2 روزه گذشته زنگ نزده.
(یه جورایی دلم بهم میگه زنگ نمیزنه،چون با اون "نه" که اون گفت فهمیدم حوصله نداره حرفای قبلی کشیده بشه وسط و راجع بهش صحبت کنیم.با این" نه" فهمیدم حرفاش همون حرفاست.نمیخواد زیر حرفاش بزنه،**""فقط منتظره ببینه خانوادش براش چی کار میکنن""**میخواد ببینه برای خانوادش چقدر ارزش داره****.)
اون هنوز استرس تو وجودشه.(یه فکر منفی این که:فکر میکنم منو میخواد نسبت به خودش دلسرد کنه).بدیه اوضاعش اینه که از خانوادش دوره.اگه دور نبود بهتر بود.ولی من باهاش دیگه تماس نمیگیرم همونطوری که اون سنگ بسته به دلش ،منم میبندم.
چند وقت پیش با خواهرش smsی در تماس بودم(حال و احوال) ،مهر ماه میاد تهران.
میخوام حضوری باهاش صحبت کنم،نه بخاطر خودم فقط بخاطر اون.
ببینم چی میشه.
به نظرت کار درستیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظرت کار درستیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(از لحاظ خانوادگی تفاوت داریم اونا مذهبی وسنتی هستند وما نیستیم(ما معمولی(حد وسط)) ولی من بهش گفته بودم حاضرم احترام خانوادشونو حفظ کنم.خانوادمم سنتی بودن اونا رو میونه.اون گفته بود :نمیخواد شهرستان زندگی کنه.اینجا زندگی میکنه.اما اون با این حال بعد این اتفاق گفت که:نمیخوام بابام باهات برخورد بدی داشته باشه.... ،ومیگفت:من بابامو بهتر از تو میشناسم(معلومه باباش شدیدترین برخورد و باهاش داشته).
آره دارم فکر میکنم دوست عزیزم به این اوضاعی که گفتی.
الانم میخوام کم کم شروع کنم برای فوق بخونم.
هر چی خدا بخواد ،برام دعا کن.
هر چی صلاحه همون بشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)