سلام myself عزیز،ممنونم ازت،این تصور منه که میگم شاید به این دلیل که من بلد نیستم تصمیم بگیرم از طریق واسطه میگن بازم فکر کنم و اگر من یه جواب محکم بدون دودلی خودم بهشون بدم این اوضاع حتما تموم میشه ..................این اقا خودشون وقتی من اخرین بار باهاشون صحبت کردم اس دادن و گفتند فردا هم با هم بریم بیرون و من گفتم من فردا نمی تونم بیام بیرون و فردا شب بهشون اس دادم که جواب من منفی هست ایشون جواب دادن هر جور راحتین و موفق باشین و قبول کردند اما یه ساعت بعدش بهم اس دادند که من 2 روز دیگه از سربازی میام اون موقع بهتون اس میدم اگه حاظر بودین بریم با هم بیرون لازم نیست الان جواب منو بدین و 2 روز بعد اس دادن که میاین میخوام باهاتون یه سری حرف بزنم من جواب دادم نه دیگه دلیلی نداره من با شما بیام بیرون و صحیح نیست که ایشون گفتند هر جور راحتین اما من میخواستم یه کتاب به عنوان هدیه بهتون بدم و احساس کردم که بار اخر ناراحت شدین ازم میخواستم یه بار دیگه بار هم صحبت کنیم و من بهشون گفتم که اگه صحبتی دارین تلفنی با هم صحبت میکنیم و بعد ایشون یه اس طولانی به من دادن و نظراتشون رو موردی در مورد من گفتند و گفته بودند از اخرین باری که باهم بیرئن رفتیم و من ناراحت شدم به ذهنشون رسیده که اخلاق من هم شاید خوب نباشه و یه ده مورد همین طور برام ردیف کرده بودند و من بهشون زنگ زدم چون نمی تونستم جواب حرفاشون رو با اس بدم و طولانی میشد و بعد حدود 2 ساعت با ایشون حرف زدم البته بیشتر ایشون صحبت کردند و از خانوادشون گفتند و از اینکه نمیفهمن چرا من ناراحت شدم و البته از اینکه من ناراحت شدم خیلی اعصابشون تا چند روز خورد بوده و من که دلیل ناراحتی ام رو توضیح دادم (همون موضوع که گفتم من رفتم پیش یکی از فامیلاشون) گفتند من نباید ناراحت میشدم و اونها میخواستند شرایط رو براشون توضیح بدم و من بهشون گفتم شما گفتین خواهرتون هنوز نظر قطعی در مورد من ندادند(البته غیر مستقیم) و ایشون گفتند نه من اینطوری نیستم و ازم دلیل جواب منفی ام رو خواستند و من گفتم به نظر من چون از لحاظ اعتقادی با هم نظراتون فرق داره ما تو مسائل جزیی مثل داشتن یا نداشتن ماهواره با هم تفاهم نداریم و بعدا ممکنه تو خیلی مسایل با شما دچار مشکل بشم و ایشون اول گفتند نه من ماهواره مشکلی ندارم و میشه شما ببینی (اخرین باری که باهاشون رفتم بیرون ایشون گفتند ماهواره نه وقتی دیدند من رفتم تو هم وقتی داشتند منو میرسوندند خونه گفتند ماهواذه میگیرم و الانم از طریق واسطه بهم رسوندند که ایشون رفتند خریدند) بعدم جواب منفی منو قبول کردند و تموم شد اما چند وقت بعد اون کسی که واسطه بود اومد به من گفت بشین فکر کن بازم و اشتباه کردی جواب منفی دادی (البته من با این واسطه که میگم صمیمی هستم و این اقا با واسطه فامیل هستند)و بازم فکر کن و بعد خود این واسطه رفتند با کسی صحبت کردند که با من حرف بزنه که بیشتر فکر کنم و گفتند اونا خیلی ناراحت هستند که جواب منفی دادی و اما خود این اقای خواستگار اصلا مستقیم به من نگفتند بازم فکر کنیدو فقط واسطه ها هستند که خیلی بهم میگن و این اقا تو این چند وقت به من اس دادند اما نه اینکه به من بگند بازم فکر کن مثلا اس دادند فلان اموزشگاه ثبت نام میکنه ...........ببخشید که خیلی حرف زدم اخه فقط خواستم به طور کامل توضیح بدم که بهتر بتونید بهم کمک کنید
