دیروز پدرش زنگ زدن دلیل خواستن منم همه چیزو گفتم. گفتن درست میشه من خودم به شخصه درستش میکنم گفتم لطفا خودتونو خسته نکنین آسمون به زمینم بیاد من دیگه نمیتونم ادامه بدم. انقدر دیگه ایشون اصرار کرد و از اونجایی که جای پدر منم هستن دست نگه داشتم ولی بارها بهشون گفتم نمیتونم با دخترشون ادامه بدم. نمیدونم زمان برای چی میخوان. شب دیدم خانوم اومد خونه ی ما منم اصلا تحویل نگرفتم گفتم مامان من دارم میرم بیرون. گفت منم میام! گفتم احتیاجی نیست و رفتم. وقتی بعد چند ساعت برگشتم بازم بود منم رفتم تو اتاقم اومد دنبالم تو اتاق و بعد اینکه دید من هیچ حرفی نمیزنم باهاش گفت تو میخوای منو طلاق بدی من دیگه باکره نیستم باید چیکار کنم؟ گفتم من چه میدونم هرکار میخوای بکن. زد یکی از مجسمه های رو میزو کوبوند به دیوار شکوند!(باور کنید اینکارو کرد!!!) گفت من میدونم تو با فلانی(یکی از دخترهای فامیلم) رابطه ی آنچنانی داری و شما کثیفین و دخترای فامیلتون هیچکدوم دختر نیستن و میرین به جهنم و از اینجور چرندیات. منم خیلی آروم گفتم دختر باشن یا نباشن به من و تو و دیگران ربطی نداره و برای من نقش خانواده رو دارن و احترام میذارم بهشون. پس توهم اینجا نچسب بمن برو یه جای تمیز. اینجا بود که مثل چی گریه کردنو شروع کرد. من رفتم یه لیوان آب آوردم گفتم بسه دیگه اینو بخور بعدشم برو خونه. گفت میخوام شب پیشت بمونم! گفتم اینجا میخوای بمونی بمون ولی پیش من نه.من دیگه نیستم. با گریه گفت من لباس عروسی و آرایشگاه و دسته گل انتخاب کردم پس چیکار کنم؟! من از شما سوال میکنم آخه این دختر نرماله که دارین منو ارشاد میکنین صبر کنم تو طلاق؟! من ناخودآگاه خنده م گرفت فکر کرد خوشم اومده از حرفاش گفت حالا اشکال نداره عروسی مختلط باشه.من اجازه میدم. من فقط خندیدم گفتم زنگ بزن بابات بیاد دنبالت برو خونتون گفت تو باید منو برسونی گفتم من راننده نیستم. بعدشم به زور از اتاق فرستادمش بیرون.شب نرفت خونشون. امروز صبح زنگ زدم به پدرش گفتم لطفا بیاین دخترخانومتونو ببرین و لطفا یه وقتی رو تعیین کنید عاقد بیاد واسه طلاق...
الآن این خانوم بیاد 180 درجه هم تغییر کنه دیگه هیچ اهمیتی برام نداره.بازم سر حرف طلاقم هستم.حاضر نیستم عمرمو یک ثانیه دیگه تلف کنم باهاش









علاقه مندی ها (Bookmarks)