سلام خانمی من معمولا اینجا نظر نمیدم ولی حس کردم اگه یه نفر باشه واقعا تورو بفهمه اون منم. مادر منم سه سال پیش فوت کرد با این تفاوت که پدرم دقیقا سه ماه بعد از فوت مامانم ازدواج کرد باز دم پدرت گرم که سه سال تحمل کرد.. منم مثل تو حس بدی داشتم از همه متفر بودم خیلی اذیت شدم نامادریم نیومد با ما زندگی کنه بابام رفت پیشش. مامانم که فوت شده بود بابامم رفت موندیم چند تا بچه سرگردان و بیکس من اون موقع مجرد بودم خدا میدونه چی کشیدم تنها بودنم فرصتی بود برای ادمای کثیف که هر تقاضای کثیفی دارن بکنن خدا میدونه چقدر زجر کشیدم.......من نصیحتت نمیکنم چون حس تورو درک میکنم ولی میبینی من روزای بدتری رو گذروندم شرایط تو خیلی بهتر از شرایطیه که من اونموقع داشتم نه تنها من داداشم افسردگی شدید گرفتو یه ماه بیمارستان روانی بستری بود ......کم کم یاد گرفتم که با واقعیت مباره نکنم بپذیرمش .. یاد گرفتم تو سختیای زندگی از کسی توقع نداشته باشم درکم کنه یاد گرفتم همیشه همه نمیتونن طبق خواسته های ما زندگی کنن ..یاد گرفتم بپذیرم که مادرم فوت شده و پدرم حق داره تنها نباشه.....یاد گرفتم درک کنم وقتی نمیتونم شرایطو عوض کنم خودمو زجر ندم زندگیمو بکنم و از زندگی لذت ببرم.. چرا اوقاتتو تلخ میکنی؟ خدارو شکر کن یه شریک زندگی خوب داری اصلا جلوی خانواده شوهرت خودتو ناراحت نشون نده بگو نمیخوام بابام تنها باشه گرچه ناراحتی .. سعی کن به پدرت نشون بدی برای نظرش احترام قایلی چون تو فردا ازدواج میکنی یکی باید باشه ازش پرستاری کنه عزیزم تو برای مادرت خیلی ارزش قائلی درسته ولی قبول نامادری دلیلی نمیشه که مادرتو یادت رفته همیشه به یاد مادرت باش به نامادریتم به دید کسی که تو نبود تو از پدرت مواظبت میکنه نگاه کن و بهش احترام بزار تنها در این صورته که احساس ارامش میکنی








علاقه مندی ها (Bookmarks)