داستانیو یه جایی شنیدم که بی ارتباط با این موضوع نیست:
یادم میاد تو دانشگاه یکی از بچه های اکیپمون همیشه از اینکه ژتون غذا واسه بقیه دوستاش بگیره لذت میبرد . اون همیشه بدون اینکه ابراز ناراحتی بکنه داوطلبانه تو صف پرجمعیت زمانهایی رو میگذروند که میتونست تو اون تایم خیلی از کاراهایی رو که واسش بهتر بود و بقیه انجام میدادنو انجام بده ... ترم های متمادی به همین منوال در سلف غذا میگرفتیم که یک روز یکی از بچه ها با لحن ناخوشایندی به او گفت: فلانی امروز خیلی غذات بدمزه بود ...! انگار که او با لطفش این حقو واسه دوستش بوجود آورده بود که بدمزگی غذا رو از اون بدونه!
نکته اینجاست که راوی میگفت : این خیلی خوبه که محبت بی حدوحصر بدون انتظار(مثل بارون) رو داشته باشیم اما همیشه سعی کنید زمانهایی این لطفتون رو قطع کنید که طرف مقابل بخاطر همیشگی بودن لطف ناخودآگاه شبهه وظیفه براش بوجود نیاد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)