به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 22

Threaded View

  1. #8
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    سلام.

    ممنون از همگی دوستان. بخصوص خانم مهرااد که خیلی با مهربونی و صمیمیت برام وقت گذاشته اند.

    امروز دلم گرفته و اگه بخوام حرف بزنم، درددلم باز میشه و زیادی پرت و پلا میگم.میخوام از بحث تاپیک منحرف نشم.

    مینوش جان درست میگید این حق هر کسیه. اما من یه سوال دارم. کسی حق داره به کسی که قبلا گفته دوستت دارم، یه روزی بگه دیگه نمیخوامت؟؟؟؟؟ آخه یه نفر که اول خواستگاری کرد و بعدش دو سال شبانه روز به من گفت دوستت دارم یه روزی گفت دیگه نمیخوامت. اغلب مواقع فکر میکنم نامردی کرد.

    خیلی از احساساتی که در پست اول گفتم ناشی از همین اتفاقه. زمان زیادی ازش گذشته. منم اونو کاملا فراموش کردم. ولی همیشه میترسم از اینکه کسی بهم بگه دوستت دارم ولی بعد پشیمون بشه!! میترسم از اینکه بگه دوستت دارم و فکر کنم کارام و اخلاقمو و رفتارامو دوست داره ولی بعد مثل اون بگه "هیچکدوم به درد نمیخوردن."


    مهرااد عزیز، همه ی حرفاتون درسته ولی من واقعا خواستم دیگه عاشق نشم. از عشق ورزیدن بدم اومده. میشه گفت یه چیزی درونم میگه برو بابا عشق کیلو چند؟؟ یه جورایی از اینکه میتونم دیگه نیاز عاطفی رو هم حس نکنم، یه حس رضایت و قدرت دارم. در مورد نیاز جنسی هم همینطور. حتی در مورد حس دوست داشته شدن از سمت خانواده ام هم همینطور. هرچی اونا رو از خودم دورتر میکنم و کمتر برام مهم میشن و براشون نفرت انگیزتر میشم احساس قدرت بیشتری میکنم.
    قبلا ها از اینکه مهربون و دلسوز و فداکار و با خدا و ... بودم به خودم میبالیدم. ولی الان به خودم میگم چقدر احمق بودم. نه برای اینکه به خودم تلقین کنم.واقعا فکر میکنم احمق بودم.

    حتی از تنهایی هم اونقدرا نمیترسم. همین الانم کاملا از خونوادم و حتی پدر و مادرم دل کنده ام. ولی خب زنده ام. اگه میمردم خوب بود. ولی زنده ام. گرچه از این اجبار به زنده بودن خشمگینم ولی چاره ای جز تحملش ندارم و باید این وقت و عمرو بالاخره یه جوری گذروند. (لحظه شماری میکنم تموم بشه)

    دارو هم مصرف کرده ام. فقط مشکل اضطرابم خوب شد ولی افسردگیم نه.

    من نمیخوام ازدواج کنم. یعنی هیچ علاقه ای به عشق ندارم. گرچه میدونم زندگی مشترک بدون عشق یعنی شکنجه. یعنی سوختن فرزندها. فقط نمیدونم با بقیه عمرم و وقتم چیکار کنم؟

    - - - Updated - - -

    ضمنا از مدیران تالار درخواست دارم عنوان تاپیک رو به نمیخوام ازدواج کنم ولی نمیدونم با بقیه عمرم چیکار کنم؟ تغییر بدن. پیشاپیش متشکرم.

  2. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    meinoush (دوشنبه 21 مرداد 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 05:28 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.