به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 6 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 64
  1. #51
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 26 خرداد 93 [ 18:10]
    تاریخ عضویت
    1392-3-08
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    925
    سطح
    16
    Points: 925, Level: 16
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered500 Experience Points
    تشکرها
    216

    تشکرشده 138 در 59 پست

    Rep Power
    0
    Array
    هم تو کلت داغه هم خانومت.. اقا پژمان به نظر من فعلا هیچ اقدامی نکن نه زنگ بزن نه بگو دلم تنگه نه هیچی نمی دونم اگه نظرم غلطه کارشناسا حذفش کنن اما به نظرم خانمتون دقیقا نمی دونه تو چه شرایطیه . شما مردین بدون اجازه شما نه دادگاه طلاق می ده نه بچتونو ازتون می گیره. به نظرم اصلا با همسرت ارتباط بر قرار نکن فکر کنم بذار بیشتر فکر کنه که زندگیش جدی جدی تو خطره.. هیچ کدومتون نباید برای هم شرط بذارین..اصلا شرطی وجود نداره اتفاقا شما باید همو درک کنید نه شرط بذارید. بذار دلش برات تنگ شه طفلک آرمین نمیدونم می گین شاید بیان بخونن این تاپیکو.. حتی اگه یه درصد هم قرار باشه اینجارو بخونه می گم ببین دوست خوبم که همسن منی نگاه کن زنا اینجا چه مشکلاتی و دارن و باهاش دست و پنجه نرم می کنن. سر هیچی زندگیتو خراب نکن به خاطر پسرت هم که شده نذار کسی تو زندگیتون دخالت کنه می دونم حتما توام حرف داری یا اینجا یا پیش مشاور یا بین خودتون حلش کنین دستی دستی زندگیتونو جفتتون خراب نکنین

  2. 3 کاربر از پست مفید unknown girl تشکرکرده اند .

    asemani (سه شنبه 14 خرداد 92), meinoush (سه شنبه 14 خرداد 92), tati (سه شنبه 14 خرداد 92)

  3. #52
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 18 آذر 95 [ 01:19]
    تاریخ عضویت
    1392-3-03
    نوشته ها
    212
    امتیاز
    5,830
    سطح
    49
    Points: 5,830, Level: 49
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 120
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    158

    تشکرشده 390 در 142 پست

    Rep Power
    45
    Array
    خواهرم تلفن زدن من گفتم با خانمم حرف زدم و همچین شرطی برا من گذاشتن. خواهرم گفتن مگر من نگفتم سراغش رو نگیر ما رسم نداریم وقتی دختر قهر میکنه خونه پدرش میره دنبالش بفرستیم بایست خودش برگرده اگر نه منتظر بمونه تا دادگاه تکلیفش رو روشن کنه. دیدی رفتی واست شرط و شروط گذاشتن من اینها رو میشناسم که گفتم کاری انجام ندی.
    گفتن بگذار بیام اگر کاری نکردم به التماس بیفتن تا دخترشون برگرده زن نیستم.
    من گیر افتادم .

    - - - Updated - - -

    unknown girl
    والا بخدا من هیچ شرطی نگذاشتم خانمم شرط گذاشتن

    - - - Updated - - -

    آرمین دبروز وقتی پیش من بود با همان لحن بچه گونه اش گفت دیگه من با تو با مامانی تو خونه مون با هم زندگی نمی کنیم؟
    چندین مرتبه این جمله رو تکرار کرد بچه است اما خیلی میفهمه. چی بایست میگفتم .من گفتم چرا عزیزم الان امتحان داریم چند روز دیگه همه با هم جمع میشیم. پرسید پس چرا دعوا میکنین؟
    دیگه نمیدونستم چه جوابی بدم بچه ها خیلی میفهمن.

  4. 2 کاربر از پست مفید پژمان تشکرکرده اند .

    asemani (سه شنبه 14 خرداد 92), شمیم الزهرا (سه شنبه 14 خرداد 92)

  5. #53
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:58]
    تاریخ عضویت
    1388-5-24
    نوشته ها
    1,225
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    7,577

    تشکرشده 8,601 در 1,498 پست

    Rep Power
    141
    Array
    پزمان خان!

    چه فرصت طلایی رو سوزوندی!!! ای واااای من!

    یعنی خانمت با یک تماس شما پا شد اومد پای میز مذاکره، بعد شما اونطوری جلسه رو هدایت کردی؟!

