فکرم در گیر ایناست:
- من زنم و هر چقدر هم آدم موفقی باشم در جامعه این اون چیزی نیست که باعث شادی من بشه...
- سالهاست دارم خودم را به اب و آتیش می زنم تا کسانی که دوستشون دارم منم ببینن و برای منم یک کم وقت و توجه بذارن... اما آدمهای دور و بر من همیشه اینقدر خودشون دردسر داشتن و دارن که وقتی برای من ندارن. بسه برام دیگه اصلا نمی خوام دوستم داشته باشن یا کسی برای من وقت بذاره
- من نهایت توانم همین بود که در طی این سه سال دیده بیش از این نمی تونستم. یکی از بچه ها یک امضایی داره توی این سایت توی امضاش میگه: نسل بی گذشته روی خاک غریب، مثل شخم کهنه از یاد میره" منم موقعیت زمانی و مکانی کارهایی که انجام دادم عین شخم کهنه پارسال از یاد رفته. اما اون همیشه این فرصت نسیه را برای خودش قایل هست که بالاخره مرد خوبی خواهد شد ولی من نقد پرداخت کردم نه نسیه.
- میگن زن ریحانه است، زن نازه و مرد نیازه، زن و مرد لباس هم هستند و مایه آرامش هم، اما من ... تبدیل شدم به یک موجود همیشه ناراضی و طلبکار.
- دوست ندارم به عنوان یک زن سرنوشتی مثل مال مامانم داشته باشم.
- راست میگه من واقعا خشونت کلامی دارم.
- ذهن من چارچوب نداره. فقط به شیوه ازمایش و خطا یک چیزهایی را توش قرار دادم اما این نمیتونه هدایت کننده باشه. ملاکها و معیارهام با یک هدفی مثل رسیدن به یک زندگی ارام و نرمال در تناقض هستند.
- از وقتی عضو این سایت شدم... خوندن داستان زندگی آدمها یک حس وحشت و حس بدی از جامعه در من ایجاد کرده، از زنهایی که خیانت می کنن... مردهایی که کتک می زنن... مرد و زنهایی که دروغ می گن، مرد و زنهایی که همسرشونو بغل می کنن و به یکی دیگه فکر می کنن... انگار اینجا هیچ کس نقاب نداره... وحشت زده هستم مثل کسی که ذات آدما رو ببینه. وای به روزی که پرده ها بر افتد...
- این سوال ذهنمو درگیر کرده که اگر من دیگه تلاش نکن و دست از تلاش بردارم...آیا خانواده ام، همسرم، دوستانم به خاطر خودم سمت من خواهند اومد یا نه؟
- آیا اصلا من حق دارم به عنوان یک زن نرمال زندگی کنم یا آتشی که سی سال پیش به پاشده تا آخر عمر منو خواهد سوزاند و این وسط تقصیر من چی بوده؟
- ایا این زشتیها و دردها توی زندگی منم میاد؟ من از کجا باید راه ورود این وحشت را به زندگیم ببندم؟ زندگی من الان سخت هست اما زشت نیست... نکنه یک روزی زندگی آسون و زشت بشه...
- کاش مامان و بابا و خواهر و برادرای من و همسرم و دوستام به جای من ... یک مهرانای دیگه ای داشتن. چون من واقعا خسته هستم... اینقدر که چند روزه نخوابیدم...
- - - Updated - - -
فکرم در گیر ایناست:
- من زنم و هر چقدر هم آدم موفقی باشم در جامعه این اون چیزی نیست که باعث شادی من بشه...
- سالهاست دارم خودم را به اب و آتیش می زنم تا کسانی که دوستشون دارم منم ببینن و برای منم یک کم وقت و توجه بذارن... اما آدمهای دور و بر من همیشه اینقدر خودشون دردسر داشتن و دارن که وقتی برای من ندارن. بسه برام دیگه اصلا نمی خوام دوستم داشته باشن یا کسی برای من وقت بذاره
- من نهایت توانم همین بود که در طی این سه سال دیده بیش از این نمی تونستم. یکی از بچه ها یک امضایی داره توی این سایت توی امضاش میگه: نسل بی گذشته روی خاک غریب، مثل شخم کهنه از یاد میره" منم موقعیت زمانی و مکانی کارهایی که انجام دادم عین شخم کهنه پارسال از یاد رفته. اما اون همیشه این فرصت نسیه را برای خودش قایل هست که بالاخره مرد خوبی خواهد شد ولی من نقد پرداخت کردم نه نسیه.
- میگن زن ریحانه است، زن نازه و مرد نیازه، زن و مرد لباس هم هستند و مایه آرامش هم، اما من ... تبدیل شدم به یک موجود همیشه ناراضی و طلبکار.
- دوست ندارم به عنوان یک زن سرنوشتی مثل مال مامانم داشته باشم.
- راست میگه من واقعا خشونت کلامی دارم.
- ذهن من چارچوب نداره. فقط به شیوه ازمایش و خطا یک چیزهایی را توش قرار دادم اما این نمیتونه هدایت کننده باشه. ملاکها و معیارهام با یک هدفی مثل رسیدن به یک زندگی ارام و نرمال در تناقض هستند.
- از وقتی عضو این سایت شدم... خوندن داستان زندگی آدمها یک حس وحشت و حس بدی از جامعه در من ایجاد کرده، از زنهایی که خیانت می کنن... مردهایی که کتک می زنن... مرد و زنهایی که دروغ می گن، مرد و زنهایی که همسرشونو بغل می کنن و به یکی دیگه فکر می کنن... انگار اینجا هیچ کس نقاب نداره... وحشت زده هستم مثل کسی که ذات آدما رو ببینه. وای به روزی که پرده ها بر افتد...
- این سوال ذهنمو درگیر کرده که اگر من دیگه تلاش نکن و دست از تلاش بردارم...آیا خانواده ام، همسرم، دوستانم به خاطر خودم سمت من خواهند اومد یا نه؟
- آیا اصلا من حق دارم به عنوان یک زن نرمال زندگی کنم یا آتشی که سی سال پیش به پاشده تا آخر عمر منو خواهد سوزاند و این وسط تقصیر من چی بوده؟
- ایا این زشتیها و دردها توی زندگی منم میاد؟ من از کجا باید راه ورود این وحشت را به زندگیم ببندم؟ زندگی من الان سخت هست اما زشت نیست... نکنه یک روزی زندگی آسون و زشت بشه...
- کاش مامان و بابا و خواهر و برادرای من و همسرم و دوستام به جای من ... یک مهرانای دیگه ای داشتن. چون من واقعا خسته هستم... اینقدر که چند روزه نخوابیدم...
- - - Updated - - -
سلام لیلا جون، عزیزم من یک تاپیکی قبلا داشتم که بعضی موارد را بچه ها می دونن در موردم. اگر در موردش صحبت نمی کنم چون بعضی جاهاش مجبور میشم یک توضیحاتی بدم که می دونم اکثریت باهاش مخالف هستن و اذیت میشم بخوام با واقعیتها و عقاید و باورها و فرهنگ و این چیزا بجنگم... صحبت کردن در موردش باعث میشه بیشتر احساس تنها بودن کنم دوستم. برای همینم فعلا موردی دارم صحبت می کنم.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)