ا شکال بیشتر از اینکه از سمت خانواده شما باشه از طرف شخص شماست! شما وضعیت و سطح مالی و کلاس اجتماعی این آقا را پایین می بینی و اتفاقا فکر میکنی دیگران حق دارند با ایشان بد برخورد کنند. و اتفاقا ناراحتی شما از اینه! وگرنه اگر دیگران را در بی احترامی به ایشان محق نمیدانستی، حد اقل خود شما در حقش کم لطفی نمیکردی. حتی پیش بینی میکنی چون وضع این آقا مطلوب نیست پس همسر آینده خواهر شما هم صرفا به خاطر موقعیت مالیش بیشتر از همسر شما قابل احترام است. این پیش بینی توی ذهن شماست. وگرنه هنوز به طور بالفعل در بیرون اتفاق نیافتاده. ولی شما بر مبنای این پیش بینی و ذهن خوانی دچار استیصال میشی و با همسرت بد رفتاری میکنی.
ممنون از جوابتون
من توی ذهنم هیچوقت موقعیت و سطح همسرم رو پایین ندیدم من گفتم ایشون تحصیلات و خانواده ش از من پایین تره نگفتم ایشون در کل موقعیت پایینی داره و یا اینکه من ایشون رو قبول ندارم. بر عکس ما تا الان تونستیم با هم و بدون کمک مالی خانواده مون ماشین و خونه بخریم که جوونای فامیلمون هیچکدوم نتونستن. از لحاظ موقعیت شغلی هم ایشون توی یه اداره دولتی کار میکنه ایشون لیسانسه و من فوق لیسانس
نامزد خواهرمم موقعیت مالیش بهتر نیست خانواده ش بالاترن
خانواده من تا به حال به شوهرم بی احترامی نکردن برعکس خانواده و فامیلم خیلی ایشون رو دوست دارن چون اخلاق خیلی خوبی داره و حتی دایی م گفته بود شوهر فلانی توی فامیل تکه. مشکل من مسایل جانبی هست که انقدر توی این مدت ذهن منو بهم ریخت و من سر هر قضیه دعوا میکردم که کار به اینجا رسید.
مشکل خانواده ایشون هستن که از لحاظ ظاهر و فرهنگ و تحصیلات از ما پایین ترن و خانواده من با اونا معاشرت نمیکنن و با خانواده عروسمون ارتباطشون زیاده
مشکل اینه که استرس عروسیمو دارم که به خاطر اختلاف ظاهری خانواده همسرم با ما حرف و حدیث و نیش و کنایه پیش بیاد و بهترین شب زندگیم خراب شه و بعدشم باز با شوهرم بدرفتاری کنم و زندگی مون بهم بریزه
همیشه با خودم میگم اگه همسرم خانواده بهتری داشت بهترین مورد برای ازدواج بود ولی متاسفانه روز خواستگاری اینا رو در نظر نگرفتم و گفتم مهم خودشه ولی الان میبینم مسایل مهمتر هم هست
مشکل اینه که خودمون دو تا هیچ مشکلی نداریم و بحث و دعوامون همیشه به خاطر اختلاف طبقاتی خانواده هامون و برخورد خانواده بوده و انقدر ادامه پیدا کرده که ایشون سرد شده و من هم دیگه انگیزه ای برای دوباره ساختن ندارم
در ضمن در مورد اینکه میگی مثل گذشته برای گریه هات دستپاچه نمیشه و ...علتش این است که اونقدر نک و ناله کردی و دعوا درست کردی که این موضوع عادی شده. توی هر ارتباطی با هر مرد دیگه ای هم وقتی زنی بطور مستمر شکوه و شکایت میکنه و اشک اش دم مشکش باشه، اون اشک و اه ها ارزش خودشون رو در نظر همسر از دست میدهند.
