مرسی بچه ها.واقعا مرسی
نمیدونید چقد ناراحتم.چقد غصه میخورم.چقد حرص میخورم.اصن میدونم مشکلاتم نسخه ای که اینجا بشه نوشت نداره.
زندگی عادی و روتینمو دارم خدا رو شکر.اما از کجاش بگم؟
کارم آینده ای نداره.نمیدونم برنامه آیندمم چیه.هرکار میخوام کنم با یه دو دو تا چهارتا میبینم نمیشه.منم تو موقعیتی نیستم یه کاریو شروع کنم بعد یه مدت ببینم غلطه دور بزنم برگردم.
ازدواج.باور کنید ته دلم علاقه ای به ازدواج ندارم.اصلا من از کجای مجردیم لذت بردم که برم سراغ متاهلی.دلم هزارتا برنامه داشت که نشد یا نذاشتن بشون برسم.اصن زورم میاد مجبورم میکنن به ازدواج فکر کنم.حالا هم که داداشم میخواد عروسی کنه فرس رو گذاشتن رو من.اخه مگه شوهر چه گلی به سرم میخواد بزنه.حالا کو تا من مرد دلخواهمو پیدا کنم.پیدا نکردمم نکردم.مگه خودم چیم کمه؟فقط یه ذره بدشانس بودم.
انقد فشار رومهههههه.
با این سن واسه هرچی باید براشون توضیح بدم.البته من توضیح نمیدم و سرم به کار خودمه اما بلاخره دماغشونو تو زندگیم میکنن.
بخدا من همچین زندگی رو نمیخوام.انقدراکد.ناشکری نمیکنم ولی دلم میخواس انقد آزاد بودم که خودم راهمو تعیین کنم بدون هیچ فشاری.
بدم میاد به تفاوتهای هم احترام نمیذاریم.
....
پ.ن:نمیدونم تصور اینجا از من چیه؟اما من یه دختر آرومم با هزارتافکر.
ببخشید جواب تک به تکتونو ننوشتم.حس کردم طولانی میشه فقط یه ذره توضیح دادم تا بدونید مشکل جهانبینی و اینا ندارم.افسرده هم نمیدونم هستم یا نه.مشکلم اینه که مشکلاتی دارم که گاهی خیلی سخته و چون اینده ای نمیبینم و ایضا فشار خیلییی رومه و حس میکنم وقتی ندارم و قواعد بازی زندگی رو خیلیاشو دوس ندام هی حرص میخورم.
- - - Updated - - -
مرسی بچه ها.واقعا مرسی
نمیدونید چقد ناراحتم.چقد غصه میخورم.چقد حرص میخورم.اصن میدونم مشکلاتم نسخه ای که اینجا بشه نوشت نداره.
زندگی عادی و روتینمو دارم خدا رو شکر.اما از کجاش بگم؟
کارم آینده ای نداره.نمیدونم برنامه آیندمم چیه.هرکار میخوام کنم با یه دو دو تا چهارتا میبینم نمیشه.منم تو موقعیتی نیستم یه کاریو شروع کنم بعد یه مدت ببینم غلطه دور بزنم برگردم.
ازدواج.باور کنید ته دلم علاقه ای به ازدواج ندارم.اصلا من از کجای مجردیم لذت بردم که برم سراغ متاهلی.دلم هزارتا برنامه داشت که نشد یا نذاشتن بشون برسم.اصن زورم میاد مجبورم میکنن به ازدواج فکر کنم.حالا هم که داداشم میخواد عروسی کنه فرس رو گذاشتن رو من.اخه مگه شوهر چه گلی به سرم میخواد بزنه.حالا کو تا من مرد دلخواهمو پیدا کنم.پیدا نکردمم نکردم.مگه خودم چیم کمه؟فقط یه ذره بدشانس بودم.
انقد فشار رومهههههه.
با این سن واسه هرچی باید براشون توضیح بدم.البته من توضیح نمیدم و سرم به کار خودمه اما بلاخره دماغشونو تو زندگیم میکنن.
بخدا من همچین زندگی رو نمیخوام.انقدراکد.ناشکری نمیکنم ولی دلم میخواس انقد آزاد بودم که خودم راهمو تعیین کنم بدون هیچ فشاری.
بدم میاد به تفاوتهای هم احترام نمیذاریم.
....
پ.ن:نمیدونم تصور اینجا از من چیه؟اما من یه دختر آرومم با هزارتافکر.
ببخشید جواب تک به تکتونو ننوشتم.حس کردم طولانی میشه فقط یه ذره توضیح دادم تا بدونید مشکل جهانبینی و اینا ندارم.افسرده هم نمیدونم هستم یا نه.مشکلم اینه که مشکلاتی دارم که گاهی خیلی سخته و چون اینده ای نمیبینم و ایضا فشار خیلییی رومه و حس میکنم وقتی ندارم و قواعد بازی زندگی رو خیلیاشو دوس ندام هی حرص میخورم.






علاقه مندی ها (Bookmarks)