دلم نمی خواد این تایپیکم بسته بشه هنوز به نتیجه ای نرسیدم . امروز وقتی عمیقا با موضوع طلاق فکر می کردم ناخوداگاه اشک می ریختم .باباش بعد از چن روز بهم زنگ زد پیرمرده ساده و دل پاکیه ازم خواست که برم خونشون .اما من قبول نکردم . همه کاره زندگیشون مامانشه اما هیچ تماسی باهم نگرفته منتظره خودم بهش زنگ بزنم . از اونجایی که همسر من بسیار پر ادعاست فقط کافیه که من پا پیش بزارم تا آخر این نکته رو می زنه تو سرم و فکر می کنه تمام کارهاش منطقی بوده و این من بودم که مقصرم .دارم از تنهایی خسته می شم








علاقه مندی ها (Bookmarks)