امروز کلی منتظر موندم شوهرم بیاد دنبالم. بالاخره زنگ زد گفت دارم میام ولی پول کم دارم و مقداری بهم قرض بده! منم گفتم ندارم اونقدر و واقعا نداشتم. میدونم که باورش نشد و قصدش این بود که خودمم تو خرید سرویسم بهش کمک کنم و میدونم تقصیر مامانشم هست این نقشه. یکم باهاش بحث کردم که چرا زودتر نگفتی و منو منتظر گذاشتی تا حالا و اگه نمیخواستی بخری چرا بهم قول دادی. به اونم برخورد و هدف وحرف دلشو زد و گفت اصلا نمیخام الان برات طلا بگیرم. گفتم فک کردی داری هنر میکنی به عنوان داماد برا زنت یه سرویس بگیری ، گفت آره هنر میکنم، زنای مردم آدمن. گفتم بی انصاف مگه من ازت سرویس برلیان خواستم، من که اینهمه باهات راه اومدم و به یه سرویس خیلی معمولی قناعت میکنم. ولی میگه نه تو باهام راه نمیای و... قط کردم.
دوستان، پدرم یه النگو فقط برا تولدم گرفت هم قیمت با سرویسی که میخاد بگیره، توروخدا ببینید چقد نامرده...
از شوهرم متنفرم. من بهترین خوبیو بهش کنم به چش خودش و خونوادش نمیام و همش شاکیه ازم و عروسای دیگران رو به رخم میکشه درصورتیکه خودشون یک هزارم همون دامادا برام ارزش قائل نیست و مایه نمیذاره. بخدا خسته شدم دیگه.
خیلی دلم برا خودم میسوزه. دیگه تحملشو ندارم. سر هرکاری که بخاد واسم کنه همش نقشه و اعصاب خردکنی داره واسم ولی برا خونوادش با دل و جون کار انجام میده. شوهرم کیلومترها ازم دور شده و خیلی احساس تنهایی دارم.
نه برا عروسی اقدام میکنه نه برا جدایی. ازش هیچ محبتی نمیبینم جز نیاز ج ن س یش. اون داره واسم هیچ شوهری نمیکنه.همش داره هر روز با برنامه و دروغ و کلکی عذابم میده
توروخدا بگید چیکار کنم؟ مشاوره نمیاد و رفتنش هم بی فایدست چون تنها مشاورش مادرشه. مهریمو بذارم اجرا و برا جدایی اقدام کنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)