به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 103

Threaded View

  1. #23
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    سلام آقای sci و سلام دوستان،

    آقای sci چطوری میشه از حضور ارزشمند شما و تغییری که اول از همه در نگرش ما نسبت به زندگی و مشکلاتمون ایجاد کردید تشکر کنیم؟
    من این دو روز فقط توصیه های شما رو خوندم و تلاش کردم رعایتشون کنم. البته نصفه و نیمه موفق بودم.

    خلق موقعیت : زمان اومدنشون رو کمی عقب انداختم تا به خودم فرصت بدم. (به جای صبح، عصری اومدند.) شوهرم اومد خونه ناهار خوبی خورد، استراحت کرد. نمی دونستم چطوری برنامه ريزي عاطفي کنم. خیلی بی مهارت ام! فقط سعی کردم خوشحال باشه. با هم بودیم. فیلم دیدیم. بعدش مادرم زنگ زد که بیان.
    .
    .
    اشتباه اول من : 1. اضطراب : بعد از تماس تلفن سعی کردم با شوهرم درباره مسائل گذشته دوباره حرف بزنم. در حالیکه هر دو عصبی بودیم. میخواستم بدونم چطوری فکر میکنه و چطوری میخواد رفتار کنه! کار بی فایده و نادرستی بود و بهترین جوابی که گرفتم این بود که چون احترام مهمون واجبه از خونه نمیرم! مکالمه ی بدی بود و هیچ کدوم از فاکتورهای استاندارد رو نداشت.
    من کلن دچار این بیماری هستم که همش میخوام بدونم شوهرم داره به چی فکر میکنه! چون اون آدم درونگرا و اغلب ساکتیه. اکثر وقت ها جوابم اینه که به هیچی فکر نمی کنم! این سوال های احمقانه رو می پرسم که داری به چی فکر میکنی؟
    ناراحتی؟ چیزی شده؟ خوبی؟ ساکتی. یه چیزی بگو! بیا کمکم کن آشپزخونه! بسته به موقعیت گیر میدم، حوصله ام سر میره، نگران میشم و ...

    .

    اشتباه دوم من 2. ذهن خوانی :بعد از اومدن اونا وقتی من آشپزخونه بودم شوهرم جلوی مادرم با تلفنش با مادرش حرف میزد و برخلاف همیشه همش میگفت مامام جون فلام مامان جون بهمان. تماس تلفنی طولانی و لحن غیرمعمول صمیمی اون توی جمع، برنامه ریزی شده بود اما وقتی من آشپزخونه بودم مادرم هم اومد و کاملن بهم ریخته بود! گفت شوهرم تلفنی داره میگه اینا آدم نیستند بی خیال اینا بی جنبه اند و ...
    به روی خودم نیاوردم و سعی کردم مامانم رو متقاعد کنم که با شما نبوده و راجع به داماداشون صحبت می کرده. کسی به روی خودش نیاورد. کسی کلن هیچی رو به روی خودش نیاورد و همه چی عادی و ظاهرا محترمانه گذشت. ولی من داشتم داغون میشدم از فکرهای منفی.
    ولی اینقدر فکرهای مثبت زورکی کردم که فرداش واقعن مطمئن بودم داشته راجع به داماداشون حرف میزده!
    .

    رعایت اولویت ها و میزبان بودن: خودم نمیدونم اولویت چندم بودم، به خودم فکر نمیکردم. ولی همسرم رو به خانواده ام ترجیح دادم و نتیجه اش مثبت بود. بهش توجه می کردم (موقع غذا کشیدن، میوه خوردن و ...) و میدیدم که راضیه. که میفهمه. میزبان خوبی هم بودم. یعنی این هم راضی کننده بود.
    فکر کنم مهمترین و تاثیرگذارترین کاری که کردم و قبلا رعایت نمی کردم اولویت دادن به شوهرم در حضور خانواده ام بود. که تاثیرش رو به مرور در رفتار همسرم دیدم .
    فقط باید جایگاه خودم رو در اولویت در نظر بگیرم. که برام کار سخت تریه!!
    .

