به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 20

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 11 مهر 92 [ 14:30]
    تاریخ عضویت
    1392-6-27
    نوشته ها
    17
    امتیاز
    84
    سطح
    1
    Points: 84, Level: 1
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    15

    تشکرشده 11 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنون مهرااد جان حداکثر سعیمو میکنم
    حالا که شروع کردم تا وقتی تموم نشه بیخیال نمیشم

    فرشته ی مهربون عزیزم



    دقیقا همون چیزی رو نوشتین که نمیدونستم چه جوری باید بگم واقعا ممنونم


    از این حس مظلوم نماییه به شدت متنفرم برای همین اینقدر طول کشیده تا متوقفش میکنم و چند ماه میگذره با یه حرکت یه فیلم یه حرف یه دعوا همه چی باز شروع میشه ، برای همین نتونستم بازگوش کنم حتی از حس همدلی هم بیزارم به همین دلیل فکر کردم شاید ساده ترین راه که همه چیز و خاتمه بده همین چیزی باشه که به ذهنم رسیده


    دقیقا بار اول که فراموش کردم تقریبا به صورت کامل فراموش شده بود آثارش هم باعث شده بود فانتزی ذهنیم بشه و ناخداگاه تصویرسازی و داستان های ذهنیم همیشه همراه با خشونت بود و یه قربانی توش وجود داشت که به تناسب مرد یا زن بودن نقشش رو خودم تو داستان داشتم .لذت میبردم ازش و هم فکر نمیکردم مشکلی برام ایجاد کنه تا بعد از اینکه رفتم دانشگاه و یکم مطالعه توی یه سایت مشاوره فهمیدم چی کار میکردم و چه آسیبی به خودم زدم و حالا همه چیز و گذاشتم کنار ، اون فانتزی و تغییر دادم ، الان حتی بهش فکر هم نمیکنم ( البته به صورت خداگاه و داستان سازی و ... )


    1- مشکل اینجاس که نمیتونم اون و بذارم به حساب غافل گیری ، چون مقصر بودم من بینهایت ترسو بودم میتونستم بار اول که همه چیز و تموم کنم ولی من ترسیدم ، اگه یکبار بود میگفتم غافل گیر شدم ولی تکرار شد هم توسط اون فرد هم یه نفر دیگه ؛ من واقعا ترسو بودم و البته الان هم هستم ؛ (همین الان هم مطمئنم اگه چنین اتفاقی برام تکرار بشه تنها کاری که میکنم اینه که در اون لحظه از خودم دفاع کنم ؛ چون الان قدرتم بیشتره و بیشتر به بدن انسان آگاهی دارم ولی میدونم بعد از اون جرات ندارم به کسی چیزی بگم )
    تا وقتی شخص دوم که وارد ماجرا شده بود با اولین برخورد جلوشو گرفت در واقع من هیچکاری نمیتونستم بکنم جز فرار کردن، فقط سعی میکردم از موقعیت دور شم که اونم امکان پذیر نبود و نمیشد ، عدم مراقب بزرگسالان هم نبوده؛ هیچ مادری فکر نمیکنه قراره برای بچه اش اتفاقی بیوفته وقتی اون خوابه و دخترش کنار دستش توی همون اتاق نشسته و داره مشقای مدرسه شو مینویسه ؛
    تنها چیزی که میتونم بهش فکر کنم همین ترسو بودن خودم بود و بچه بودن اون
    و تنها دلیلی هم که میتونم اونو ببخشم و بخشیدم براش این بود که حس میکنم الان تغییر کرده و حسی که میدونم باید دوستش داشته باشم و نمیتونم بهش بیتفاوت باشم


    میدونم خدا نمیپذیره به همین دلیله که میخوام یه کاری بکنم و سعیمو تا حالا کردم




    الان دو تا مشکل دارم
    تکنیک توقف فکر و استفاده میکنم ولی اونقدر جواب نداده شایدم من کم طاقتم

    متوقف میشه ولی چند دقیقه بعد دوباره شروع میشه
    (این و مطمئنم از پسش برمیام اینقدر تکرارش میکنم تا تموم شه)


    برخوردم با اون فرد و نتونستم درست کنم

    چیکار کنم؟


    پ.ن: بینهایت ممنونم اون چیزی که میخواستم بگم و نمیشد رو نوشتین انگار الان یه بار از روی دوشم برداشتن

    - - - Updated - - -

    امین جان
    حسم ایناس
    - خودم گر گرفتم ، سرم گیج میره چشام دودو میزنه از خودم بدم میاد که اومدم اینجا نوشتم و مطمئنم تا وقتی خوابم ببره با خودم کلنجار میرم که چرا اومدم اینجا و نوشتم، اون حس مظلوم نمایی که فرشته گفت هم هست و عذاب وجدانی که چرا به مظلوم نماییه اجازه دادم بیام اینجا بنویسم و یادآوری این حس که چقدر ترسو و بی عرضه بودم و چرا همیشه ادای بچه مظلوما رو درآوردم ....

    وکلی احساسات بی سرو ته و متناقض دیگه ، که ترجیح میدم اصلا حتی بهشون فکر نکنم و به زبون هم نیارمشون

    با اینا کنار میام میدونم تا فردا صبح خودمو جمع و جور میکنم؛ فردا یه روز جدیده ، فردا هم قبل از اینکه بیام و باقی جوابا رو بخونم حالم خوبه سرم و با کار و درسام گرم میکنم ، حتی این میتونه تا چند ماه هم باشه
    به صورت مقطعی همه چیز خوبه تا اون یادآوریه که گفتم فیلم ، عکس، تماس، دعوا ، خواب و ...

    اما میخوام همه چیز خوب باشه همیشه، نه مقطعی ،
    به خودم قول دادم امسال بهترین سال زندگیم باشه ، نمیخوام چند روز یا هفته رو با افسردگی سر کنم، از روز تولدم تا پریروز مقاومت کردم
    میخوام بقیه شم خوب باشه ، من باید امسال مراقب خودم باشم ؛ پس یه بار برای همیشه

  2. کاربر روبرو از پست مفید ribbon تشکرکرده است .

    majid_k (جمعه 29 شهریور 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نمیتونم از حق خودم دفاع کنم.
    توسط Pooh در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 13 خرداد 94, 00:32
  2. رنجشم از پدر و مادرم رو نمیتونم فراموش کنم
    توسط fomira در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: سه شنبه 23 مهر 92, 03:37
  3. نه میتونم ادامه بدم نه جدا بشم
    توسط sheidajojo در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: چهارشنبه 16 مرداد 92, 10:57
  4. با خانواده افسرده ام چه کار میتونم کنم؟
    توسط pardis 1995 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: شنبه 15 مهر 91, 05:48
  5. هرچی به شوهرم میگم میگه نمیتونم!خوب منم نمیتونم چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟
    توسط matra در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: شنبه 29 بهمن 90, 22:27

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:19 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.