
نوشته اصلی توسط
sookoot
سلام
من نمی خوام با خوندن متنم حس سرزنش کردن را پیدا کنید فقط بنظرم وقتی از همه طرف فشار رو آدم باشه این احساس تنهایی بیشتر می شه براش حتی این فشارا باعث میشه که به خیلی از چیزایی که وجود داره و می تونه از اونا استفاده کنه غافل بشه .... می دونم الان شرایط روحیتون بهم ریخته و نیاز به آرامش دارید پس سعی کنید زودتر روحیتونو مثل سابق کنید و فکر نکنید تو این شرایط اگر کسی راهنمایی یا فکری را می گه می خواد کسی را متهم کنه و همه انگشتا سمت شماست ... نه اما اینو قبول دارید که تو همه مسائلی که پیش می اد هر دو طرف به وجود آوردنش یا مساله را بزرگتر کردن حالا یکیشون درصدش کمتر از نفر دیگری بوده ( کلی منظورمه ) قبول دارین ؟ آقای محمد نخواید هر مساله ای زود جواب بده ((( فکر می کنم چقدر بهتر می شد یکم بیشتر صبور تر باشید شما که هنوزم گفتین همسرتونو می بینید بهشون احساس دارین ))) فکر کنم نوشته قبلی منو کامل نخوندینا
شما دوباره باهاشون صحبت کردید ؟ گفتم احساستونو بگید ؟
..................
گفتین ازدواجتون سنتی بوده خوب حتما قبلش باهم صحبتی داشتین که هم شما هم ایشون از ویژگی های مثبت هم خوشتون اومده که حاضر شدید باهم ازدواج کنید و اون فکرای خیانت که تو ذهنتونه را دور کنید و رو حساب اون حرفا اینارو برای خودتون بازسازی نکنیدو تو لحظه الان زندگی کنید (امضاتونو که اینجا نوشتین باااور داشته باشید )
.....
هدف شما از ازدواج چی بوده؟
از همسرتونم پرسیدین تا حالا هدفش از ازدواج چی بوده ؟
گفتم بعد از اینکه آروم حرف زدید اگه نتیجه نداد یکم فاصله بگیرین که جای خالیتونو حس کنن ... صحبت کردید ؟ الان کلا ازشون خبر ندارید ؟
عکس العملشون تو این دو روز چی بوده ؟
............................
من تاپیک قبلیتونو ندیدم و نخوندم اون حرف بالا که زدین (
اصلا از روی علاقه ازدواج نکرده ) را صرفا بخاطر اینکه تو دعوا و بحثاتون بهتون گفته می گید ؟
و (
فک میکردم دوسم داره )
پس حتما کاری یا ویژگی که مد نظرشون بوده را انجام دادید یا داشتین که این حسرا به شما دادن ....
............
شما راجب خانواده اشون مادرشون ازشون می پرسید احوالشونو ؟؟ اشکال نداره شما شروع کنید تا ایشون بدونن که براتون مهمه و مطمئن باشید خودشون به این فکر می کنن ..
....
ایشون چطور خواسته هاشو مشکلاتشو می گه ؟
...
شما دردلاتونو می گید یا انتقاداتتون به ایشونو ؟
.........
ممنون می شم هر وقت تونستین جواب بدید ..
شما خودتونم نمی خواید که محبت را از کس دیگه ای بگیرید می خواید که از همسرتون باشه برای همینم تشکیل خانواده دادید شده تا حالا اینو بهشون بگید ؟
امیدوارم فکر نکنید بازم کسی شما رو سرزنش کرده و همدردی را تایید نظرات خودتون ندونید البته می دونم شرایط خوبی ندارید و این سوالا رو پرسیدم که فکر کنید راجبش و راه حل بهترو پیدا کنید و منتظر روزای خووب باشید ....
بازم ممنون سکوت عزیز اما جواب سوالاتت اول از همه بگم که اصلا از روی علاقه ازدواج نکرده و بحث دعوا کردنا نیست این یه حقیقتیه که به دلش ننشستم اول ولی به اصرار مادرش قانع شده ( مجبور نبوده ولی قانع شده) که من پسر خوبیم و ازدواج کنه باهام. به هر حال دوران سختی رو گذروندیم و چند بار تا پای جدایی رفتیم ولی یا مادرش پا درمیونی کرد یا من ولی در کل من اصلا مجبورش نکردم به زندگی کردن و خودش خواست ادامه بده .