    هنوز شرطها از دهن خانمت بیرون نیومده زدی توی ذوقش و گفتی نخیر خانوم من از این بیدها نیستم و داماد سرخونه نمیشم و....!!!!

    اولین چیزی که به ذهنت رسید رو فوری پروسس نکرده انتقال دادی به بیرون: در ایکی ثانیه گفتی ماشین رو میخرم! در ایکی ثانیه درخواست دوم رو رد کردی!

    بابا جان! یه ذره سیاست، یه ذره تدبیر هم به خدا برای زندگی لازمه!!!

    ببین پژمان خان! در این سن و سال همسر و فرزند داری و مشغول به تحصیل در مقطع فوق لیسانس هستی. قطعا انتظار میره که این موقعیتها در رشد شما تاثیری داشته که در دیگر هم سن و سالان شما کمتر دیده میشه. اما من در این تصمیم های شما و برخوردهای شما در این بحرانی که پیش آمده، اثری از اون آگاهیها و شناختها نمی بینم! آنچه که دارد امور را به پیش میبرد، هیجان است و احساسات یک کودک آزرده و لجباز!

    اگر صحنه مذاکره با خانمت رو یکبار مرور کنیم و نقاط ایرادش رو بخواهیم بررسی کنیم: وقتی خانمت مطرح کرد که خواستش اینه که برید طبقه بالای منزل عمه زندگی کنید، شاید بهتر بود به سرعت پاسخ نمیدادید. به همسرت اجازه صحبت کردن میدادی و ریشه یابی میکردی که دلیل تقاضای ایشون چه میتونه باشه. شاید ایشون تصور میکنه که شما اقتدار و استقلال لازم را نداری و با دوری از خانواده پدرت این موضوع حل میشه، و دهها شاید دیگه...

    اینها را با کمک خود ایشون بررسی میکردی. بیشتر سکوت میکردی و به ایشون فرصت صحبت میدادی و گوش میدادی. اگر لازم بود حتما واسخی به این موضوع بدی، به ایشون میگفتی که این موضوع نیاز به بررسی دارد و باید بیشتر راجع بهش صحبت کنیم. فضا را در عوض عشقولانه و احساسی میکردی و از هر فرصتی برای نزدیک شدن احساسی به همسرت استفاده میکردی. بهش میگفتی که دلت برای خود ایشون بیشتر تنگه. اینکه خونتون بدون ایشون همه چی کم داره و...

    به بهانه همین که باید صحبت کنیم و مسائل را یکی یکی حل کنیم، قرار جلسات بعد را میگذاشتی، یک بار میبردیش رستوران، دفعه بعد میگفتی عزیزم خونه خیلی راحت تر میتونیم صحبت کنیم. بحث های احساس مثبت در مورد علاقه رو پیش بکش و اونقدر توی این زمینه ها مانور بده که خودبخود اون بحث عمه و تغییر مکان محل زندگی و...توش رنگ ببازه!
    باور کن همسر خودم هزار بار همین شکلی سر من کلاه گذاشته!

    به هیچ وجه خواهرت رو وارد این ماجرا نکن! بگذار این موضوع بین خودتون تموم شه. باور کن برای اینکه خانمت رو برگردونی نیازی به اینهمه لشگر کشی نداری. خودت دیدی که با یک تماس پا شد اومد باهات حرف بزنه. پس این خشم و ترس و درماندگی و اضطراب و...را پس بزن و همه توان و پتانسیل های مثبت عقلانی و احساسی ات رو بیار وسط و ازش استفاده کن. عقلانی از این نظر که بدونی چی رو کجا بگی. از جواب دادنهای قطعی طفره برو. احساسات عشقولانه رو بریز بیرون و دل خانومت رو بلرزون. باور کن اون هم دلش میخواد الان برگرده سر خونه زندگیش ولی نمیخواد جلوی خانواده اش کنف بشه. بگذار اونهم یک طورایی احساس برد کنه. این برد ایشون میتونه عمیق تر شدن عشقتون باشه و اینکه ببینه همسرش رفتارهاش و تصمیم هاش عقلانی تر و با تدبیر تر شده. یکی دو تا شاخه گل و لحظات رومانتیک و...هم چاشنی خوبیه و هم انگیزه خوبی.

