امین عزیز ممنون برای جوابتون
ولی متاسفانه امکان تغییر شرایط رو ندارم ، اون فرد تقریبا همیشه جلوی چشممه تا وقتی که یا من ازدواج کنم از این خونه برم یا اون خونمون همون خونه اس وکسی هم حاضر نیست خونه رو عوض کنیم چون همه ی خانواده ی ما با هم زندگی میکنن ، اون فرد هست و مجبورم باهاش در ارتباط باشم
من اون تاپیک و خوندم و ممنون برای لینک
دقیقا همین علائمی که گفتن و من هم دارم به شدت کم حافظه شدم و گیج هم هستم ولی علتش رو هم نمیدونم ، بچه بودم یه بار تصادف کردم ولی هیچ مشکلی نداشتم و حتی بستری هم نشدم پس مشکل من ضربه نمیتونه باشه
اون چند سالی که گفتم فراموش کردم، وقتی خانوادم تعریف میکنن مثل اینکه پدرم بیمارستان بستری بوده و یک عمل جراحی کوچیک روش انجام شده این تنها چیزیه که اونا میگن ( و از نظرشون هم عجیبه که من یادم نیست! و بقیه ی اتفاقا هم خب میگن روند معمولی زندگی بوده ) ولی من هیچی یادم نیست حتی مدرسه رو هم یادم نمیاد توی اون سال چه اتفاقاتی افتاده هیچی هیچی یادم نیست یه بار برای این موضوع رفتم پیش یه روانشناس گفت خودت میخوای یادت نیاد ولی نمیدونم چرا وقتی هیچی ازش یادم نیست از کجا بدونم برای چی خواستم؟
یادآوریش هم به شدت عذابم میده ، انگار همه ی اون اتفاقات داره جلوم رژه میره ،در مورد دیگران میتونم راحت نظریه صادر کنم و بگم فلان کار و بکن یا فراموشش کن یا هزار جور راهکار ولی به خودم که میرسه حتی از بازگو کردن مسئله هم میترسم،انگار همه ی آشناهام نشستن پشت همین پنجره ببینن من چی مینویسم، عذاب وجدان میگیرم ، به خودم میگم باید فراموشش کنم ، نباید اصلا مطرحش میکردم
بعد چند ماه که سایت و میخوندم بلاخره جرات کردم اومدم اینجا اکانت ساختم ولی هنوز حس میکنم نباید این کارو میکردم
وقتی 11 سالم بود یکی از اقوام ( نسبی) بهم ....
10 دقیقه اس دارم با خودم کلنجار میرم چه جوری باید بنویسم همین نیم خطم به زور نوشتم
من اون آدم و بخشیدم توی تاپیک های آقای sci دیدم که باید ببخشمش ... من ازش گذشتم بخشیدمش ولی نمیتونم با خودم کنار بیام
هنوز نمیتونم دستشو بگیرم وقتی کنارم میشینه از درون آتیش میگیرم، هیچ تماس بدنی و نمیتونم بپذیرم از جانبش
نمیخوام اینجوری باشم میخوام عادی باهاش برخورد کنم مثل اونیکی برادرش








علاقه مندی ها (Bookmarks)