بله حق با شماست من قبول دارم به خاطر رفتارهای غلط من ایشون سرد شده و حس میکنم به زندگیمون بی انگیزه و بی اهمیت شده و تحمل این موضوع برام خیلی سخته فکر میکنم ما هنوز اول راهیم و نباید این اتفاقا میفتاده از آینده میترسم میگم وقتی الان انقد خسته و بی حوصله شدیم 10 سال دیگه قراره چی بشه میترسم به طلاق عاطفی برسیم خیلی ازین موضوع وحشت دارم ولی خودمم دیگه هیچ انگیزه واسه ساختن و شروع ندارم چون اعتقاد دارم حرفایی که زدم توی دلشه و هیچوقت فراموش نمیکنه حس میکنم اگه بخوام درستش کنم فقط خودمو خسته میکنم چون درست نمیشه یا لااقل مثل روز اول نمیشه
- - - Updated - - -
ا شکال بیشتر از اینکه از سمت خانواده شما باشه از طرف شخص شماست! شما وضعیت و سطح مالی و کلاس اجتماعی این آقا را پایین می بینی و اتفاقا فکر میکنی دیگران حق دارند با ایشان بد برخورد کنند. و اتفاقا ناراحتی شما از اینه! وگرنه اگر دیگران را در بی احترامی به ایشان محق نمیدانستی، حد اقل خود شما در حقش کم لطفی نمیکردی. حتی پیش بینی میکنی چون وضع این آقا مطلوب نیست پس همسر آینده خواهر شما هم صرفا به خاطر موقعیت مالیش بیشتر از همسر شما قابل احترام است. این پیش بینی توی ذهن شماست. وگرنه هنوز به طور بالفعل در بیرون اتفاق نیافتاده. ولی شما بر مبنای این پیش بینی و ذهن خوانی دچار استیصال میشی و با همسرت بد رفتاری میکنی.
ممنون از جوابتون
من توی ذهنم هیچوقت موقعیت و سطح همسرم رو پایین ندیدم من گفتم ایشون تحصیلات و خانواده ش از من پایین تره نگفتم ایشون در کل موقعیت پایینی داره و یا اینکه من ایشون رو قبول ندارم. بر عکس ما تا الان تونستیم با هم و بدون کمک مالی خانواده مون ماشین و خونه بخریم که جوونای فامیلمون هیچکدوم نتونستن. از لحاظ موقعیت شغلی هم ایشون توی یه اداره دولتی کار میکنه ایشون لیسانسه و من فوق لیسانس
نامزد خواهرمم موقعیت مالیش بهتر نیست خانواده ش بالاترن
خانواده من تا به حال به شوهرم بی احترامی نکردن برعکس خانواده و فامیلم خیلی ایشون رو دوست دارن چون اخلاق خیلی خوبی داره و حتی دایی م گفته بود شوهر فلانی توی فامیل تکه. مشکل من مسایل جانبی هست که انقدر توی این مدت ذهن منو بهم ریخت و من سر هر قضیه دعوا میکردم که کار به اینجا رسید.
مشکل خانواده ایشون هستن که از لحاظ ظاهر و فرهنگ و تحصیلات از ما پایین ترن و خانواده من با اونا معاشرت نمیکنن و با خانواده عروسمون ارتباطشون زیاده
مشکل اینه که استرس عروسیمو دارم که به خاطر اختلاف ظاهری خانواده همسرم با ما حرف و حدیث و نیش و کنایه پیش بیاد و بهترین شب زندگیم خراب شه و بعدشم باز با شوهرم بدرفتاری کنم و زندگی مون بهم بریزه
همیشه با خودم میگم اگه همسرم خانواده بهتری داشت بهترین مورد برای ازدواج بود ولی متاسفانه روز خواستگاری اینا رو در نظر نگرفتم و گفتم مهم خودشه ولی الان میبینم مسایل مهمتر هم هست
مشکل اینه که خودمون دو تا هیچ مشکلی نداریم و بحث و دعوامون همیشه به خاطر اختلاف طبقاتی خانواده هامون و برخورد خانواده بوده و انقدر ادامه پیدا کرده که ایشون سرد شده و من هم دیگه انگیزه ای برای دوباره ساختن ندارم
در ضمن در مورد اینکه میگی مثل گذشته برای گریه هات دستپاچه نمیشه و ...علتش این است که اونقدر نک و ناله کردی و دعوا درست کردی که این موضوع عادی شده. توی هر ارتباطی با هر مرد دیگه ای هم وقتی زنی بطور مستمر شکوه و شکایت میکنه و اشک اش دم مشکش باشه، اون اشک و اه ها ارزش خودشون رو در نظر همسر از دست میدهند.
بله حق با شماست من قبول دارم به خاطر رفتارهای غلط من ایشون سرد شده و حس میکنم به زندگیمون بی انگیزه و بی اهمیت شده و تحمل این موضوع برام خیلی سخته فکر میکنم ما هنوز اول راهیم و نباید این اتفاقا میفتاده از آینده میترسم میگم وقتی الان انقد خسته و بی حوصله شدیم 10 سال دیگه قراره چی بشه میترسم به طلاق عاطفی برسیم خیلی ازین موضوع وحشت دارم ولی خودمم دیگه هیچ انگیزه واسه ساختن و شروع ندارم چون اعتقاد دارم حرفایی که زدم توی دلشه و هیچوقت فراموش نمیکنه حس میکنم اگه بخوام درستش کنم فقط خودمو خسته میکنم چون درست نمیشه یا لااقل مثل روز اول نمیشه
علاقه مندی ها (Bookmarks)