سلام دوستان خوبم
درسا جان این یکی 2 روز خیلی خیلی سرم شلوغ بود و نتوانستم بیام چیزی بنویسم. ولی ازت ممنونم که تاپیک من و دنبال می کنی
اولین موفقیت من در ترتیب دادن گفتگوی 2 نفره:
فردای شبی که برگشتم خونه، شوهرم نشسته بود و پلی استیشن بازی می کرد. بهش گفتم میای کمی با هم صحبت کنیم. گفت خوب بگو
من: اگه ممکنه یه لحظه اون و بزار کنر. چون دوست دارم چشم تو چشم صحبت کنیم.
شوهرم: گوشم با توئه
من: پس ولش کن بعدا با هم حرف می زنیم. شوهرم پلی استیشن و گذاشن زمین و روبروم نشست.
گفتم تو درک کردی که حرف اون شبت چقدررررر من و ناراحت کرد که من مجبور شدم علی رغم اینکه اصلا دوست نداشتم از خونه برم، اون کار اشتباه رو انجام بدم؟
شوهرم:خوب تو دعوا پیش میاد دیگه. تو هم حرفای بدی به من زدی
من: ما همیشه با هم دعوا می کردیم و تو دعوا هم حرفای خوبی به هم نمی زدیم. ولی من قبلا بهت گفته بودم که این حرفت چقدر برام ناراحت کننده است و تو می دونستی که این حرف، خط قرمز منه و با همه حرفای بد دیگه فرق داره. چون من و واقعا از زندگی دلسرد می کنه
شوهرم: میشه بگی هدفت از این حرفا چیه( با لحن تند)
من(با وجودی که خیلی جا خورده بودم سعی کردم لحنم بد نشه) هدفم اینه که ما خط قرمز های همدیگه رو بشناسیم. ما تصمیم داریم بچه دار بشیم و اصلا قشنگ نیست که تو دعوای چند سال دیگه هم تو به مادر بچه ات این حرف و بزنی.
و یک سری توضیح های دیگه دادم که چون طولانی میشه نمی نویسم
شوهرم در کمال ناباوری آروم شد و از من تشکر کرد. گفت ممنونم که تو شرایط پر تنش خودتو کنترل کردی و نگذاشتی دعوا بشه
گفت این لحن آروم تو من و آروم می کنه و من ناچارم که بگم واقعا بابت اون حرفی که زدم عذر می خوام و قول می دم که دیگه هرگز تکرارش نکنم
و حتی وقتی من خواستم راجعبه حرف بدی که تو دعوا زده بودم و خیلی ناراحتش کرده بود، ازش عذرخواهی کنم گفت نیازی نیست و این کار قشنگ امشب تو از همه چیز با ارزش تره
ولی دیشب خونه باباش اینا بودیم. برگشتنی با ناراحتی زیاد به من گفت "خیییییییلی بی معرفتی. چرا به پدرم گفتی من تو رو زدم؟ من که خودم می دونستم اشتباه کردم و همه تلاشمم کردم که تکرار نکنم. تازه به دعوای اون شب ما ربطی نداشت"
خیلی ناراحت بود. کاش نگفته بودم








علاقه مندی ها (Bookmarks)