به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 49
  1. #31
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 08 خرداد 92 [ 08:08]
    تاریخ عضویت
    1392-2-16
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    152
    سطح
    3
    Points: 152, Level: 3
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registeredTagger Second Class100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 26 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    با سلام دوباره
    خیلی افسرده و داغونم دیگه تحمل ندارم نه تحمل تبعیضای خانواده مو نه تحمل بی حوصلگی شوهرمو
    دیروز با شوهرم رفته بودیم خونه شون که تو یه شهر دیگه س. تمام مدت داشت کارهای اونا رو انجام میداد یا آیفون تعمیر میکرد یا ماشین لباسشویی یا ... منم صبح تا عصر تنها توی خونه نشسته بودم لپ تاپمو نبرده بودم که کارهاامو انجام بدم خیلی حوصله م سر رفت دست آخر دیگه تحملم تموم شد رفتم به شوهرم تشر زدم پدرشوهرمم اونجا بود بعدم وسایلمو جمع کردم و بدون خداحافظی با خانواده ش اومدم تو ماشین.بعدشم راه افتادیم که بیایم تو ماشینم یه دعوای حسابی کردیم و من تا خود شهرمون گریه کردم شوهرم دیگه مثل روزای اول که من دعوا میکردم و اون صبوری میکرد من گریه میکردم و اون دلداری میداد نیست. منم دیگه تحمل ندارم دلم میخواد جدا شم ولی خانواده م پشتم نیستن هرچند خودم شاغلم و انقد حقوق میگیرم که راحت یه زندگی خوب راه بندازم ولی فقط بحث پول نیست میدونم که نمیتونم جدا شم یا لااقل الان نمیتونم.
    دیگه حوصله ندارم هیچی آرومم نمیکنه فقط با کار خودمو سرگرم میکنم که برم خونه فقط بخوابم
    دیگه توانی واسه درست کردن اوضاع ندارم و میدونم که درست نمیشه نه با ادامه دادن نه با جدایی
    فکر میکنم افسرده شدم همیشه و همه جا دلم میخواد گریه کنم الانم که اینا رو مینویسم میخوام گریه کنم قرص ضد افسردگی میخورم ولی فایده نداره شوهرم خودش از داروخانه واسم خرید ولی حتی نپرسید که اینا چیه
    حس میکنم به خاطر رفتارهای من خسته شده و دیگه من واسش اصلا مهم نیستم منم توان دوباره ساختن رو ندارم ودیگه اصلا زندگی واسم مهم نیست. خیلی دلم میخواد خودکشی کنم ولی نمیدونم چجوری

  2. #32
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    دکتر روانپزشک رفتی و بهت قرص داده؟ سر خود نخوری.
    شما حداقل بین این چیزایی که نوشتی توی این تاپیک مشکلی با خود شوهرت نداری. یا کم خونی یا یه مشکل کوچیک این مدلی داری که انقدر زود احساس بیچارگی می کنی یا اینکه مشکل چیز دیگه ایه و نمی دونی.
    توی نوشته هات تا جایی که فهمیدم ایراد رفتاری مال پدر مادر خودت بوده بعدش نقو نوقشو سر شوهرت زدی. هیچکسی حوصله نداره تا ابد یه طرفه محبت کنه. محبت کردن انرژی می بره. خوب اون بیچاره هی محبت کرده هی از تو دریافت محبت ندیده خسته شده و اروم و بی انرژی. حالا که دعوا هم کردی باهاش. اگه تو هم جواب محبتاشو بتونی از ته دلت بدی انرژیش بیشتر می شه و بیشتر بهت محبت می کنه.
    نمی دونم چرا انقدر سخت می گیری به خودت. یعنی مشکلتو درست نمی فهمم. چیزی نشده و می گی می خوای خودکشی کنی. مگه چه کار کردی؟ تو به اندازه ی شوهرت براش انرژی گذاشتی و خسته شدی؟ شوهرتو مگه دوست نداری که انقدر زود می گی جدا شی؟ اصلا اگه انقدر به نظرت سخته باهاش باشی یادت هست چرا انتخابش کردی؟ فکر می کنم مشکل مالی نداری. مشاوره ازدواج رفتی؟ اگه مشکل مالی نداری وقتی نمی دونی چه کار کنی برو از روانشناس خوب راهنمایی بگیر. وقتی هم که می بینی که خیلی داره زندگی بهت فشار میاره بد نیست پیش روانپزشک با تجربه هم بری.
    چی شده انقدر زود به این حد از ناراحتی رسیدی؟
    خیلی همه چیرو به خودت سخت نگیر. سعی کن یاد بگیری با چیزای کوچیک و ساده خوشحال باشی.
    ویرایش توسط meinoush : شنبه 28 اردیبهشت 92 در ساعت 14:23

