شیداجان خوشحال نیستم که مرانامزدخودمعرفی کرده است خیلی هم خجالت میکشم میدانی چرا؟جایی که هرجامیرفته حتی اگرمن نبودم من رانامزدخودمعرفی میکرده است تااخرعمرم باان اداره سروکاردارم یعنی اقتضای رشته تحصیلیم هست حالامن مانده ام بااین حرف که چرا؟درست است اشناهای خودایشان هم انجابودولی اوپسراست وبراحتی میتواندبه یک شهردیگربرودکلاباان اشناهایاهمسایه هارفت وامدنکندولی من که تااخرعمرم باان اداره سروکاردارم وبرای مسائل مختلف به ان اداره خواهم رفت چه کنم؟
درست متوجه شدی کم کم وابسته ام کرداوایل من که اهمیتی نمیدادم ذره ذره کارهاراجلوبردتابه نتیجه دلخواه خودبرسد میدانی یه اخلاق خیلی بدی هم که داشت خودش گفته بودتاجایی که میخواهم میروم بعدیهویی نه پیام میدم نه زنگ میزنم میگفت من که بدی نکرده ام فقط نخواسته ام ادامه بدهم
فکرمیکنم بازیهایی که درمیاره به خاطرهمین شیوه ایه که درپیش گرفته بعدش من زنگ بزنم گوشی روبرداردوبگوید یاردتماس دهدوپیام بگذاردخانوم بس کنید یابه زندگیتون برسید کورخونده این کاررانمیکنم وحتی برای حفظ غروروشخصیت هم که شده باشد ذره ذره اب میشوم اجازه نمیدهم غرورم بشکند
من که تاکنون چیزی ازایشان نخواسته ام یک باربرایم شارژدوتومنی فرستاده بودبرایش فرستادم ونخواستم زیربارمنت ایشان باشم من که نگفته ام بامن تماس بگیریدمن که غرورم رانشکسته ام
حرف میزنم عمل کردن برایم سخت است عادت کرده ام به گوشی نگاه کنم فقط نمیدانم چه مدت دیگراین رفتارمن ادامه خواهدداشت میخواهم زودترعادت کنم وسراغی ازایشان نگیرم مثل همه افرادی که هستندنه زنگ میزنم نه پیام میدهم نه فکرمیکنم که ایابه من فکرمیکند؟ایابخاطرمن گوشی راخاموش کرده است؟چه نقشه ای زیرسردارد؟و...
- - - Updated - - -
نوپوعزیز مشکل خاصی ندارم وباخانواده راحتم وهرحرفی باشدمیگویم
وقتی این اقابه سراغم امد اوایل اصلابهش فکرنمیکردم وحتی چندماه التماس کردبعدمن خواستم که اگرواقعاقصدونیت خیردارد باخانواده تماس بگیرداول خودایشان تماس گرفتندوباخانواده ام حرف زدندبعدمادرایشان تماس گرفت وگفت که پسرم دخترشماراپسندیده است واگراجازه بدهیدمزاحم میشویم دقیقاجمله مادرشان هست بعدخبری نشد خودایشان شماره باباراخواستندوتماس گرفتندوگفتندکه من دخترشمارامیخواهم باباازش خواسته بودتابه محل کارش برودرفته بودوباباباحرف زده بود بعدمراباخاله وخواهرش اشناکردورفت ورفت کم کم اعتمادم راجلب کرد ومن راروزبه روزوابسته تر شایدبعضی وقتهاساعتی زنگ میزد وساعتهاحرف میزد اوایل برای زنگ زدن اجازه میخواست بعدهاهروقت که خودش مایل بودزنگ میزد اصرارداشت که من ابرازعلاقه کنم من هم علاقه ای نداشتم ونمیتوانستم بگویم گذشت تامن ابرازعلاقه کردم وگفتم که دوستت دارم ووابسته شده ام ودنیای من شدی وهرلحظه به توفکرمیکنم همین وبیشترازاین جلونرفتم ازوقتی فهمید وابسته شده ام سعی کرداصرارکندکه من هم باایشان تماس بگیرم یاحتی یک پیام بدهم من که نه زنگ میزدم نه پیام میدادم گذشت وگذشت یکباربهم پیام دادمیبوسمت سرهمین دعوامون شدوگفتم تاوقتی محرم نشدیم حق نداری حرفی ازبوس بزنی یه مدت گذشت بعدش گفت میبوسمت حتی اگرناراحت بشی فقط میگفت همین خیلی اصرارداشت جواب بشنودمن ساکت میموندم وپیام نمیدادم چندبارسرهمین بحثمون شدوگفت هرچی به توبگم فایده ای نداره بیخیال همین دیگرادامه نداد واقعیت امراین است که علاقه واقعه ای که دردل انسان باشددروجودمن نیست عادت کرده ام
انقدرذهنم مشغول شده است که حتی اگردرخیابان کسی ادرس بخواهدمیگویم نکندازطرف اوباشدوبخواهدمراامتحان کندتاببیندبه اومتعهدوپایبندم یااگرخواستگاردیگری باشدبه اوفکرمیکنم
- - - Updated - - -
میخواستم کادوی تولدبخرم بخاطراینکه کارهای اداره ام راانجام داده بود بعدبه خودم گفتم بس کن اینهاهمه بهانه است چه لزومی داردکادوبخری
مگربااونسبتی داری ؟
وقتی اوحتی به توزنگ نمیزند احوالی نمیپرسد هروقت خواست گوشی راروشن میکندتوچرابه دنبال اوراه افتاده ای
میدانم میخواهد من اعتراض کنم که چراگوشی راخاموش میکنی بگویدکارمیکنم اصلابه گوشی نگاه نمیکنم و...بهانه پشت بهانه کاری کردن چه ربطی به گوشی دارد؟
من هم پیگیرنمیشوم هرچندمیخواهم بدانم چراخاموش کرده است ؟چرامیخواهدجلب توجه کندوخودراادم مهمی جلوه دهد ؟
خودش میداندچه اخلاقی دارم واگربخواهم هرجالازم باشدمیروم تابه جواب سوالم برسم این شیوه رادرپیش گرفته است
اوایل وقتی بحثی پیش میومدبلافاصله زنگ میزدم اوهم جواب نمیداد من عصبانی ترمیشدم اوهم لذت میبرد مراعصبانی کرده است بعدهازنگ نزدم خودم راکنترل کردم
اولین تجربه است وادم بی تجربه وسعی میکندهمه چیزرابه نحواحسن انجام دهد درحالیکه خودش میگفت شهرپرازگرگ است راست میگفت من نشنیدم وکرشده بودم ونمیفهمیدم که نبایداعتمادکنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)