نقل قول نوشته اصلی توسط ammin نمایش پست ها
نشنیدی پیامبرمیگه ؛شرک مثل حرکت مورچه سیاهی بر روی سنگ سیاهی در شب تاریکه.هفتادسال عبادت میتونه یه شب به بادبره.شیطان که عبادتش چند هزارساله بود.گاهی مرزگناه وثواب به اندازه یک موی باریک میشه.مهم نیست ازش متنفربشی یانه مهم اینه ‏"قلبا"متوجه گناه بشی.دعاهایی که توفیق توبه رو به انسان میده بخوان.چون اگه گناه کبیره حل نشده وتوجیهی باقی بمونه میتونه انسان روبه مرزکفرو انکاراصول دین بکشونه... بررسی کن ببین چه احساسات گول زننده ای تو روبه او وابسته کرد؟همچنین او چطور خودش روفریب داد؟منم نمیگم قطعا حساب شده گناه کرد.گاهی خوبی کاذب هم انسان روگول میزنه...ازهمون ابتداکه خودت روتوجیه کردی وبهش نزدیکترشدی کارت سخت تروارادت ضعیفترشده...‏"خودشناسی" ؛نقاط ضعف خودتوبشناس شخصیت وابسته داری؟انسان منزوی بودی؟چه عواملی به اون سمت سوقت داد ؟اینا همه میتونه کمکت کنه. وقتی دلت درگیرمیشه کارسختی برش گردونی مسیراولیه ش.اماشدنیه.تازه درموردشما تکلیف مشخصتره اون زن داره.اگه مجردهم بود حق لمس نداشتید حتی اگه به امید ازدواج باشه..
من اصلا شخصیت وابسته ای ندارم حالا به خانواده ام نمی دونم چرا بهش انقدر وابسته شدم اصلا منزوی نبودم خیلی روابط اجتماعیم بالا بود و پر از انگیزه منم می دونم اون اهلش نبود خوب بود اما اون روز شیطان وسط امد من نمی دونم چرا اینطور شد دارم داقون میشم که چرا من چرا من چرا من منی که حتی دستم به یک نامحرم نخورده چرا من لابد تو ذهنش می گه منم مثل خودش این کاره بودم اما به خدا اینطور نیست این فکر داره منو به مرض دیوانگی می رسونه