  3. 2 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    shabe niloofari (شنبه 28 اردیبهشت 92), بی دل (شنبه 28 اردیبهشت 92)

  4. #33
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 08 خرداد 92 [ 08:08]
    تاریخ عضویت
    1392-2-16
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    152
    سطح
    3
    Points: 152, Level: 3
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registeredTagger Second Class100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 26 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنون از جوابتون مشکل مالی ندارم روانپزشک و روانشناسم نرفتم چون مشاوره نمیخوام فقط درد دل میکنم که آروم شم
    میدونم مشاور یه چیزایی میگه و یه راهکارایی میده که من حوصله انجامشو ندارم و فکر میکنم اگه هم انجام بدم و جواب بده مقطعی باشه.
    حق با شماست میدونم شوهرم انقدر محبت یه طرفه کرده و خسته شده (هر چند منم یه جاهایی خیلی محبت کردم) و هر کس دیگه هم جای اون بود خسته شده بود ولی مشکل من چیز دیگه س شاید کسی نتونه درک کنه ولی من از روز اول شوهرمو اونطوری دیدم و پذیرفتم با محبت و صبور و.... اینجوریشو نمیخوام نمیتونم تحمل کنم توی پستهای قبلیم گفتم تحصیلاتم خانواده م و .. از شوهرم بالاتره و من فقط به خاطر رفتار و شخصیتش انتخابش کردم ولی الان میبینم دیگه اونطوری نیست چیزی که من میخواستم و بود حالا دیگه نیست حس میکنم دیگه هیچ دلخوشی ندارم
    نمیتونمم من پا پیش بذارم و محبت کنم هم اینکه از اول عادت نکردم . هم اینکه خسته م خیلی خسته
    الان دو ساله که عقدیم خیلی مشکلات داشتیم به خاطر رفتارهای خانواده م و خیلی چیزای دیگه ساعت کاریمم خیلی زیاده در یک کلام هم جسمی خیلی خسته م هم روحی
    بر فرض هم که من به توصیه های مشاور و کسان دیگه عمل کنم و بخوام با راهکارهایی مثل محبت و.... درستش کنم بازم نمیشه دیگه مثل اول نمیشه میدونم که نمیشه خیلی چیزها شکسته از بین رفته و دیگه برنمیگرده

  5. #34
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:58]
    تاریخ عضویت
    1388-5-24
    نوشته ها
    1,225
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    7,577

    تشکرشده 8,601 در 1,498 پست

    Rep Power
    141
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط اشک یخی نمایش پست ها
    ممنون از جوابتون مشکل مالی ندارم روانپزشک و روانشناسم نرفتم چون مشاوره نمیخوام فقط درد دل میکنم که آروم شم
    میدونم مشاور یه چیزایی میگه و یه راهکارایی میده که من حوصله انجامشو ندارم و فکر میکنم اگه هم انجام بدم و جواب بده مقطعی باشه.
    حق با شماست میدونم شوهرم انقدر محبت یه طرفه کرده و خسته شده (هر چند منم یه جاهایی خیلی محبت کردم) و هر کس دیگه هم جای اون بود خسته شده بود ولی مشکل من چیز دیگه س شاید کسی نتونه درک کنه ولی من از روز اول شوهرمو اونطوری دیدم و پذیرفتم با محبت و صبور و.... اینجوریشو نمیخوام نمیتونم تحمل کنم توی پستهای قبلیم گفتم تحصیلاتم خانواده م و .. از شوهرم بالاتره و من فقط به خاطر رفتار و شخصیتش انتخابش کردم ولی الان میبینم دیگه اونطوری نیست چیزی که من میخواستم و بود حالا دیگه نیست حس میکنم دیگه هیچ دلخوشی ندارم
    نمیتونمم من پا پیش بذارم و محبت کنم هم اینکه از اول عادت نکردم . هم اینکه خسته م خیلی خسته
    الان دو ساله که عقدیم خیلی مشکلات داشتیم به خاطر رفتارهای خانواده م و خیلی چیزای دیگه ساعت کاریمم خیلی زیاده در یک کلام هم جسمی خیلی خسته م هم روحی
    بر فرض هم که من به توصیه های مشاور و کسان دیگه عمل کنم و بخوام با راهکارهایی مثل محبت و.... درستش کنم بازم نمیشه دیگه مثل اول نمیشه میدونم که نمیشه خیلی چیزها شکسته از بین رفته و دیگه برنمیگرده