- - - Updated - - -
بازم واقعا ممنونم ازتون myself عزیزخیلی حرفاتون برام مفیده..............خواهش میکنم بهم کمک کنید تصمیم قاطعبگیرم.....................در مورد خانواده حودم باید بگم اصلا مثل خانواده ایشون نیستند شلوغ و پر رفت و امد و خیلیعدی با همه افراد فامیل نه اما با بعضیهاشون که بیشتر جوریم همیشه بهم سر میزنیم و از هم سراغ میگیریم و تقریبا هر هفتههمو میبیینیم و اکثر دایی و خاله و همسراشون همه تحصیلاتشون بالا هست و جراحهستند یا پزشک یا دکترا دارند و استاددانشگاه.....اما خانوادم واقعا مثل اونها رفت و امد نمیکنند و چیزی که هست دوست صمیمی من تقریبا یه سال میشه عروس اینخانواده هست و در مورد خانوادشون که از خود دوستم یا مادرشون میپرسم خیلی تعریفشونرو میکنند و میگن اصلا ازاری ندارند و خیلی زیادی مظلوم هستند و فوق العاده مهربونهستند که مهربونی خانوادشون رو خودمم دیدم و تقریبا هیچ اعترلضی نمیکنند............از نظر تحصیلی هم خانوادشون یعنی خواهراشون و برادراشون در حد دیپلمتحصیلات دارند و اما بازم میگن فوق العاده محبت دارند و صمیمی هستند با هم من اینمحبت و صمیمیتشون رو دوست دارم و خود ایناقا خیلی با خانوادشون حال میکنند.................اینکه میگین من اصلا از پس اینچیزها برنمیام و در واقع وقتی تو یه جمعی بهم میگن دیدی فلانی بهت تیکه انداخت امامن خودم نمیفهمم و اصلا تو این جوها نیستم که بخوام سیایت کسی رو بفهمم یا باسیاست باهاش رفتار کنم............در مورد دودلی بودن خودمم بگم من تو لباس خریدناینجوری نیستم اما تو تصمیم هایی که میخوام برای زندگی ام بگیرم تقریبا اطرافیانمرو دیوانه میکنم مثلا برای دانشگاه که میخواستم برم بین اینکه برم یا یه سال دیگهبخونم واقعا مونده بودم و اصلا قدرت تصمیم گیری ندارم
- - - Updated - - -
asemani عزیز یه دنیا ازت ممنونم که بهم کمک میکنی و اینکه دقیقا درست گفتی بله مشکلاتم همین ها بود و ازت خواهش میکنم بهم کمک کنی تصمیم قطعی بگیرم اخه خسته شدم از دست خودم...................مورد 3 که گفتین مثال نزدم باید بگم مثلا من از اینکه بعد جلسه اول که جهت این بود که خانواده ایشون من رو ببینند و بعدش اس که میخواستند بدن با لفظ خاص منو میگفتند و اس عاشقانه میدادند و من واقعا تعجب میکردم اخه من که با ایشون هیچ ربطی ندارم اما وقتی به واسطه میگفتم بهم میگن اخه این از 2 سال پیش خیلی تورو دوست داره و همون 2 سال پیش ام که گفتی نه یه 6 ماه خیلی اوضاع خوبی نداشت ..........مورد 4 هم بگم ایشون خودشون قبول ندارند اصلا و میگن من با همه مشورت میکنم اما نظر اخر رو خودم میدم و به غیر خواهرام با ادمهای دیگه هم مشورت میکنم ...بازم ممنونم خیلی دقیق گفتی








علاقه مندی ها (Bookmarks)