ممنون مهرااد جانحداکثر سعیمو میکنم
حالا که شروع کردم تا وقتی تموم نشه بیخیال نمیشم
فرشته ی مهربون عزیزم
دقیقا همون چیزی رو نوشتین که نمیدونستم چه جوری باید بگم واقعا ممنونم
از این حس مظلوم نماییه به شدت متنفرم برای همین اینقدر طول کشیده تا متوقفش میکنم و چند ماه میگذره با یه حرکت یه فیلم یه حرف یه دعوا همه چی باز شروع میشه ، برای همین نتونستم بازگوش کنم حتی از حس همدلی هم بیزارم به همین دلیل فکر کردم شاید ساده ترین راه که همه چیز و خاتمه بده همین چیزی باشه که به ذهنم رسیده
دقیقا بار اول که فراموش کردم تقریبا به صورت کامل فراموش شده بود آثارش هم باعث شده بود فانتزی ذهنیم بشه و ناخداگاه تصویرسازی و داستان های ذهنیم همیشه همراه با خشونت بود و یه قربانی توش وجود داشت که به تناسب مرد یا زن بودن نقشش رو خودم تو داستان داشتم .لذت میبردم ازش و هم فکر نمیکردم مشکلی برام ایجاد کنه تا بعد از اینکه رفتم دانشگاه و یکم مطالعه توی یه سایت مشاوره فهمیدم چی کار میکردم و چه آسیبی به خودم زدم و حالا همه چیز و گذاشتم کنار ، اون فانتزی و تغییر دادم ، الان حتی بهش فکر هم نمیکنم ( البته به صورت خداگاه و داستان سازی و ... )
1- مشکل اینجاس که نمیتونم اون و بذارم به حساب غافل گیری ، چون مقصر بودم من بینهایت ترسو بودم میتونستم بار اول که همه چیز و تموم کنم ولی من ترسیدم ، اگه یکبار بود میگفتم غافل گیر شدم ولی تکرار شد هم توسط اون فرد هم یه نفر دیگه ؛ من واقعا ترسو بودم و البته الان هم هستم ؛ (همین الان هم مطمئنم اگه چنین اتفاقی برام تکرار بشه تنها کاری که میکنم اینه که در اون لحظه از خودم دفاع کنم ؛ چون الان قدرتم بیشتره و بیشتر به بدن انسان آگاهی دارم ولی میدونم بعد از اون جرات ندارم به کسی چیزی بگم )
تا وقتی شخص دوم که وارد ماجرا شده بود با اولین برخورد جلوشو گرفت در واقع من هیچکاری نمیتونستم بکنم جز فرار کردن، فقط سعی میکردم از موقعیت دور شم که اونم امکان پذیر نبود و نمیشد ، عدم مراقب بزرگسالان هم نبوده؛ هیچ مادری فکر نمیکنه قراره برای بچه اش اتفاقی بیوفته وقتی اون خوابه و دخترش کنار دستش توی همون اتاق نشسته و داره مشقای مدرسه شو مینویسه ؛
تنها چیزی که میتونم بهش فکر کنم همین ترسو بودن خودم بود و بچه بودن اون
و تنها دلیلی هم که میتونم اونو ببخشم و بخشیدم براش این بود که حس میکنم الان تغییر کرده و حسی که میدونم باید دوستش داشته باشم و نمیتونم بهش بیتفاوت باشم
میدونم خدا نمیپذیره به همین دلیله که میخوام یه کاری بکنم و سعیمو تا حالا کردم
الان دو تا مشکل دارم
تکنیک توقف فکر و استفاده میکنم ولی اونقدر جواب نداده شایدم من کم طاقتم
متوقف میشه ولی چند دقیقه بعد دوباره شروع میشه
(این و مطمئنم از پسش برمیام اینقدر تکرارش میکنم تا تموم شه)
برخوردم با اون فرد و نتونستم درست کنم
چیکار کنم؟
پ.ن: بینهایت ممنونم اون چیزی که میخواستم بگم و نمیشد رو نوشتین انگار الان یه بار از روی دوشم برداشتن
- - - Updated - - -
امین جان
حسم ایناس
- خودم گر گرفتم ، سرم گیج میره چشام دودو میزنه از خودم بدم میاد که اومدم اینجا نوشتم و مطمئنم تا وقتی خوابم ببره با خودم کلنجار میرم که چرا اومدم اینجا و نوشتم، اون حس مظلوم نمایی که فرشته گفت هم هست و عذاب وجدانی که چرا به مظلوم نماییه اجازه دادم بیام اینجا بنویسم و یادآوری این حس که چقدر ترسو و بی عرضه بودم و چرا همیشه ادای بچه مظلوما رو درآوردم ....
وکلی احساسات بی سرو ته و متناقض دیگه ، که ترجیح میدم اصلا حتی بهشون فکر نکنم و به زبون هم نیارمشون
با اینا کنار میام میدونم تا فردا صبح خودمو جمع و جور میکنم؛ فردا یه روز جدیده ، فردا هم قبل از اینکه بیام و باقی جوابا رو بخونم حالم خوبه سرم و با کار و درسام گرم میکنم ، حتی این میتونه تا چند ماه هم باشه
به صورت مقطعی همه چیز خوبه تا اون یادآوریه که گفتم فیلم ، عکس، تماس، دعوا ، خواب و ...
اما میخوام همه چیز خوب باشه همیشه، نه مقطعی ،
به خودم قول دادم امسال بهترین سال زندگیم باشه ، نمیخوام چند روز یا هفته رو با افسردگی سر کنم، از روز تولدم تا پریروز مقاومت کردم
میخوام بقیه شم خوب باشه ، من باید امسال مراقب خودم باشم ؛ پس یه بار برای همیشه







حداکثر سعیمو میکنم

علاقه مندی ها (Bookmarks)