وای از همتون ممنونم:o ممنونم که به من سر زدین راهنمایی ام کردین و مث دوستای واقعی به فکرم بودین
من بهترم. رفتم پیش یه مشاور که بهار شادی گفته بود. خوب بود. فقط راجع به خودم حرف زدم. گفت که غوغای درونی خودت این همه خسته ات کرده. این که فکرت همش درگیره. گفت برو یوگا. گفت سعی کن خودت رو بیشتر دوست داشته باشی... به خودت آرامش بدی و ... این حرفا.
.
خوبی رفتار شوهرم همچنان ادامه داره. تعطیلات قراره بریم پیش خانواده اش. خب من دلیل اصلی تغییر رفتار همسرم رو کشف کردم!
.
.
.
.
.
.
در مقابل خانواده اش به من اعتماد کرده! در مقابل خانواده اش به من حق داده! همین!
.
.
.
.
روز مادر رو ما در منزل خانواده همسرم گذروندیم. اون روز اتفاقاتی افتاد بدون اینکه من دخالت داشته باشم. پدرش دمار از روزگار دامادشون و خانواده دامادشون درآورد. سر قضایای مالی. به خاطر توقعات مالی بیجا. میگفت مهریه دخترم حقشه ! مهریه دخترم رو بده و این حرفا! خوب من هم شاهد ماجرا بودم.
یعنی اون ظاهر آدم خوبه که جلوی من اداش رو درمی آوردن بهم ریخت. ولی من که اونا رو میشناختم می دونستم چطور ادم هایی هستن برای من چیزی عوض نشده بود. شوهرم هم خانواده ی پول پرست احمق و خسیسش رو میشناسه و معتقده حق با خانواده اش هست!
.
ولی با این حال بعد از اون رفتار شوهرم کم کم تغییر کرد به نفع من تا الان. تماسش با اون ها کمتر شد و یه مدت کوتاه بعد از سه سال "دونفر شدیم"
بدون حضور محسوس و دائمی خانواده اش.
- - - Updated - - -
البته به حرفای شما هم فکر می کنم. شاید نتیجه گیری بهتری باید بکنم.
خواهش می کنم برام دعا کنین. الان وقت زیادی ندارم. باید بریم.
میریم پیش خانواده اش.
برام دعا کنین که با دوباره پیش اونا بودن همه چی بهم نریزه. باز هم مسئله خواهر و دامادش مطرح میشه و باز هم سعی می کنم فضای زندگی ما رو هم به هم بریزن. برام دعا کنین لطفن.
من هیچ حرفی نمی زنم. هیچ دخالتی نمی کنم.
خدایا خودت کمکم کن.
![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)