    این گره بدست آقا پژمان با تدبیر و بالغ باز شدنی است. با آمدن خواهرت و دخالت بقیه، اون را پیچیده ترش نکن. گرهی که با دست باز شدنی است، را به دندان محول نکن. چراغ سبزها را ببین. سکوتها را بشناس. استفاده کن از شناخت و آگاهی و درسهایی که خوندی و هوشی که داری و تجربه زندگی چند ساله!

    و دیگر اینکه، صبر! نعمتی است که اگر بدستش آوردی چه میکنه برات! صبر بی عملی نیست. گاهی لازم است حرفت رو بزنی عملت رو انجام بدی بعد بشینی به انتظار تا نتیجه مطلوب رو بگیری. و این انتظار، یک انتظار بخردانه و سالم است. نه اینکه بنشینی و تیک تیکهای ساعت رو بشمری! یا پک بزنی به سیگار و آه بکشی!

    و اما در پایان! در زمره رفتارهای کودکانه و خام ات، دیدم که توی تاپیک محمد نوشتی که از این مشکل پناه بردی به ....!!!!!!!!! فقط میتونم بگم که یک آدم عاقل از تهدید برای خودش فرصت میسازه. و فقط یک آدم خام و نابالغ میتونه فرصت ها رو بسوزونه و خودش رو در معرض تهدیدها قرار بده. اینکه چراغ سبزهای خانمت رو نتونی ببینی یعنی فرصت سوزی. اینکه به ...پناه ببری یعنی تبدیل فرصت به تهدید. به «خودت» ثابت کن که پژمان بیست و سه ساله توان این رو داره که با تدبیرش با بکار گیری پتانسیل های بالایی که داره با بکار بردن عقل و احساس هر کدام در جای خود و بنحو احسن، میتونه براحتی بزرگترین موانع رو کنار بزنه. الان فرصتی برای اشتباه کردن نداری. اون کوفتی، جز اینکه همین یه نخود عقلی رو که به کار میگیری زایل کنه کار دیگه ای برات نمیکنه. بذارش کنار. برای آرامش ات به خدا پناه ببر و به صبر و نماز: استعینوا بالصبر و الصلوة .

    آ باریکلا پسر برو ببینم چه میکنی! تو میتوووووووونی!

    بی دلی در همه احوال خدا با او بود
    او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد

    ویرایش توسط بی دل : سه شنبه 14 خرداد 92 در ساعت 09:36

  6. 2 کاربر از پست مفید بی دل تشکرکرده اند .

    asemani (سه شنبه 14 خرداد 92), del (چهارشنبه 26 تیر 92)

  7. #54
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    در مورد اینکه خانمت انگار نمی دونه توی چه شرایطیه با پست 51 پست دختر ناشناس موافقم.

    به نظر میاد ادمای اطرافت هر کاری که دلشون می خواد می کنن. توصیه ام اینه که کنترل داشته باشی روی خودت و احساساتی نشی تا وارد بازی هایی که همه اشون خوشن باهاش و تو یکی ناخوش می شی و می ری بیمارستان نشی. احساساتی نشی که از امتحانت نیفتی. اینکارو می تونی صبح که بیدار میشی به راحتی بکنی. بیدار که میشی و هنوز با کسی حرف نزدی زیاد به خودت بگو پژمان این هفته مهمترین کارت درس و امتحاناتته. اصلا احساساتی نشو و درگیر حرف های بقیه نشو. بعد امتحاناتت هم می تونی سر فرصت بری با خانمت حرف بزنی. حالا مونده خواهرتم بیاد یه دعوای دیگه راه بندازه. تو خودتو درگیر نکن اصلا. توی دعواهاشون شرکت نکن. با خانمت دهن به دهن نشو. اصلا کار به کار اینا نداشته باش فعلا تا بعد از امتحانات.

    بعد از امتحاناتت برو با خود خانمت حرف بزن. اصلا نیازی نیست بهش جواب قطعی بدی. معلومه که نباید بری پیش اون عمه زندگی کنی ولی تو بگو به خانمت ما نیاز داریم بریم مشاوره چندین جلسه. بعد از اینکه رفتیم میشینیم راجع به این چیزا صحبت می کنیم.

    به نظرم (از روی نوشته هات البت)ه خانمت خیلی بچه است. نمی فهمه اصلا وضعیتشو. می تونست اون مثلا قهر کردنشو بذاره دو هفته دیگه که تو از امتحاناتت نیفتی. این کارم نکرده. درک درستی از وضعیتش نداره. حتما قبل از اینکه حرف خاصی بزنین برین هر دوتون مشاوره چند جلسه شاید مشاور بتونه بفهمه که چه کار کنین.