تو اون دوران خیلی بهم دروغ گفت و ابراز علاقه های الکیش حرص ادمو در میاورد . برای اینکه کنارم نخوابه بهانه جور میکرد و همه اینا باعث یه افسردگی شدید توی وجودم میشد و این باعث میشد یادم بره برای چی ازدواج کردم باهاش و هدفم چی بوده!!!
فشار روم تا حدی بود که یک بار بخاطر حرفای مادرم اینقدر خودمو زدم که دستام کبود شد و واقعا فشار عصبی روم وحشتناکه. اون مشکلاتش رو میگفت ولی چند بار که حرفاش تکراری شد دیگه حوصله گوش کردنشون رو نداشتم الانم هر وقت که حالم خوب باشه کنار هم باشیم بهش میگم عزیزم اگه چیزی هست بگو بهم ولی فقط یه قیافه پکر و ناراحت رو میبینم که حرصم میده چون نمیفهمم چشه ولی میدونم بخاطر منه همه چی.
من انتقادامو بیشتر بهش میگم و درد دل هم میکنم ولی همش میگه غر غر میزنی و یه بچه ننه غرغرویی.. فقط تحقیر کردن رو خوب یاد گرفته از اول هم خوب بلد بود تحقیرم کنه منه احساسی رو و میدونه دقیقا چی بگه که رنج بکشم.
یه مدت گفت باید بهم پول تو جیبی بدی و منم سعی میکنم یه مقداری بهش بدم ولی وظیفه ندارم چون توی عقدیم من هر چی خواسته اکثرا براش خریدم ولی اون هر کار بخواد بکنه میگه وظیفم نیست و ... بهش میگم یه شب میام خونتون تو غذا درست کن میگه باشه عزیز دلم قربونت برم هر چی تو بگی !! ولی اگه یه بحث شد بینمون و اشتی هم کردیم با هم و تموم شد میخواستم برم خونشون گفتم غذا رو درست میکنی گفت برا ادمی مث تو هیچ وقت غذا درست نمیکنم.
گفته خونه باید بخری و نصفش به نام من باشه تا بیام باهات زیر یه سقف وگرنه هرگز نمیام و میشینم تا خونه بخری. میگه از کجا معلوم منو نندازی بیرون و زن نگیری و ...
اصلا ازش راضی نیستم اصلا و به هیچ عنوان نیاز هامو نمیبینه فقط نیاز جنسی رو درک میکنه چون خودشم داره نیاز به محبت یه مرد رو درک نمیکنه. براش کادو میخرم با سردی میگیره و یه تشکر معمولی انگار هیچی نیست براش نه من هر کسی حتی دوستانش رو زیاد تحویل نمیگیره و حتی بهشون زنگ نمیزنه و بیشتر اونا بهش محبت میکنن. کلا وقتی کسی بهش کادو میده خیلی معمولیه کسی بهش تبریک میگه خیلی معمولی جواب میده خیلی برخوداش سرده با اکثر ادما اینطوریه
ولی من نمیتونم تحمل کنم این سردیاش رو با من و اینکه بخوام هفته ای دو بار باهاش بیرون برم یه بارش رو اخم کنه و مث یه ادم نا امید بشینه جلوم دیگه حرصمو در میاره.
دو روزه بهش هیچ تماسی نگرفتم اون دیشب بهم پیام داد که یه اس ام اس چقدر ارزش داره؟ ولی من جوابی ندادم و بعدش هم گفت برام مهم نیست که پیام بدی یا ندی و لطف کن بهم پیام نده تا راحت باشم ولی من هیچی جوابش رو ندادم
- - - Updated - - -
یادم رفت بگم اون هیچ هدف خاصی از ازدواج نداشته چون فقط بخاطر مادرش که خیلی محدودش میکرده فک میکنم ازدواج کرده اینو به یکی گفته
[size=medium]تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!
یکی دیروز و یکی فردا . [/size]
علاقه مندی ها (Bookmarks)