امروز عصری تولد پسرعموی پسرم بود من پسرم رو خونه عموش بردم.عموش با پدربزرگش تو یه ساختمون زندگی میکنند علاوه بر اینکه پسرم کادو گرفت خودمم هم کادوی شیک گرفتم.وقتی رسیدیم پسرم سریع با پلاستیک هدیه رفت بالا پیش پسرعموش من هم که هنوز پامو رو پله سوم نزاشتم عموش میاد میگه تو واسه چی اومدی برو خونت به شوهرت برس به بچه شوهرت برس.بهش گفتم داداش توروخدا با من این رفتارارو نداشته باشیدو انقدر امیرعلی رو تحریک نکنید گناه داره بزارید تو حال بچگی خودش باشه.فقط میگفت برو بیرون.گفتم به من بگید چرا باهام اینجوری رفتار میکنید برمیگرده میگه تو لیاقتت همینه من گفتم مگه گناهم چیه گفت یه دلخوری ازت داشتیم بس نبود تو دوباره رفتی شوهر کردی و حامله هم شدی.یه دلخوری قدیمی که از من دارند(همین عموی پسرم دوست داشت با خواهرم ازدواج کنه البته بخاطر شرایط مالیمون بود من هم با توجه به شناختی که از این خانواده داشتم به شدت مخالفت کردم)و همین شد که جرقه ناسازگاری با من از 4 سال قبل تا الان زده شد من فکر میکردم دیگه اون قضیه رو فراموش کردند ولی اشتباه فکر کردم اخه الان خودش زن داره بچه داره.به من گفت فکر نمیکردم انقدر هوسباز باشی من گفتم باور کنید همش بخاطر امیرعلی بود شوهرم با امیر علی خوبه خیلی بهش محبت میکنه حتی باهم سر مزار اون خدابیامرز میریم.عصبانی شد و گفت اومدی اینجا از شوهرت تعریف کنی برو بیرون من گفتم باشه میرم ولی اینو بدونید چوب خدا صدا نداره خدا ازتون نگذره اگه امیرعلی اسیبی ببینه هی داد میزد برو بیرون.منم با گریه سریع زدم بیرون تا بیام خونه داشتم مثل دیوونه ها گریه میکردم تا اینکه نزدیکای خونه از حال رفتم وقتی هم چشمامو باز کردم شوهرمو بالای سرم دیدم با سرم روی دستم تا شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گفتم دیگه خسته شدم مرتضی دیگه توان ندارم.مرتضی هم دلداریم داد و با صحبتاش ارومم کرد.الان خونه هستم و پسرم هنوز خونه عموشه.امیرعلی یه زنگ به من نزد که برم دنبالش البته اون اونجا میره کلا تغییر میکنه.نمیدونم چیکار کنمهر چی طعنه و سرزنش ازشون بشنوم تحمل میکنم ولی تحمل ندارم به پسرم اسیبی برسونند.خدا رو خوش نمیاد امیرعلی هنوز 7 سالش تموم نشد
- - - Updated - - -
امروز عصری تولد پسرعموی پسرم بود من پسرم رو خونه عموش بردم.عموش با پدربزرگش تو یه ساختمون زندگی میکنند علاوه بر اینکه پسرم کادو گرفت خودمم هم کادوی شیک گرفتم.وقتی رسیدیم پسرم سریع با پلاستیک هدیه رفت بالا پیش پسرعموش من هم که هنوز پامو رو پله سوم نزاشتم عموش میاد میگه تو واسه چی اومدی برو خونت به شوهرت برس به بچه شوهرت برس.بهش گفتم داداش توروخدا با من این رفتارارو نداشته باشیدو انقدر امیرعلی رو تحریک نکنید گناه داره بزارید تو حال بچگی خودش باشه.فقط میگفت برو بیرون.گفتم به من بگید چرا باهام اینجوری رفتار میکنید برمیگرده میگه تو لیاقتت همینه من گفتم مگه گناهم چیه گفت یه دلخوری ازت داشتیم بس نبود تو دوباره رفتی شوهر کردی و حامله هم شدی.یه دلخوری قدیمی که از من دارند(همین عموی پسرم دوست داشت با خواهرم ازدواج کنه البته بخاطر شرایط مالیمون بود من هم با توجه به شناختی که از این خانواده داشتم به شدت مخالفت کردم)و همین شد که جرقه ناسازگاری با من از 4 سال قبل تا الان زده شد من فکر میکردم دیگه اون قضیه رو فراموش کردند ولی اشتباه فکر کردم اخه الان خودش زن داره بچه داره.به من گفت فکر نمیکردم انقدر هوسباز باشی من گفتم باور کنید همش بخاطر امیرعلی بود شوهرم با امیر علی خوبه خیلی بهش محبت میکنه حتی باهم سر مزار اون خدابیامرز میریم.عصبانی شد و گفت اومدی اینجا از شوهرت تعریف کنی برو بیرون من گفتم باشه میرم ولی اینو بدونید چوب خدا صدا نداره خدا ازتون نگذره اگه امیرعلی اسیبی ببینه هی داد میزد برو بیرون.منم با گریه سریع زدم بیرون تا بیام خونه داشتم مثل دیوونه ها گریه میکردم تا اینکه نزدیکای خونه از حال رفتم وقتی هم چشمامو باز کردم شوهرمو بالای سرم دیدم با سرم روی دستم تا شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گفتم دیگه خسته شدم مرتضی دیگه توان ندارم.مرتضی هم دلداریم داد و با صحبتاش ارومم کرد.الان خونه هستم و پسرم هنوز خونه عموشه.امیرعلی یه زنگ به من نزد که برم دنبالش البته اون اونجا میره کلا تغییر میکنه.نمیدونم چیکار کنمهر چی طعنه و سرزنش ازشون بشنوم تحمل میکنم ولی تحمل ندارم به پسرم اسیبی برسونند.خدا رو خوش نمیاد امیرعلی هنوز 7 سالش تموم نشد
![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)