سلام دوستان متشکرم از نظراتتون.
هیون جان مرسی عزیزم که اومدی اینجا خوش اومدی. من بله دو تا هدف دارم از اینکه اینجا اومدم و صحبت کردم:
- اینکه این صحبتها را با خانواده و دوستان نزدیکم که همسرم را می شناسن نمی تونم بی رودربایستی بیان کنم. چون باعث استرس خانواده ام میشه و شرایط را برای ما از اینکه هست بد تر می کنه. میام می نویسم سبک می شم و خودم نوشته هامو می خونم و به ذهن و احساس خودم سر و سامان میدم. عین اینکه مثلاً دارم برای تاپیک تو نظر می ذارم برای خودمم همین کار را انجام می دم و توی دفتر دارم که توش عکس خودم را چسبوندم و هر چیز جدیدی می فهمم در مورد خودم که یا از نظر بچه ها هست یا از برداشت خودم یادداشت می کنم. و این خیلی بهم کمک کرده تا الان دقیقاً به مرور هی مشکلاتم را واضح تر و کمتر می کنم تا برسه به 5-6 تا مورد خاص. این سر درگمیه برای خودمم بوده و الان کمتر شده عزیزم.
- هدف دومم این بوده که این بازخورد را به خودم بدم که این شرایط واقعاً سخت و غیر طبیعی بوده که هر زنی و شاید هر مردی توش از پا می افته... بنابراین من تنها کسی نبودم که برای این شرایط غر زدم. دیگران هم در سن و جنسیتهای مختلف این چیزهایی که من ازشون رنجیده شدم را دارن توی این رابطه می بینن و این نشون میده که این شرایط غیر طبیعی رفتارهایی را پیش کشیده که بر مقتضای زمان و مکان بوده.
عزیزم در مورد بعد مسافت... هزار کیلومتر فاصله بین من و ایشون هست چون ایشون به خاطر نیاز به درآمد بیشتر مجبور شد که بره شهرستان. در مورد رابطه... مثل هر زن و مردی که به هم متعهد هستند ما هم شریک هم هستیم. عزیزم ما حالت عادی هم هر دو سه ماه یکبار همدیگه را می بینیم و من تنها زندگی می کنم و ایشونم تنها. الان من از یک مدتی قبل تنها زمانی بهش توجه می کنم که خودش بخواد. چیز اضافه ای بهش نمی دم. مخصوصاً بهش زنگ نمیزنم و از کارهای روزمره و از بابا و مامان و غیره و ذلک تعریف نمی کنم. یک حالت کاملاً صاف... نه غر می زنم نه توجه می کنم اما اگر بخواد در دسترسش هستم و اگر نخواد من اشتیاقی نشون نمیدم. خوب قاعدتاً بیشتر زنگ می زنه، بیشتر سعی می کنه خوش اخلاق باشه، رفته یک مشت جک نمی دونم از کجا آورده زنگ می زنه تعریف می کنه... به عبارتی یک نشانه هایی از فکر کردن درش بروز کرده:)
نمی دونم این چه دردی هست اما من واقعاً دلم می خواد سربلندیشو ببینم و بهش افتخار کنم... واقعاً از صمیم قلب من دوستش دارم و نمی دونم چرا با حرفام ازارش دادم این همه وقت... ببین من این همه زدم اون یکبار زد حرفاشو ولی وقتی می گه درد داره واقعاً درد داره... من هیچ وقت این درد را جس نکرده بودم برای همین شوکه شدم...
- - - Updated - - -
لیلای نازنین
عزیزم مرسی از اینکه به من لطف داری. بعضی شرایط دقیقاً ایجاب می کنه آدم فقط منتظر بمونه... الان شرایط ما اینطوری شده. ببین لیلا جان بعضی از مشاغل مثل بعضی نظامی ها اجازه را ندارن برن همینطوری عقد رسمی کنن. منم این چند وقت کم اشتباه نکردم. کم غر نزدم کم استرس نداشتم عزیزم. واقعاً دلم می خواست ما بدون این شر و شورها رفته بودیم سر زندگیمون. نمی دونم سایدم یک خیری درش باشه و ما یک چیزایی توی این سه سال یاد گرفتیم که شاید سی سال هم می گذشت یاد نمی گرفتیم و اینا در آینده لازممون بوده و نمیشده که نداشته باشیم این مهارتها رو... ولی سخت بود خیلی
- - - Updated - - -
نوپوی مهربان
مرسی عزیزم من خوبم. سی تی اسکن هیچی نشون نداد و دکتر گفته مال استرس و شوک شدید هست. دارو داده ومن الان چرخه خواب و بیداریم معکوس شده تا نماز صبح بیدارم نمازمو می خونم و می خوابم تا 12 ظهر. بعد بلند می شم و به کارام میرسم اما هنوز تمرکزم پایینه اما دیگه به اون شدت خسته نمیشم. ممنونم ازت









علاقه مندی ها (Bookmarks)