    مشاور هم باید مشاور خوب خودت پیدا کنی.

    باهاش که حرف می زنی حرص نخور. فعلا حتی سعی نکن درکش کنی چون به نظر میاد سخته. تو بگو باید برین مشاوره خیلی با ارامش و دیگه هی باهاش چونه نزن. همین جمله رو هر وقت لازم بود بازم تکرار کن. اگه هم گفت مامانم هست بگو خود روانشناسا و مشاورا حتی پزشک ها هم خودشون معمولا نمیان برای اعضای خانواده اشون مشاوره بدن. بگو هر چیزی جای خودشو داره.

    ارامش داشته باش. وارد بازی هاشون نشو. وقتی نمی دونی چه کار کنی همون حرف یه جمله ایتو مثلا همینکه نیازه با هم چند جلسه برین پیش مشاور در زمانی که نیاز بود تکرار کن. زیادم حرف نزن. مجبور نیستی همون وقت قانعش کنی. مشاور هم که خوبشو بگرد پیدا کن دیگه.

    راستی با خانمت با خوش اخلاقی صحبت کن اما قولی نده. موکول کن به بعد از چند جلسه مشاوره. ولی باهاش خوش اخلاق باش یعنی ملایم و با لحن اروم حرف بزن. بقیه رو هم ول کن اصلا با بقیه کله نزن. خودشون هر چقدر در توانشونه برن با هم دعوا کنن. به تو ربطی نداره! اگه بخوای حرص بخوری بازم حالت بد میشه و از کار و بارو امتحان می یفتی. با هاشون هم دعوا نکن که روشون بیشتر از این بهت باز نشه. به طور خلاصه اونا با دعوا حال می کنن تو هم ولشون کن بذار دعوا کنن. اصلا داخل دعواشون نشو.

    اینا نظرات من بود. ممکنه اشتباه باشه. امیدوارم کارشناسان بیان زودتر برات نظر و راهنمایی بذارن.
    ویرایش توسط meinoush : سه شنبه 14 خرداد 92 در ساعت 10:37

  8. 2 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    asemani (سه شنبه 14 خرداد 92), unknown girl (سه شنبه 14 خرداد 92)

  9. #55
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 تیر 95 [ 16:53]
    تاریخ عضویت
    1390-8-28
    نوشته ها
    744
    امتیاز
    8,604
    سطح
    62
    Points: 8,604, Level: 62
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,594

    تشکرشده 1,946 در 612 پست

    Rep Power
    90
    Array
    پژمان

    ديگه نه زنگ ميزني نه سراغ ميگيري
    بزار اون بياد سراغت


    با رفتارت نشون نده كه واقعا نياز داري به دخالت ديگران و نميتوني خودت مشكلتو حل كني
    دارم بت ميگم هر شرطيو الان قبول كني دو سال بعد يع دعوا و قهر ديگه و يه شرط ديگه اس
    در ضمن اينكه تو همه مشكلاتو دخالت عمه ميدوني اگه بري اونجا ديگه بدتره

    صبر صبر صبر
    بزار همسرت واكنش نشون بده
    تو هم از تنهاييت استفاده كن
    مگه تنهايي نميخواستي:؟
    [align=center]ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم ...از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم[/align]

  10. 2 کاربر از پست مفید جوانه؟؟؟ تشکرکرده اند .

    asemani (سه شنبه 14 خرداد 92), unknown girl (سه شنبه 14 خرداد 92)

  11. #56
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 18 آذر 95 [ 01:19]
    تاریخ عضویت
    1392-3-03
    نوشته ها
    212
    امتیاز
    5,830
    سطح
    49
    Points: 5,830, Level: 49
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 120
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    158