    اشکال بیشتر از اینکه از سمت خانواده شما باشه از طرف شخص شماست! شما وضعیت و سطح مالی و کلاس اجتماعی این آقا را پایین می بینی و اتفاقا فکر میکنی دیگران حق دارند با ایشان بد برخورد کنند. و اتفاقا ناراحتی شما از اینه! وگرنه اگر دیگران را در بی احترامی به ایشان محق نمیدانستی، حد اقل خود شما در حقش کم لطفی نمیکردی. حتی پیش بینی میکنی چون وضع این آقا مطلوب نیست پس همسر آینده خواهر شما هم صرفا به خاطر موقعیت مالیش بیشتر از همسر شما قابل احترام است. این پیش بینی توی ذهن شماست. وگرنه هنوز به طور بالفعل در بیرون اتفاق نیافتاده. ولی شما بر مبنای این پیش بینی و ذهن خوانی دچار استیصال میشی و با همسرت بد رفتاری میکنی.

    فکر میکنم اون کسی که باید کم بیاره و به فکر طلاق بیافته همسر شما باشه، نه شما! شرایط بدی رو براش ایجاد کردی.

    در ضمن در مورد اینکه میگی مثل گذشته برای گریه هات دستپاچه نمیشه و ...علتش این است که اونقدر نک و ناله کردی و دعوا درست کردی که این موضوع عادی شده. توی هر ارتباطی با هر مرد دیگه ای هم وقتی زنی بطور مستمر شکوه و شکایت میکنه و اشک اش دم مشکش باشه، اون اشک و اه ها ارزش خودشون رو در نظر همسر از دست میدهند.

    کلید حل این مشکل یا معما دست شماست. که البته شما ظاهرا اعتقادی و بقول خودت حوصله ای برای اصلاح امور نداری.

    بی دلی در همه احوال خدا با او بود
    او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد


  6. 4 کاربر از پست مفید بی دل تشکرکرده اند .

    mercedes62 (دوشنبه 30 اردیبهشت 92), فکور (شنبه 28 اردیبهشت 92), کامران (یکشنبه 29 اردیبهشت 92), zendegiye movafagh (یکشنبه 29 اردیبهشت 92)

  7. #35
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 08 خرداد 92 [ 08:08]
    تاریخ عضویت
    1392-2-16
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    152
    سطح
    3
    Points: 152, Level: 3
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registeredTagger Second Class100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 26 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ا شکال بیشتر از اینکه از سمت خانواده شما باشه از طرف شخص شماست! شما وضعیت و سطح مالی و کلاس اجتماعی این آقا را پایین می بینی و اتفاقا فکر میکنی دیگران حق دارند با ایشان بد برخورد کنند. و اتفاقا ناراحتی شما از اینه! وگرنه اگر دیگران را در بی احترامی به ایشان محق نمیدانستی، حد اقل خود شما در حقش کم لطفی نمیکردی. حتی پیش بینی میکنی چون وضع این آقا مطلوب نیست پس همسر آینده خواهر شما هم صرفا به خاطر موقعیت مالیش بیشتر از همسر شما قابل احترام است. این پیش بینی توی ذهن شماست. وگرنه هنوز به طور بالفعل در بیرون اتفاق نیافتاده. ولی شما بر مبنای این پیش بینی و ذهن خوانی دچار استیصال میشی و با همسرت بد رفتاری میکنی.



