حنا جان هيچ وقت اونو متعلق به خودم ندونستم و حس نكردم بايد مالكش باشم.. و فقط يه حس دوست داشتن عميق در من هست كه نميتونم از خودم دورش كنم... انگار يكي از اعضاي خونوادمه.. نه يك انسان غريبه كه هيچ نسبت خوني باهاش ندارم..
ميدونم به كمك نياز دارم.. ميخوام كه كمك بشم.. خودمو براي هر سرزنشي هر نوع برخوردي اماده كردم اما باز هم ميخوام كمك بشم.. من مستاصلم درمانده هستم ..
تمام فكر من شادي اون هست اينكه خوشحال باشه اينكه .. من نميدونم چطوري و چرا خودمو درگيرش كردم اما خودم كردم.. ميدونم اشتباه كردم اما گرفتارش شدم و الان درمانده تر از هميشه..
چون كسه ديگه اي هم اين وسط هست اولا همسر اون بعد هم نفر دومي كه باهاشون در ارتباطم.. ايشون هيچي نميدونه و من از اين هم زجر ميكشم به من وابسته شده حتي فكر نميكنه بخوام قطع كنم اين رابطه رو.. از طرفي خيلي دوست دارم قطعش كنم از طرفي دلم ميسوزه كه ضربه بخوره چون احساسي هست و منو دوست داره.. از طرفي هم فكر ميكنم شايد راهي باشه براي فراموشي..
خسته هستم.. درمانده.. هيچي دلمو خوش نميكنه ..








علاقه مندی ها (Bookmarks)