    تشکرشده 390 در 142 پست

    Rep Power
    45
    Array
    بی دل
    یعنی من اشتباه کردم گفتم بیا حرف بزنیم .مشاور گفتن با خانمت صحبت کن ببین خواسته هاشون چیه.حداقل الان میدونم چی میخوان.خانم من حرفشون مستقل شدن ما نیستش.
    اگر بود میگفتن یه خونه جدا بگیریم نه اینکه بگن بریم بالا خونه مادرم رو اجاره کنیم. میخواستم بگم بالا خونه مادرت یک عمره اجاره است ولی نگفتم.
    اگر میخواستن مستقل بشیم وقتی میگفتم میخوام بعد درسم جای دیگه کار کنم نمیگفتن نه پیش پدرت بمون. چرا چون پدرم پول به ما میدن و هوامون رو دارن.
    اینها تز عمه من هستش بالاخره بعد از عمری عمه ام و خانمم رو میشناسم .
    پدرم و برادرهام اخلاقشون با من زیاد خوب نیست اما تو زندگی مشترکمون دخالت نمیکنن. اگر حرفی بزنن به من میزنن تا الان همیشه طرف اون رو میگرفتن ناراحتی منم از همین بوده.
    شاید در سال یکی دو مرتبه خونه ما بیان هر وقت میخوان آرمین رو ببینن میگن آرمین رو پایین ببرم.
    کسی کاری به کار خانم من نداره. خانواده اون همیشه خونه ما هستن و دخالت میکنن.
    اینها همه هیچ .... باید برا رهن خونه 50 تومن و برا ماشین 30 تومن پول بدم این همه پول از کجا بیارم. پدرم دارن من ندارم. من 23 سالمه 30 سالم که نیست این همه پول از خودم داشته باشم.
    از روز اول اون شرایط من رو میدونست وقتی من با دعوا و نارضایتی و خانم با خوشحالی و کلاس گذاشتن برا این و اون ازدواج کردن میخواستن به اینجاش هم فکر کنن.هرچی بود اون یک سال از من بزرگتر بود بیشتر از من نمیفهمید کمتر هم نمیفهمید.
    مشروب هم میخورم حالم رو نفهمم این روزها رو بگذرونم.

    - - - Updated - - -

    meinoush
    من دیگه کاری ندارم وقتی خانمم به ساز مادرشون میرقصن و ارزش برا من و بچه و زندگیمون قائل نیستن من هم دیگه بی تفاوتم چاره ای ندارم

    جوانه؟؟؟
    نه دیگه تلفن نمیزنم به قول meinoush میگذارم تو سر و کله هم بزنن .

  12. 2 کاربر از پست مفید پژمان تشکرکرده اند .

    asemani (سه شنبه 14 خرداد 92), meinoush (سه شنبه 14 خرداد 92)

  13. #57
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    نگفتم بی تفاوت باش. گفتم احساساتی برخورد نکن. اوضاعو با فکرت مدیریت کن. اگه احساساتی بشی اعصابت به هم می ریزه نمی تونی اوضاعو مدیریت کنی. بعدش ممکنه دعوا کنی. ارامش داشته باش.

  14. کاربر روبرو از پست مفید meinoush تشکرکرده است .

    asemani (سه شنبه 14 خرداد 92)

  15. #58
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:58]
    تاریخ عضویت
    1388-5-24
    نوشته ها
    1,225
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    7,577

    تشکرشده 8,601 در 1,498 پست

    Rep Power
    141
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط پژمان نمایش پست ها
    بی دل

    متنی رو که برات نوشتم با دقت نخوندی و دچار سو تفاهم شدی. به حرفهای خانمت هم همینقدر دقت کردی؟

    یعنی من اشتباه کردم گفتم بیا حرف بزنیم
    اگر یک کار درست در طی این مدت انجام داده باشی اون هم همین یک کار بود. از کجای نوشته من برداشت کردی که اشتباه کردی گفتی بیاد باهاش حرف بزنی؟ منتها شیوه حرف زدن صحیح رو که بتونی اوضاع رو مدیریت کنی به کار نبردی.

    .مشاور گفتن با خانمت صحبت کن ببین خواسته هاشون چیه.حداقل الان میدونم چی میخوان.

    خوب حالا فهمیدی خواسته واقعی اشون چیه؟
    اینها تز عمه من هستشبالاخره بعد از عمری عمه ام و خانمم رو میشناسم .

    اگر هم واقعا اینطور باشه، شما آنتی تز های موثری رو بکار نگرفتی. یکی از ابزارهایی که در دست داری عشقولانگی و مخ تلیط کنی توام با صبر بوده که شما به جاش *خر درون* ات رو هی کردی و تاختی باهاش! شما خانمت رو اگر با عشق جذب کنی، عمه که سهله، همه دنیا رو هم به خاطر شما ایگنور خواهد کرد!

