سلام آقا حامد.خوبید؟
این پستت بیشتر مناسب حال و احوال بود.نه؟
احساست قابل درکه.برای خیلیامون.با اشتیاق میریم جلو،نمیشه.سرخوده میشیم.بی خیال میشیم.
اما اولا این احساست مال خستگی درکردنه.لازمه.نمیشه همش مشتاق بری جلو.نمیشه.تو زندگی فهمیدم هیچی همیشگی نیست.مگه روز یا شب یا فصلها همیشگین.زندگی هم همینه.اینجوری یاد میگیریم با جلوه های مختلف زندگی بسازیم.
دوما تازه از یه جهت دیگه هم خوبه.آخه نمیشه هی فرت فرت عاشق بشی.تو هم پسر احساسی هستی الان یاد میگیری مثل قبلنا فرتی عاشق نشی.
سوما شکر خدا کن واسه داشته هات.به همون خدا قسم یه زمانی غصم این بود چیزایی که دارمو از دست بدم.از بد روزگار از دست هم میدادم.هی میگفتم نه از این بدتر نمیشه،اما میشد.اونوقت یاد گرفتم چطور دستمو رو زانوم بذارم و بلند شم.قبلنا شکست برام آخر دنیا بود الان دیگه همه چیو تجربه کردم.الان واسه هر نعمتی که خدا بهم میده واسش شلنگ تخته میندازم و قدر میدونم.تو هم قدر بدون.
جدا از این حرفا چک کن ببین کجای کار اشکال داره که نمیشه؟انشالله پیداش میکنی حلش میکنی میشه.
انشالله خیلی زود شرایط ازدواج خوب و خود ازدواج خوب نصیبت میشه.![]()
نه.. اینجوری
احساس مادربزرگی کردم شدیددد
.....
اینم کل کل
یکی منو توجیه کنه از کجا فهمید ماره آقاس؟نکنه چون خلوت دونفرشون مشروع بوده فکر کرده نامحرم وارد نمیشه؟جوی نسبتا پر آب، سایهٔ کامل، هوای خنک، مکان هم که خلوت (البته توی ظهر ماه رمضون!) با خودم داشتم فکر میکردم که عجب مکان دو نفرهٔ خوبی هستش …
البته دو نفره از نوع مشروعش!توی همین فکرها بودم که دیدم زیر یه تخته سنگ بزرگ، یه مار ۶۰، ۷۰ سانتیمتری چنبره زده! اولین بار بود که توی فضای باز، مار میدیدم. کلی خورد تو ذوقم! یه مقداری هم ترسیدم!
خلاصه که آقا ماره، منو از حال و هوای خیالپردازانهٔ فضای دو نفره و فکر کردن به اینکه بالاخره "یه روز خوب میاد" آورد بیرون![]()







.خوبید؟


تو هم پسر احساسی هستی الان یاد میگیری مثل قبلنا فرتی عاشق نشی.

توی همین فکرها بودم که دیدم زیر یه تخته سنگ بزرگ، یه مار ۶۰، ۷۰ سانتیمتری چنبره زده! اولین بار بود که توی فضای باز، مار میدیدم. کلی خورد تو ذوقم! یه مقداری هم ترسیدم!

علاقه مندی ها (Bookmarks)