بیشتر کارهایی که کرده مربوط میشه به همون دوره ی عقدمون . البته بعد از ازدواجم هم یه بلاهایی سرم آورد و حرفایی زد که دیگه طاقت نیاوردم و جوابشو دادم. الانم باهاشون خیلی سردم و کاری باهاشون ندارم. گفتم که من و همسرم دور از خانواده هامون زندگی میکنیم. قبل از عید من اومده بودم تهران خونه ی مامانم اینا. همین که فهمیده بود من خونم نیستم و شوهرم تنهاست، اومده بودن اینجا. من با اومدنشون اصلا مشکلی ندارم. به هر حال خونه ی پسرشه . مشکل این بود که قبلش قرار بود خانواده من بعد از هفت ماه بیان خونمون. برای اولین بار قرار بود بیان چون ما راهمون دوره. دلم میخواست با خانوادم تنها باشم. چون خونم خیلی بزرگ نیست دلم میخواست راحت باشن. مادر شوهرم هم درست همون موقع دلش خواست بیاد . من به شوهرم گفتم دست و پامون تنگ میشه . بهشون بگو هفته بعد بیان. شوهرم هم که اصلا اینجور حرفارو نمیتونه بهشون بگه، خودم به مادرش گفتم ما این هفته مهمون داریم. بخدا خیلی محترمانه. و همین حرف من باعث شد خیلی از جریانات پیش بیاد . چون اون یه زنه کرده مغروه بهش برخورد. اینا کرمانشاهین. همشون مغرورن. دوس دارن حرف حرف خودشون باشه. بخدا از این همه تفاوتی که بین خانواده هامون میبینم خسته شدم. اصلا یه مدلین. یه جور خاصی که توصیفش سخته. شوهرم خودش بد نیست و نسبت به اونا خیلی فهمیده تره. چون هشت سال تنها تهران زندگی کرده. نمی دونم چه طور شد که گیره این قومه زبون نفهم افتادم.
الان فقط به آرامش خودم فکر میکنم. چون توی این شهر تنهام و همش توی خونه هستم ، با خودم مدام حرف میزنم. توی ذهنم مدام باهاش میجنگم و حرف هایی که دلم میخواد بهش بگم رو، با خودم تکرار میکنم.
میخوام کمکم کنید از این فکرای بیخودی راحت شم. حالا اگه رابطمون هم خوب شد که دیگه چه بهتر.









علاقه مندی ها (Bookmarks)