به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 39

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 29 بهمن 92 [ 21:59]
    تاریخ عضویت
    1391-6-26
    نوشته ها
    286
    امتیاز
    270
    سطح
    5
    Points: 270, Level: 5
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered250 Experience Points
    تشکرها
    1,336

    تشکرشده 1,148 در 268 پست

    Rep Power
    42
    Array
    لطفا یک راجع به اتفاقی که دیشب افتاده توضیح بده
    سر چی دعواتون شد؟
    چی شد که اومدی خونه پدرت؟

    ولی یه توصیه بهت دارم: دیگه هیچ وقت هیچ وقت خونه تو ترک نکن
    تحت هیچ شرایطی
    اونجا خونه هر دوی شماست. مهمون که نبودی بگذاری بری.

  2. 3 کاربر از پست مفید shabe niloofari تشکرکرده اند .

    shapoor (شنبه 22 تیر 92), tamanaye man (شنبه 22 تیر 92), نازنین آریایی (شنبه 22 تیر 92)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 مرداد 93 [ 12:35]
    تاریخ عضویت
    1391-7-12
    نوشته ها
    90
    امتیاز
    1,935
    سطح
    26
    Points: 1,935, Level: 26
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 65
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    271

    تشکرشده 287 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array
    5شنبه شب قرار بود بریم خونه پدرشوهرم. همسرم عصر 10 دقیقه زودتر از سر کار اومد و من کاملا آماده نشده بودم و 3-2 دقیقه دم در معطل شد. وقتی سوار ماشین شدم بهش گفتم هروقت زودتر میای یه زنگ به من بزن که معطل نشی. گفت من همیشه همین ساعت میام. داشت لجبازی میکرد. واسه اینکه ساعت کار همسرم تا 1 ساعت متغیره و وقتایی که قراره جایی بریم موقع اومدنش به من خبر میده. اما اون روز داشت حرف زور میزد. خدا شاهده من لحن بدی نداشتم و فقط واسه احترامی که براش قائل بودم نمیخواستم حتی همون 3-2 دقیقه هم معطل بشه. با لجبازی و بچه بازی گفت من اصلا دیگه موقع اومدن زنگ نمیزنم؛ تو باید از 6 تا 7 آماده باشی. حالا ممکنه من 6 میام ممکنه 6:30 ممکنه هم هفت. بغضم گرفته بود. دلم شکسته بود. آخه من فقط واسه احترامی که واسه اش قائل بودم این حرفو زده بودم و به همین ماه عزیز لحن بدی نداشتم. دیگه باهاش بحث نکردم. تا آخر شب خونه پدرش به من کم محلی کرد و من بین خواهر برادراش عجیب احساس تنهایی و بیکسی داشتم و مدام بغضم رو فرو میخوردم. تا اومدیم خونه مون. دیدم حاش خوبه آروم شده. داشت تلوزیون میدید. رفتم کنارش نشستم. دستشو گرفتم تو دستم و گفتم پاشو باهات حرف بزنم. گفت حرفی باهان ندارم. گفتم پاشو چرا اینجوری میکنی مگه من چیکار کردم؟ با هزار بدبختی و التماس راضیش کردم حرف بزنه. دوباره براش توضیح دادم و گفتم هدف بدی از حرفم نداشتم. گفت دیگه موقع اومدنش خبر نمیده. پرسیدم چرا گفت دش میخواد. چون عشقش نمیکشه. واقعا مات ومبهوت مونده بودم که چرا این الم شنگه رو راه انداخته. تا خود صبح تنها اومدم تو سالن خوابیدم و گریه کردم به حال بدبختیم. تا فردا عصرش یک کلمه هم باهم حرف نزدیم تا دیشب اومدیم خونه مامانم اینا. اونجا خوب بود البته با من نه با بقیه حرف میزد میخندید والیبال میدید ولی باز هم به من کم محلی میکرد تا اومدیم خونه من سحری درست کردم اومدم پیشش نشستم. گفتم چیزی نمیخوای برات بیارم گفت نه. اما خودش پا شد رفت خوراکی آورد تنها خورد و بازهم به من اهمیت نداد. بعد هم بدون اینکه چیزی به من بگه رفت خوابید. دیگه طاقت نیاوردم ورفتم گفتم چرا داری این کارو با من میکنی مگه من چیکار کردم؟ داری دیوونه ام میکنی. ولی گفت میخوام بخوابم منم دیگه طاقتم طاق شد و از کوره در رفتم و رنگ زدم بابام اومد منو آورد خونه شون. دلم از این میسوزه که کوچکترین تلاشی نکرد که من نرم؛ حتی بهم گفت برو. از دیشب تاحالام سراغی ازم نگرفته. دلم داره میترکه یعنی ارزش من واسه اش اینقدر پایین بود. دارم دیوونه میشم خدایا تو رو به حرمت این ماه عزیز به فریادم برس! از شما دوستای خوبم میخوام کمکم کنین درموندم به خدا

