سلام،روز به خیر.
خیلی ممنونم که برام وقت گذاشتین.مریم و تمنای گلم مرسی از همراهی همیشگیتون.از حضور فرشته مهربان هم خیلی سپاسگذارم،امیدوارم در این تاپیک بتونم احساساتم رو شفاف بیان کنم و از راهنماییهای خوبشون استفاده کنم.
خوب من خودمم اعتراف کردم که میدونم کارم درست نیست، اصلاً بحث اینه که من تا این سن حتی یه بار هم وارد چنین رابطه هایی نشده بودم و به شدت دیگران رو هم نهی میکردم، حالا نمیدونم چه بلایی سرم اومدهخوب حرف زدن با اون آقا و ارتباط باهاش در عین حال که یه همصحبتی خوشاینده(چون واقعاً مهربون و خوش اخلاق و با درکه) به یه حس سرزنش توی خودمم منجر میشه چون من دختر مغروری هستم و احساس اینکه من بدون دلیل شدم اسباب خوشگذرونی کسی در یه رابطه بی هدف ، خییییییییلی اذیتم میکنه .اینه که قول میدم ظرف یکی دو روز آینده خیلی محکم و قاطع تمومش کنم
این از این. اما میمونه احوالات خودم که نمیفهممشون، نمیدونم از کجا میان، چرا دست از سرم بر نمیدارن، خیلی عصبی هستم فرشته مهربان
من اینجوری نبودم اصلاً، انقد خوب و قاطع جدا شدم بدون ذره ای تردید و دودلی، بدون احساس عذاب وجدان و پشیمونی،ولی نمیدونم چرا حالا بعد 4 ماه این همه عصبیم، راستش چون احساس میکنم خیلی حقم پامال شد و نتونستم هیچ جوری از خودم استحقاق حق کنم. مشکل بعدیم اینه که اصلاً با خدا سر جنگ پیدا کردم،دوست ندارم این حرفا رو بزنم ولی از طرفی هم میخوام براشون راهنمایی بگیرم، به محض اینکه کسی رو میبینم که زندگی خوبی داره با وجودی که اخلاق و منش آنچنانی هم نداره شروع میکنم به دعوا کردن با خدا، چرا اذیتم میکنی؟اگه خوشت از من نمیاد چرا آوردیم تو این دنیا؟ من چیم از فلانی کمتره؟چرا هرچی صدات میزنم جوابم رو نمیدی و.... آخرشم میشه اینکه میگم اگه یه بار دیگه به تو رو انداختم و ازت چیزی خواستم و تموم. بیکارم نیستم، اداره میام تا ساعت 15/2 عصر، بدمینتون رو دارم حرفه ای میرم، آخرای ترم 4 یوگا هستم،با دوستام تلفنی و حضوری در ارتباطم،مشکل خاصی تو خونه ندارم ولی افکارم و احساساتم داره از پا درم میاره.من مریض شدم ؟







خوب حرف زدن با اون آقا و ارتباط باهاش در عین حال که یه همصحبتی خوشاینده(چون واقعاً مهربون و خوش اخلاق و با درکه) به یه حس سرزنش توی خودمم منجر میشه چون من دختر مغروری هستم و احساس اینکه من بدون دلیل شدم اسباب خوشگذرونی کسی در یه رابطه بی هدف ، خییییییییلی اذیتم میکنه .اینه که قول میدم ظرف یکی دو روز آینده خیلی محکم و قاطع تمومش کنم
این از این. اما میمونه احوالات خودم که نمیفهممشون، نمیدونم از کجا میان، چرا دست از سرم بر نمیدارن، خیلی عصبی هستم فرشته مهربان
من اینجوری نبودم اصلاً، انقد خوب و قاطع جدا شدم بدون ذره ای تردید و دودلی، بدون احساس عذاب وجدان و پشیمونی،ولی نمیدونم چرا حالا بعد 4 ماه این همه عصبیم، راستش چون احساس میکنم خیلی حقم پامال شد و نتونستم هیچ جوری از خودم استحقاق حق کنم. مشکل بعدیم اینه که اصلاً با خدا سر جنگ پیدا کردم،دوست ندارم این حرفا رو بزنم ولی از طرفی هم میخوام براشون راهنمایی بگیرم، به محض اینکه کسی رو میبینم که زندگی خوبی داره با وجودی که اخلاق و منش آنچنانی هم نداره شروع میکنم به دعوا کردن با خدا، چرا اذیتم میکنی؟اگه خوشت از من نمیاد چرا آوردیم تو این دنیا؟ من چیم از فلانی کمتره؟چرا هرچی صدات میزنم جوابم رو نمیدی و.... آخرشم میشه اینکه میگم اگه یه بار دیگه به تو رو انداختم و ازت چیزی خواستم و تموم. بیکارم نیستم، اداره میام تا ساعت 15/2 عصر، بدمینتون رو دارم حرفه ای میرم، آخرای ترم 4 یوگا هستم،با دوستام تلفنی و حضوری در ارتباطم،مشکل خاصی تو خونه ندارم ولی افکارم و احساساتم داره از پا درم میاره.من مریض شدم ؟

علاقه مندی ها (Bookmarks)