    درخواست بی جواب من 3 : بعدازظهر جمعه می خواستم که با خانواده ام بریم بیرون گردش تا کدورت ها به طور کلی برطرف بشه. می خواستم از شوهرم درخواست کنم که اونم با ما بیاد. چون احتمال زیاد میدادم که نمیاد. بهانه آورد که باید برای کارش وقت بذاره و بره فلان جا و عصری گیره.
    من از جملات من استفاده کردم / تکنیک xyz / خلق موقعیت/ گوینده خوب و ... نهایتا مجبور شدم حق پاسخ نه رو براش درنظر بگیرم!
    به نظرم دلیلش این بود که در مکالمه ی اشتباه روز گذشته گفته بودم پدر و مادرم همیشه برای اینکه به ما خوش بگذره ما رو می برن بگردونن!! خب اون نمیخواست زیر منت بره !! من حرف اشتباهی زده بودم تا حسن نیت خانواده ام رو نشون بدم!! ضمن اینکه نمی دونم شاید نمی خواست همه چیز کاملن طبیعی بشه. می خواست همچنان سنگر دلخور بودنش رو حفظ کنه.
    خواستم اونو یاد مواقعی که با هم بیرون رفتیم و خوش گذشته بندازم ولی اون فقط به مواردی که دونفری رفته بودیم اشاره می کرد و می خواست بگه من بردمت! و من هر چقدر گفتم با تو بهم خوش میگذره نتونستم کاری کنم.
    تنهایی با خانواده ام و دوستانمون رفتم و شوهرم عصر جمعه بهانه آورد و رفت سر کار.
    درصد کمی این احتمال رو باقی میگذارم که مجبور بوده بره سر کار. چون مدیرش زنگ زد.(نمیدونم چی گفت) و چون قبلن هم پیش اومده بود که جمعه بره.
    .



    مثالی از خلاقیت عاشقانه:
    با همسرتون تو خیابون مشغول اتومبیل سواری هستید. شما می خواهید امشب، یک شب رمانتیک با دیدن یک فیلم سینمایی خوب داشته باشید!
    می تونید بگید : بریم یک فیلم بخریم شب ببینیم! شوهرتون هم می گه : نه! و همه چیز تموم می شه! حالا شما می تونید بگید : تو فلانی... تو بدی.. تو تو تو و یا بگید : باشه! هر دو مورد شما هستید که نتوانستید خلاقیت داشته باشید و ضرر کرده اید
    حالا طور دیگر مطرح می کنید: اینبار برنامه دارید/ برنامه ای که مثل قبلی شخص محور نیست و موقعیت محوره! یه بررسی می کنید می بینید که شوهرتون تشته است. خیلی هم دلستر دوست داره! ولی چیزی نمی گه! شما این رو کشف کردید ( در خلاقیت عاشقانه، شما باید کشف کنید) حالا موقع خلق یک موقعیته! به همسرتون می گید می شه برای من یک آب بخری؟ خیلی تشنه ام! این رو زمانی می گید که نزدیک یک سوپر هستید!
    ( نکته دیگر خلاقیت عاشقانه: هرگز کل برنامه رو لو نمی دهید)
    ایشون می روند داخل سوپر، شما هم با ایشون می روید. اونجاست که ناگهان نظرتون عوض می شه. (شما قبلا موقعیت شناسی کردید: وقتی دلستر می خوره، چون دوست داره، خیلی خوشحاله) پس می گید: من دلستر می خورم ( استفاده از جملات "من") خیلی حس خوبی بهم می ده! ایشون چون دوست داره : می گه من هم می خورم! اگر نگفت که احتمالش خیلی کمه: شما نمی گید که تو هم بخور دیگه، تشنته! می روید سر یخچال مغازه و دو تا دلستر بر می دارید! حالا موقع حساب کردن رسیده و چشم شما بطور ناگهانی به فیلم می افته! این چه فیلم خوبیه! این رو هم بر می دارم...حالا که شوهرتون دلستر رو خورده و شما موقعیت خوبی خلق کردید،
    موافقت می کنه! موقعشه که بگید امشب می بینیم! البته باز هم می تونید ادامه بدید این روند و یک شب متفاوت ایجاد کنید
    خدای من! آقای sci قبل از هر چیزی از صحبت ها و راهنمایی های شما اینو متوجه می شم که زندگی چقدر جدیه و چقدر حرفه ایه و من و آدم های زیادی مثل من فقط به قول شما پشت فرمون نشستند و بدون اینکه اصلن فکر کنند لازمه رانندگی بلد باشند!!! و شاکی هم هستند که چرا هیچی خوب پیش نمیره!


    - - - Updated - - -

    با همه این ها من آخر هفته خوبی داشتم! از خانواده ام بابت اومدنشون ممنونم. از بیرون رفتن با خانواده ام هم لذت بردم. از همسرم بابت احترامش راضیم. از خودم بابت میزبان بودن راضیم.
    همین که تنها خونه نموندم یعنی برای خودم هم اولویت قائلم!
    شوهرم ازم نپرسید کجا رفتید و من هم تعریفی نکردم. اون تمام مدت به من زنگ هم نزد. ولی بعدش رفتارش طبیعی بود.

  2. کاربر روبرو از پست مفید she تشکرکرده است .

    هیرسا (شنبه 14 دی 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:38 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.