    پدرم و برادرهام اخلاقشون با من زیاد خوب نیست

    این نکته مهمی است که پدر و برادرهات با شما خوب نیستند. عمه با شما خوب نیست. همسر ناراضیه. کس دیگه ای هم هست؟ :-)

    اینها همه هیچ .... باید برا رهن خونه 50 تومن و برا ماشین 30 تومن پول بدم این همه پول از کجا بیارم. پدرم دارن من ندارم. من 23 سالمه 30 سالم که نیست این همه پول از خودم داشته باشم.

    اصلا مشکل رهن خونه نیست!!! من موندم تو چطور فوق لیسانس قبول شدی!!! یه ذره اون مخ رو بکار بنداز. فکر کردی آدم ۳۰ ساله مرد شش میلیون دلاریه؟

    مشروب هم میخورم حالم رو نفهمم این روزها رو بگذرونم.

    !!!! همین کارها رو میکنی که نمیتونی تصمیم درست و معقول بگیری. شما یک مشکل عمده داری و اون هیجان محوری و فوران شدید احساسی است. به جای اینکه سعی کنی هیجاناتت را به شیوه صحیح مدیریت کنی و تمرین صبر کنی تا بتونی بر این اوضاع نابسامان فائق بیای، عملا کاری میکنی که خودت هم نابسامان تر از این اوضاع بشی!!


    - - - Updated - - -

    meinoush
    من دیگه کاری ندارم وقتی خانمم به ساز مادرشون میرقصن و ارزش برا من و بچه و زندگیمون قائل نیستن من هم دیگه بی تفاوتم چاره ای ندارم

    واقعا اگر راست بگی و بتونی یه چند روز همین بی تفاوت بودن را بدون *دو پینگ* پیاده کنی هم خوبه. اینو برای خودت میگم. اگه چاره ای برای فورانهای احساسی و هیجانیت نکنی، فردا باز همین آش و همین کاسه است. اگر میتونی با کمک یک مشاور و یا حتی روانپزشک، سعی کن برنامه ای برای تعدیل احساساتت و دور شدن از احساس گرایی مطلق و رسیدن به درجه ای از صبر و آرامش در نظر بگیری.


    جوانه؟؟؟

    نه دیگه تلفن نمیزنم به قول meinoush میگذارم تو سر و کله هم بزنن .
    درسته که زمان حلال مشکلاته. اما اگر واقعا از همین الان برای تعدیل هیجان محوری بیش از حد ات کاری نکنی، گذشت زمان هم قطعا نفعی نخواهد داشت.
    هر دوی شما (شما و خانمتون) نیاز به کمک مشاور حضوری دارید. اما قبل از این امر نیاز هست که دل خانومت رو نرم کرده باشی که بجای اینکه اون رو تهدیدی بدونه و فکر کنه میخوای دورش بزنی یا حرف خودت رو با مشاور به کرسی بنشونی،‌راغب بشه بیاد پیش مشاور. رفتن پیش مشاور فرصت خوبی رو برای هر دو شما فراهم میکنه تا بتونید در حضور یک کارشناس و یک فرد اصلح، هر کدام حرفهاتون رو بزنید و از معایب خودتون آگاه بشید و در نهایت بتونید به تصمیم درستی برسید.

    الان یکی از مشکلات اینه که شما حتی توی این تاپیک هم فقط حرفهایی رو که دوست دارید بشنوید را گلچین میکنید! بقیه را ایگنور میکنید. به نظر میاد در ارتباط با خانوم و اطرافیان هم همین اتفاق بیافته. حضور یک کارشناس به حل این مشکل کمک خواهد کرد.


    بعضی از دوستان متاسفانه بر اساس یک سری حرفهای شما، علیه فرد غایب جبهه گیری میکنند و در مورد ایشون حکم صادر میکنند. این مورد تقریبا در همدردی باب هستش.
    شما و خانمتون هر دو زندگیتون را دوست دارید و دلتون برای اون میتپه. منتها در یک سری مهارتها ضعف دارید که لازم است اونها رو شناسایی کنید و تلاشتون رو بکنید که ضعفها را برطرف و مهارتها رو تقویت کنید.