    ممنون از جوابتون
    من توی ذهنم هیچوقت موقعیت و سطح همسرم رو پایین ندیدم من گفتم ایشون تحصیلات و خانواده ش از من پایین تره نگفتم ایشون در کل موقعیت پایینی داره و یا اینکه من ایشون رو قبول ندارم. بر عکس ما تا الان تونستیم با هم و بدون کمک مالی خانواده مون ماشین و خونه بخریم که جوونای فامیلمون هیچکدوم نتونستن. از لحاظ موقعیت شغلی هم ایشون توی یه اداره دولتی کار میکنه ایشون لیسانسه و من فوق لیسانس
    نامزد خواهرمم موقعیت مالیش بهتر نیست خانواده ش بالاترن
    خانواده من تا به حال به شوهرم بی احترامی نکردن برعکس خانواده و فامیلم خیلی ایشون رو دوست دارن چون اخلاق خیلی خوبی داره و حتی دایی م گفته بود شوهر فلانی توی فامیل تکه. مشکل من مسایل جانبی هست که انقدر توی این مدت ذهن منو بهم ریخت و من سر هر قضیه دعوا میکردم که کار به اینجا رسید.
    مشکل خانواده ایشون هستن که از لحاظ ظاهر و فرهنگ و تحصیلات از ما پایین ترن و خانواده من با اونا معاشرت نمیکنن و با خانواده عروسمون ارتباطشون زیاده
    مشکل اینه که استرس عروسیمو دارم که به خاطر اختلاف ظاهری خانواده همسرم با ما حرف و حدیث و نیش و کنایه پیش بیاد و بهترین شب زندگیم خراب شه و بعدشم باز با شوهرم بدرفتاری کنم و زندگی مون بهم بریزه
    همیشه با خودم میگم اگه همسرم خانواده بهتری داشت بهترین مورد برای ازدواج بود ولی متاسفانه روز خواستگاری اینا رو در نظر نگرفتم و گفتم مهم خودشه ولی الان میبینم مسایل مهمتر هم هست
    مشکل اینه که خودمون دو تا هیچ مشکلی نداریم و بحث و دعوامون همیشه به خاطر اختلاف طبقاتی خانواده هامون و برخورد خانواده بوده و انقدر ادامه پیدا کرده که ایشون سرد شده و من هم دیگه انگیزه ای برای دوباره ساختن ندارم


    در ضمن در مورد اینکه میگی مثل گذشته برای گریه هات دستپاچه نمیشه و ...علتش این است که اونقدر نک و ناله کردی و دعوا درست کردی که این موضوع عادی شده. توی هر ارتباطی با هر مرد دیگه ای هم وقتی زنی بطور مستمر شکوه و شکایت میکنه و اشک اش دم مشکش باشه، اون اشک و اه ها ارزش خودشون رو در نظر همسر از دست میدهند.

    بله حق با شماست من قبول دارم به خاطر رفتارهای غلط من ایشون سرد شده و حس میکنم به زندگیمون بی انگیزه و بی اهمیت شده و تحمل این موضوع برام خیلی سخته فکر میکنم ما هنوز اول راهیم و نباید این اتفاقا میفتاده از آینده میترسم میگم وقتی الان انقد خسته و بی حوصله شدیم 10 سال دیگه قراره چی بشه میترسم به طلاق عاطفی برسیم خیلی ازین موضوع وحشت دارم ولی خودمم دیگه هیچ انگیزه واسه ساختن و شروع ندارم چون اعتقاد دارم حرفایی که زدم توی دلشه و هیچوقت فراموش نمیکنه حس میکنم اگه بخوام درستش کنم فقط خودمو خسته میکنم چون درست نمیشه یا لااقل مثل روز اول نمیشه

    - - - Updated - - -

    ا شکال بیشتر از اینکه از سمت خانواده شما باشه از طرف شخص شماست! شما وضعیت و سطح مالی و کلاس اجتماعی این آقا را پایین می بینی و اتفاقا فکر میکنی دیگران حق دارند با ایشان بد برخورد کنند. و اتفاقا ناراحتی شما از اینه! وگرنه اگر دیگران را در بی احترامی به ایشان محق نمیدانستی، حد اقل خود شما در حقش کم لطفی نمیکردی. حتی پیش بینی میکنی چون وضع این آقا مطلوب نیست پس همسر آینده خواهر شما هم صرفا به خاطر موقعیت مالیش بیشتر از همسر شما قابل احترام است. این پیش بینی توی ذهن شماست. وگرنه هنوز به طور بالفعل در بیرون اتفاق نیافتاده. ولی شما بر مبنای این پیش بینی و ذهن خوانی دچار استیصال میشی و با همسرت بد رفتاری میکنی.



