دلم گرفته است...ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام .
بغضی عجیبی گلویم را می فشارد می خواهم کمی همراه خودم درد دل کنم که شاید کمی از بغضم کم شود ، با وجود این همه در بدری ها باز هم امیدم به پروردگار است اوست که امید نا امیدان است .
دیگر نقش بهار را در پنجره قلبم نخواهم کشید ، دیگر با طلوع سخن نخواهم گفت و خاگستر قلب خود را برای همیشه بدست باد سرگردان ساحل خواهم سپرد و با کوله باری از غـــــــــم پرواز خواهم کرد البته اگر توانی برای پرواز کردن در وجودم باقی مانده باشد.
امروز هم می خواهم به مهمانی نگاهش روم ،تاشاید در بگشاید و از خلوت نگاهش مرا صدا کند .
در حسرت نگاهش آواره ترینم ، اشکهایم بی قراری میکند می خواهم بگریم تا کمی از اندوه درونم کاسته شود ولی نمیتوانم .
ای خدا خودت میدانی چقدر دوستش دارم .از این دنیا فانی هیچ انتظاری ندارم آنکه همه نفس و عمر من بود رفت ، باور کن او هنوز هم قسم اول من است.
دوست داشتن و عشق به او گناه نیست بلکه عبادت است و من سجده عشق را بجا می آورم تا آخرین نفسهایم ، روز ها و شب های پر از پریشانی و غم آخر تا چه وقت خدایا ؟
متنفرم از همه چیز و همه کس حتی از زندگی ، می نشینم در انتظار او تا وقتی که نفس مرا یاری دهد .







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)