به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 39

Hybrid View

  1. #1
    Banned آغازکننده
    آخرین بازدید
    پنجشنبه 22 خرداد 93 [ 02:56]
    تاریخ عضویت
    1392-7-07
    نوشته ها
    63
    امتیاز
    750
    سطح
    14
    Points: 750, Level: 14
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdrive3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    24

    تشکرشده 26 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    امروز عصری تولد پسرعموی پسرم بود من پسرم رو خونه عموش بردم.عموش با پدربزرگش تو یه ساختمون زندگی میکنند علاوه بر اینکه پسرم کادو گرفت خودمم هم کادوی شیک گرفتم.وقتی رسیدیم پسرم سریع با پلاستیک هدیه رفت بالا پیش پسرعموش من هم که هنوز پامو رو پله سوم نزاشتم عموش میاد میگه تو واسه چی اومدی برو خونت به شوهرت برس به بچه شوهرت برس.بهش گفتم داداش توروخدا با من این رفتارارو نداشته باشیدو انقدر امیرعلی رو تحریک نکنید گناه داره بزارید تو حال بچگی خودش باشه.فقط میگفت برو بیرون.گفتم به من بگید چرا باهام اینجوری رفتار میکنید برمیگرده میگه تو لیاقتت همینه من گفتم مگه گناهم چیه گفت یه دلخوری ازت داشتیم بس نبود تو دوباره رفتی شوهر کردی و حامله هم شدی.یه دلخوری قدیمی که از من دارند(همین عموی پسرم دوست داشت با خواهرم ازدواج کنه البته بخاطر شرایط مالیمون بود من هم با توجه به شناختی که از این خانواده داشتم به شدت مخالفت کردم)و همین شد که جرقه ناسازگاری با من از 4 سال قبل تا الان زده شد من فکر میکردم دیگه اون قضیه رو فراموش کردند ولی اشتباه فکر کردم اخه الان خودش زن داره بچه داره.به من گفت فکر نمیکردم انقدر هوسباز باشی من گفتم باور کنید همش بخاطر امیرعلی بود شوهرم با امیر علی خوبه خیلی بهش محبت میکنه حتی باهم سر مزار اون خدابیامرز میریم.عصبانی شد و گفت اومدی اینجا از شوهرت تعریف کنی برو بیرون من گفتم باشه میرم ولی اینو بدونید چوب خدا صدا نداره خدا ازتون نگذره اگه امیرعلی اسیبی ببینه هی داد میزد برو بیرون.منم با گریه سریع زدم بیرون تا بیام خونه داشتم مثل دیوونه ها گریه میکردم تا اینکه نزدیکای خونه از حال رفتم وقتی هم چشمامو باز کردم شوهرمو بالای سرم دیدم با سرم روی دستم تا شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گفتم دیگه خسته شدم مرتضی دیگه توان ندارم.مرتضی هم دلداریم داد و با صحبتاش ارومم کرد.الان خونه هستم و پسرم هنوز خونه عموشه.امیرعلی یه زنگ به من نزد که برم دنبالش البته اون اونجا میره کلا تغییر میکنه.نمیدونم چیکار کنم هر چی طعنه و سرزنش ازشون بشنوم تحمل میکنم ولی تحمل ندارم به پسرم اسیبی برسونند.خدا رو خوش نمیاد امیرعلی هنوز 7 سالش تموم نشد

    - - - Updated - - -

    امروز عصری تولد پسرعموی پسرم بود من پسرم رو خونه عموش بردم.عموش با پدربزرگش تو یه ساختمون زندگی میکنند علاوه بر اینکه پسرم کادو گرفت خودمم هم کادوی شیک گرفتم.وقتی رسیدیم پسرم سریع با پلاستیک هدیه رفت بالا پیش پسرعموش من هم که هنوز پامو رو پله سوم نزاشتم عموش میاد میگه تو واسه چی اومدی برو خونت به شوهرت برس به بچه شوهرت برس.بهش گفتم داداش توروخدا با من این رفتارارو نداشته باشیدو انقدر امیرعلی رو تحریک نکنید گناه داره بزارید تو حال بچگی خودش باشه.فقط میگفت برو بیرون.گفتم به من بگید چرا باهام اینجوری رفتار میکنید برمیگرده میگه تو لیاقتت همینه من گفتم مگه گناهم چیه گفت یه دلخوری ازت داشتیم بس نبود تو دوباره رفتی شوهر کردی و حامله هم شدی.یه دلخوری قدیمی که از من دارند(همین عموی پسرم دوست داشت با خواهرم ازدواج کنه البته بخاطر شرایط مالیمون بود من هم با توجه به شناختی که از این خانواده داشتم به شدت مخالفت کردم)و همین شد که جرقه ناسازگاری با من از 4 سال قبل تا الان زده شد من فکر میکردم دیگه اون قضیه رو فراموش کردند ولی اشتباه فکر کردم اخه الان خودش زن داره بچه داره.به من گفت فکر نمیکردم انقدر هوسباز باشی من گفتم باور کنید همش بخاطر امیرعلی بود شوهرم با امیر علی خوبه خیلی بهش محبت میکنه حتی باهم سر مزار اون خدابیامرز میریم.عصبانی شد و گفت اومدی اینجا از شوهرت تعریف کنی برو بیرون من گفتم باشه میرم ولی اینو بدونید چوب خدا صدا نداره خدا ازتون نگذره اگه امیرعلی اسیبی ببینه هی داد میزد برو بیرون.منم با گریه سریع زدم بیرون تا بیام خونه داشتم مثل دیوونه ها گریه میکردم تا اینکه نزدیکای خونه از حال رفتم وقتی هم چشمامو باز کردم شوهرمو بالای سرم دیدم با سرم روی دستم تا شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گفتم دیگه خسته شدم مرتضی دیگه توان ندارم.مرتضی هم دلداریم داد و با صحبتاش ارومم کرد.الان خونه هستم و پسرم هنوز خونه عموشه.امیرعلی یه زنگ به من نزد که برم دنبالش البته اون اونجا میره کلا تغییر میکنه.نمیدونم چیکار کنم هر چی طعنه و سرزنش ازشون بشنوم تحمل میکنم ولی تحمل ندارم به پسرم اسیبی برسونند.خدا رو خوش نمیاد امیرعلی هنوز 7 سالش تموم نشد

  2. 2 کاربر از پست مفید یاسمینا25 تشکرکرده اند .

    ribbon (پنجشنبه 11 مهر 92), دختری تنها (پنجشنبه 11 مهر 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. منم دوس دارم یه ازدواج موفق جوری ک خودم میخام داشته باشم:(((
    توسط SHahr-Zad در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد ازدواج
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: پنجشنبه 03 مهر 93, 23:50
  2. ریخت منحوس جاریمو دیگه نمیبینم
    توسط nahale1 در انجمن سایر مشکلات خانواده
    پاسخ ها: 22
    آخرين نوشته: دوشنبه 09 اردیبهشت 92, 01:47
  3. عروس بزگتر بهتر است یا عروس کوچکتر خانواده؟
    توسط باربی در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 13
    آخرين نوشته: یکشنبه 26 شهریور 91, 20:52
  4. داماد کوچک تر از عروس !
    توسط lord.hamed در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد خانواده
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: دوشنبه 02 آبان 90, 00:08
  5. دوس دارم یه دختر شاد و پر انرژی باشم:)
    توسط nazlin1990 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: جمعه 15 مهر 90, 12:05

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:48 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.