ایرانی غیر مسلمان(دوستش دارم چه کنم؟)
    توسط 1391 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: پنجشنبه 21 دی 91, 21:02

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 21:24 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.