می دونم به قول معروف خودم کردم که لعنت بر خودم باد . الان تا حدودی از من قطع امید کرده رفتار من به شدت باهاش سرده اما قهر نیستیم . اونم می بینه من باهاش حرف می زنم اما بهش محل نمی زارم نمیاد نزدیک من . اینقدر باهم قهر بودیم که الان هیچ حسی به هم نداریم نمی دونم این راه به کجا ختم می شه یا قدر کارهایی که تا حالا من براش کردم رو می فهمه و یا اینکه روز به روز بدتر می شه و با این رفتار ها از هم دور تر و دور تر می شیم .دیگه هیچی اش برام مهم نیست .