    ممنون از جوابتون
    من توی ذهنم هیچوقت موقعیت و سطح همسرم رو پایین ندیدم من گفتم ایشون تحصیلات و خانواده ش از من پایین تره نگفتم ایشون در کل موقعیت پایینی داره و یا اینکه من ایشون رو قبول ندارم. بر عکس ما تا الان تونستیم با هم و بدون کمک مالی خانواده مون ماشین و خونه بخریم که جوونای فامیلمون هیچکدوم نتونستن. از لحاظ موقعیت شغلی هم ایشون توی یه اداره دولتی کار میکنه ایشون لیسانسه و من فوق لیسانس
    نامزد خواهرمم موقعیت مالیش بهتر نیست خانواده ش بالاترن
    خانواده من تا به حال به شوهرم بی احترامی نکردن برعکس خانواده و فامیلم خیلی ایشون رو دوست دارن چون اخلاق خیلی خوبی داره و حتی دایی م گفته بود شوهر فلانی توی فامیل تکه. مشکل من مسایل جانبی هست که انقدر توی این مدت ذهن منو بهم ریخت و من سر هر قضیه دعوا میکردم که کار به اینجا رسید.
    مشکل خانواده ایشون هستن که از لحاظ ظاهر و فرهنگ و تحصیلات از ما پایین ترن و خانواده من با اونا معاشرت نمیکنن و با خانواده عروسمون ارتباطشون زیاده
    مشکل اینه که استرس عروسیمو دارم که به خاطر اختلاف ظاهری خانواده همسرم با ما حرف و حدیث و نیش و کنایه پیش بیاد و بهترین شب زندگیم خراب شه و بعدشم باز با شوهرم بدرفتاری کنم و زندگی مون بهم بریزه
    همیشه با خودم میگم اگه همسرم خانواده بهتری داشت بهترین مورد برای ازدواج بود ولی متاسفانه روز خواستگاری اینا رو در نظر نگرفتم و گفتم مهم خودشه ولی الان میبینم مسایل مهمتر هم هست
    مشکل اینه که خودمون دو تا هیچ مشکلی نداریم و بحث و دعوامون همیشه به خاطر اختلاف طبقاتی خانواده هامون و برخورد خانواده بوده و انقدر ادامه پیدا کرده که ایشون سرد شده و من هم دیگه انگیزه ای برای دوباره ساختن ندارم


    در ضمن در مورد اینکه میگی مثل گذشته برای گریه هات دستپاچه نمیشه و ...علتش این است که اونقدر نک و ناله کردی و دعوا درست کردی که این موضوع عادی شده. توی هر ارتباطی با هر مرد دیگه ای هم وقتی زنی بطور مستمر شکوه و شکایت میکنه و اشک اش دم مشکش باشه، اون اشک و اه ها ارزش خودشون رو در نظر همسر از دست میدهند.

    بله حق با شماست من قبول دارم به خاطر رفتارهای غلط من ایشون سرد شده و حس میکنم به زندگیمون بی انگیزه و بی اهمیت شده و تحمل این موضوع برام خیلی سخته فکر میکنم ما هنوز اول راهیم و نباید این اتفاقا میفتاده از آینده میترسم میگم وقتی الان انقد خسته و بی حوصله شدیم 10 سال دیگه قراره چی بشه میترسم به طلاق عاطفی برسیم خیلی ازین موضوع وحشت دارم ولی خودمم دیگه هیچ انگیزه واسه ساختن و شروع ندارم چون اعتقاد دارم حرفایی که زدم توی دلشه و هیچوقت فراموش نمیکنه حس میکنم اگه بخوام درستش کنم فقط خودمو خسته میکنم چون درست نمیشه یا لااقل مثل روز اول نمیشه

