سلام دوست من
فکر میکنم این حسی که تو گرفتارش شدی شبیه همون حسیه که اکثر دخترا گرفتارش میشن و خودشونو اخر خط می بینین.
چطور خونواده اون تورو نمی شناسن اما تو اونا رو میشناسی؟؟ تو به یه مشت حرف برای شناخت بسنده میکنی؟؟؟
ببین دوست من من حس تو رو کاملا درک میکنم و باید در این وضعیت پریشون باشی وگرنه باید به این دوست داشتن شک کرد.
اما اینم بهت بگم تو از کجا اینقدر مطمئن هستی که تمام حرفای اون اقا راسته ؟؟ و تو دیگه کاملا اونو و خونواده شو میشناسی؟
اینو همیشه یادت باشه وقتی دو نفر با هم دوست میشن (دختر و پسر ) بیشتر اوقات (بالغ بر 80 درصد ) برای نگه داشتن هم دروغ میگن. حالا بگذریم که شما توی دنیای صفر و یک با هم اشنا شدین . کسی که بخواد دروغ بگه چه دنیای صفر و یک چه دنیای واقعی دروغ میگه .اما دنیای اینترنت زمینه بییشتری برای کتمان حقیقت برای ادما فراهم میکنه.
تو قرار نیست کاری بکنی که پدرش راضی بشه.تو مگه به خوب بودن خودت شک داری که اینو میخوای به اونا یا هر کس دیگه ای ثابت کنی؟؟ به نظر من با اون اقا خیلی منطقی حرف بزن و بگو اگه منو میخوای خودت باید خونواده تو راضی کنی.
اینم بهت بگم توی زندگیت مثه یه غورباقه با دید 360 درچه نگاه کن که فرصتهای دیگه زندگی تو ازدست ندی.
اینم بهت بگم بهتره اصراری به اثبات خودت نداشته باشی.این ارزش تو رو بیشتر میکنه.
چرا ادمای مغرور جذاب ترن ؟؟؟
امیدوارم درست تصمیم بیگیری و الان هم که اینو میخونی اروم شی








علاقه مندی ها (Bookmarks)