آقا حامد به پست پر مغز و غنی زیر دقت کن:

نوشته اصلی توسط
محمدابراهیمی
دقت کردید؟ دیدید؟ این پست پر از درسه برای مجردهای خسته دل و غم عشق خور و یا کریم دوست!
فکر نکنم نکته مهمی که در پست غنی بالا بود را گرفته باشید! پس خودم میگم:
در این پست یک جوان مجرد، جفت جفت قهقهه مستانه سر داده. حالا یک همچین دل خجسته و با نشاطی تحسین نداره؟ یاد بگیرید!
یه نگاهی اگه به کل این سایت بندازید، می بینید تقریبا کل مجردها دارند از بی همسری می نالند، و تقریبا کل متاهلها دارند از دست همسر می نالند.
از یکطرف مجردها در سوز و گدار بی همسری می سوزند و مرثیه های یا کریمی می سرایند و از طرف دیگر متاهلها از دست همان نیمه ای که یکروز در به در کوی و محله را بدنبالش در مینوردیدند و حالا پیادش کرده اند، توی سر و سینه خودشون میزنند!
گفتی تنها تر از تنهایی!
من خودم یادم هست وقتی مجرد بودم در کنار خانواده و...گاهی احساس تنهایی میکردم. وقتی متاهل شدم تازه فهمیدم تنهایی یعنی چه!
درسی که ازدواج به من داد این بود که این تنهایی ها یک حسی است که قرار نیست آمدن و رفتن کسی راه حلی برای اون باشه. فقط قدری دیر به این موضوع پی بردم! استخوان ترکوندم و پوست انداختم تا این موضوع را فهمیدم.
ولی از وقتی این موضوع را فهمیدم دیگه تنها نیستم. شاید بطور فیزیکی عملا کسی در کنارم نباشد یا باشد، فرقی نمیکند. اما من تنها نیستم.
فقط یک چیزی هست و اون اینکه این تجربه ها و کشف ها و شهودها موقعی به دست میاد که کم کم داری به رفتن نزدیک میشی و همین خودش میشه برات یک حسرت!
و چقدر این حسرت چیز بدیه.
خدا کنه هممون طوری زندگی کنیم که وقتی با گذشت سالها، تند شدن قدم هامون رو به سمت رفتن حس کردیم، داغ یک حسرت همیشگی روی دلمون نباشه.
دیروز وقتی همسرم آخرین افطارش رو کرد و من طبق معمول براش آرزوی قبولی طاعات کردم و عید رو بهش تبریک گفتم، پرسیدم فلانی اگه خدایی نکرده همین الان قرار باشه بری، چیزی هست که فرصت نکرده باشی انجام بدی و دلت بخواد بمونی و تمامش کنی؟ گفت نه!
گفتم اما من هنوز اصلا آمادگی رفتن ندارم. کارهای زیادی هست که باید انجام بدم که انگار هیچ وقت زمان انجامشون قرار نیست برسه. کارهای زیادی هست که نکرده ام و الان حسرتشون برام مونده. من رویی برای رفتن به اون سمت ندارم. ولی قدمهام رو که سرعت گرفته اند دارم بخوبی حس میکنم.
هر چی از خدا خواستم بهم داد. حالا کم یا بیش. ولی من نتونستم اون چیزهایی رو که خدا ازم خواست انجام بدم. و این یک درده برای من.
مرتب هی باید به خودم نهیب بزنم که بی دل! از امور روزمره و موضوعات پیش پا افتاده و گذرای این زندگی دنیایی، دلتنگ نشو! غصه نخور! استرس نگیر! حریص نشو و....
و این اسب چموش نفس رو هی باید به انحا مختلف آروم کنم که سر رشته زندگی رو از دستم بیرون نبره.
داستانی داریم. خلاصه مبارزه ای است نه با دنیا و نه با دیگری یا دیگران. بلکه با خود خود خودمون.
القصه! من این شعر حافظ رو خیلی دوست دارم:
تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز!
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد
ویرایش توسط بی دل : شنبه 19 مرداد 92 در ساعت 04:49
علاقه مندی ها (Bookmarks)