سلام.
ممنون از اينهمه راهنماييتون. راستش من تازه ديشب عضو شدم و نميدونم بايد چيكار كنم. هر چى پيامم رو ارسال ميكردم ارور ميداد. نميدونم چطوري دو بار ارسال شده. الان هم بلد نيستم يكى از تاپيكهارو حذف كنم و نميدونم چجورى بايد با مدير سايت در ارتباط باشم.
ممنون از رهنمايى كامل و دلداريتون.
ولى باور كنيد دعواهاشون خيلى وحشتناكه. همش ميگن كه ديگه خسته شدن و نميتونن تحمل كنن. اين واقعاً يعنى اينكه...
واى نه.
آخه بلاخره اين گفتنها هر چقدر هم بيمنظور باشه به مرور اثرش رو ميذاره.
تا حالا هميشه بابام براى آشتى پيشقدم ميشد ولي الان يه مدته كه بابام انگار به شدت به ستوه اومده و ديگه واسه آشتى كه پيش قدم نميشه كلي هم طول ميكشه كه وقتى مامانم ميره به يه بهانه اى باش حرف ميزنه، راضى شه ولى بلافاصله بعد از اين هم به مامانم ميگه تو كه ميدونى من چقد دوست دارم و...
اما من از جانب بابام خيلى احساس خطر ميكنم. اگه قرار باشه بابامم صبرشو از دست بده واقعاً همه چي خراب ميشه. كه الان حدود يك ماهه كه اين اتفاق افتاده و همه موضوع دعواشون اينه كه بابام شكايت ميكنه كه چرا هر كارى كه من ميكنم اشتباهه ولى كاراى تو درستن. مامانم هم عادت نداره از اين حرفا بشنوه. همش عادت كرده هر چى كه به بابام ايراد ميگيره اون راحت بپذيره و چيزي نگه ولي بابا انگار قصد تغيير دادن خودشو داره و نميخواد ديگه اونجورى باشه. اينو لابلاى دعواشون گفت.
حالا شما بگيد من نبايد احساس خطر كنم؟!
زندگيمون احساس ميكنم داره ميپاشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)