    یکی از دوستان گفتش که:
    خانمت خیلی بچه است. نمی فهمه اصلا وضعیتشو. می تونست اون مثلا قهر کردنشو بذاره دو هفته دیگه که تو از امتحاناتت نیفتی. این کارم نکرده. درک درستی از وضعیتش نداره. من میگم این آدم اگر اینقدر رفتارهاش عقلانی بود که بتونه فکر کنه دو هفته دیگه قهر کنه، اصلا قهر نمیکرد! مگه آدم برای قهرش برنامه ریزی میکنه؟!!! قهر هم یکی از اون بی مهارتیهاست. یکی از اون ضعفهاست. یکی از اون رفتارهای آنی است که آدم از سر عجز و ناتوانی انجام میده. وقتی حس میکنه صداش شنیده نمیشه. وقتی می بینه حضورش اونقدر موثر نیست که بتونه کاری از پیش ببره، قهر میکنه میذاره میره که به این وسیله صدای اعتراضش شنیده بشه و یا خواسته اش اجابت بشه. منتها متاسفانه یک سری افراد بی مهارت تر هم میان این وسط (از جمله عمه و ...) و به جای اینکه آبی روی آتش بریزند شعله ورترش میکنند.

    باز هم میگم خواست خانوم شما چیزی ورای خانه پدری و خانه عمه است!

    ===========

    راستی یادم رفت که بگم: شما هم تز یا بازیهای خطرناکی را داری پیاده میکنی!!!
    ارجاع به تاپیک خدا بیامرز آنی (بازیها)

    =================

    وای وای وای یک توصیه دیگه (داشت یادم میرفت): اصلا و ابدا خانمت رو به این تاپیک هدایت نکـــــــــــــــن! نذار بیاد اینجا و اینارو بخونه.
    هرچند که بدت نمیاد ایشون بیاد ببینه چه حال زار و نزاری داری و دلش بسوزه و با کمترین هزینه برگرده! اما تجربه معلوم کرده که برعکس جواب میده. بنابر این نکن!

    بی دلی در همه احوال خدا با او بود
    او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد

    ویرایش توسط بی دل : سه شنبه 14 خرداد 92 در ساعت 15:27

  16. 4 کاربر از پست مفید بی دل تشکرکرده اند .

    asemani (سه شنبه 14 خرداد 92), del (چهارشنبه 26 تیر 92), گل آرا (سه شنبه 14 خرداد 92), پرنده غريب (سه شنبه 14 خرداد 92)

  17. #59
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 18 آذر 95 [ 01:19]
    تاریخ عضویت
    1392-3-03
    نوشته ها
    212
    امتیاز
    5,830
    سطح
    49
    Points: 5,830, Level: 49
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 120
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    158

    تشکرشده 390 در 142 پست

    Rep Power
    45
    Array
    بی دل
    بعضی از حرفهای شما رو قبول دارم و بعضی هاش رو خیر قبول ندارم. شما مو رو می بینید من پیچش مو !

  18. #60
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:58]
    تاریخ عضویت
    1388-5-24
    نوشته ها
    1,225
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    7,577

    تشکرشده 8,601 در 1,498 پست

    Rep Power
    141
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط پژمان نمایش پست ها
    بی دل
    بعضی از حرفهای شما رو قبول دارم و بعضی هاش رو خیر قبول ندارم. شما مو رو می بینید من پیچش مو !
    مشکل همینجاست! فکر میکنی داری پیچش مو می بینی. ذهن خوانی میکنی! بعد بر اساس برداشتهای نادرست و تخیلات خودت قضاوت میکنی و حکم صادر میکنی و به اجرا میگذاری. نوشته های آقای اس سی آی (sci) رو در مورد ذهن خوانی بخون. ذهن خوانی ممنــــــــــــــــوع حتی شما دوست عزیز!

    پالسهای اشتباه میگیری اسمش رو میگذاری پیچش مو.

    خواهرت رو منصرف کردی؟ گفتی نیاد؟ اگه نگفتی زودتر اینکار رو بکن!

    بی دلی در همه احوال خدا با او بود
    او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد


  19. 2 کاربر از پست مفید بی دل تشکرکرده اند .

    asemani (سه شنبه 14 خرداد 92), گل آرا (سه شنبه 14 خرداد 92)


 
صفحه 6 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. چرا تایپیکم و پیدا نمیکنم کمک
    توسط پری یاس در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 دی 94, 03:30
  2. عذرخواهی و حذف تایپیک از مدیریت و مسافر زمان
    توسط Arazf در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: سه شنبه 24 شهریور 94, 00:09
  3. فرشته مهربان ممنون که تایپیک منو قفل کردین
    توسط ahuman در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: پنجشنبه 22 اسفند 92, 19:53

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:29 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.