    - - - Updated - - -

    5شنبه شب قرار بود بریم خونه پدرشوهرم. همسرم عصر 10 دقیقه زودتر از سر کار اومد و من کاملا آماده نشده بودم و 3-2 دقیقه دم در معطل شد. وقتی سوار ماشین شدم بهش گفتم هروقت زودتر میای یه زنگ به من بزن که معطل نشی. گفت من همیشه همین ساعت میام. داشت لجبازی میکرد. واسه اینکه ساعت کار همسرم تا 1 ساعت متغیره و وقتایی که قراره جایی بریم موقع اومدنش به من خبر میده. اما اون روز داشت حرف زور میزد. خدا شاهده من لحن بدی نداشتم و فقط واسه احترامی که براش قائل بودم نمیخواستم حتی همون 3-2 دقیقه هم معطل بشه. با لجبازی و بچه بازی گفت من اصلا دیگه موقع اومدن زنگ نمیزنم؛ تو باید از 6 تا 7 آماده باشی. حالا ممکنه من 6 میام ممکنه 6:30 ممکنه هم هفت. بغضم گرفته بود. دلم شکسته بود. آخه من فقط واسه احترامی که واسه اش قائل بودم این حرفو زده بودم و به همین ماه عزیز لحن بدی نداشتم. دیگه باهاش بحث نکردم. تا آخر شب خونه پدرش به من کم محلی کرد و من بین خواهر برادراش عجیب احساس تنهایی و بیکسی داشتم و مدام بغضم رو فرو میخوردم. تا اومدیم خونه مون. دیدم حاش خوبه آروم شده. داشت تلوزیون میدید. رفتم کنارش نشستم. دستشو گرفتم تو دستم و گفتم پاشو باهات حرف بزنم. گفت حرفی باهان ندارم. گفتم پاشو چرا اینجوری میکنی مگه من چیکار کردم؟ با هزار بدبختی و التماس راضیش کردم حرف بزنه. دوباره براش توضیح دادم و گفتم هدف بدی از حرفم نداشتم. گفت دیگه موقع اومدنش خبر نمیده. پرسیدم چرا گفت دش میخواد. چون عشقش نمیکشه. واقعا مات ومبهوت مونده بودم که چرا این الم شنگه رو راه انداخته. تا خود صبح تنها اومدم تو سالن خوابیدم و گریه کردم به حال بدبختیم. تا فردا عصرش یک کلمه هم باهم حرف نزدیم تا دیشب اومدیم خونه مامانم اینا. اونجا خوب بود البته با من نه با بقیه حرف میزد میخندید والیبال میدید ولی باز هم به من کم محلی میکرد تا اومدیم خونه من سحری درست کردم اومدم پیشش نشستم. گفتم چیزی نمیخوای برات بیارم گفت نه. اما خودش پا شد رفت خوراکی آورد تنها خورد و بازهم به من اهمیت نداد. بعد هم بدون اینکه چیزی به من بگه رفت خوابید. دیگه طاقت نیاوردم ورفتم گفتم چرا داری این کارو با من میکنی مگه من چیکار کردم؟ داری دیوونه ام میکنی. ولی گفت میخوام بخوابم منم دیگه طاقتم طاق شد و از کوره در رفتم و رنگ زدم بابام اومد منو آورد خونه شون. دلم از این میسوزه که کوچکترین تلاشی نکرد که من نرم؛ حتی بهم گفت برو. از دیشب تاحالام سراغی ازم نگرفته. دلم داره میترکه یعنی ارزش من واسه اش اینقدر پایین بود. دارم دیوونه میشم خدایا تو رو به حرمت این ماه عزیز به فریادم برس! از شما دوستای خوبم میخوام کمکم کنین درموندم به خدا


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 17:44 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.