  8. #36
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    من فکر می کنم مشکل کاملا از طرف خودتونه توی جمله هاتون یه نگاهی بندازین چند بار از سطح استفاده کردین سطح ما بالاست سطح اونا پایینه سطح زن داداشم سطح داماد آینده
    بسه دیگه
    اگر منظورتون از سطح اوضاع مالیه که واقعا براتون متاسفم که هی می گید ما سطحمون بالاتره
    چون به نظر من خانواده همسر شما از فرهنگ بالایی برخوردارن که متاسفانه شما و خانوادتون در این مورد خیلی سطح پایین ترید اینا رو از صبر همسرتون و برخورد خوبش با خانواده شما و کمک هاش حتی تا جایی که خانواده شما به راحتی می تونن ماشین کرایه کنند راننده بگیرن و... با این وجود همسرتون می رسونه اونا رو ... تو تفریحات همراه خودش می بره و...
    خانواده خیلی خوبی که داره و این که با وجود شنیدن جواب منفی تو دعوتهای قبلی باز هم خانواده شما رو دعوت کردن و با شما برخورد خوبی داشتند که به راحتی می تونستن انتقام بگیرن ولی مشخصه هیچ کمبودی ندارن و خیلی با شخصیتن و اینکه به عیادت پدرتون اومدن و..خیلی خوبیهای دیگه که حتی ندیدیش یا اینجا نگفتی
    شما فقط و فقط مشکلت اینه که با اوضاع مالیش نمی تونی کنار بیای همین
    دلم برا شوهرتون سوخت کاش بیشتر دقت کرده بود تو ازدواجش
    خیلی باید قدرشو بدونی

    - - - Updated - - -

    منظورتون از ظاهر قیافه هست یعنی شما زیایید و اونا زشت ؟؟؟؟؟؟؟
    شما فوق لیسانسید و شوهرتون لیسانس ؟ این یعنی خیلی اختلاف ؟؟مگه می خواهید با مادرش زندگی کنید که تحصیلات خانوادش براتون مهمه گیرم همشون دکتر بودن شوهر شما دیپلم؟؟ اون وقت چی ؟ اصلا تحصیلات خانوادش چه اهمیتی برا شما داره وقتی این قدر با فرهنگ و با اخلاق هستند که از یه شهر دیگه برای عیادت کسی می یان که چند بار به دعوتشون جواب منفی داده ؟؟

  9. کاربر روبرو از پست مفید zendegiye movafagh تشکرکرده است .

    داود.ت (سه شنبه 07 خرداد 92)

  10. #37
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 08 خرداد 92 [ 08:08]
    تاریخ عضویت
    1392-2-16
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    152
    سطح
    3
    Points: 152, Level: 3
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registeredTagger Second Class100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 26 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنون از جوابتون
    از همه دوستان که وقت میذارن ممنونم ولی انگار کسی منظور منو درک نمیکنه
    چندین بار گفتم مشکل وضع مالی نیست خانواده شوهرم وضع مالیشون بد نیست و خیلی هم دست و دلبازن
    خودمون دوتا هم تقریبا مشکل مالی نداریم و نسبتا به سنمون خیلی هم پیشرفتیم
    مشکل اینه که توی کل خانواده شون هیچکس دانشگاه نرفته هیچکس یه شغل دولتی یا خوب نداره در صورتیکه فامیل ما همه دکتر مهندسن خواهرشوهرام تو سن پایین ازدواج کردن و بچه دار شدن وقتی میرم خونشون اصلا حرفی ندارم باهاشون بزنم چون اصلا توی یه عالم دیگه ن اصلا باهاشون بهم خوش نمیگذره و احساس تنهایی میکنم
    از لحاظ ظاهرم منظورم زشت و زیبایی نیست منظورم اینه که فامیل ما توی مهمونی و عروسی همه با کت شلوار و کراواتن ولی اونا نه حتی خانمهای مسن تر فامیل شوهرم چون خیلی مذهبی هستن با چادر میشینن
    خوشبختانه شوهرم چون تحصیلکرده س با اونا فرق داره ازین لحاظ و در مورد اونا هم من اینارو پذیرفتم یعنی تحمل میکنم چون ماهی یه بار بیشتر نمیریم شهرشون و توی مجلساشونم اصلا نمیریم چون از روز اول که دیدمشون با شوهرم شرط گذاشتم که به خاطر این مسایل دوست ندارم باهاشون رفت و آمد کنم و اون هم قبول کرده
    ولی اینا برای خانواده م قابل هضم نیست
    میدونم رفتارهای خانواده م و عکس العمل من و برخوردم با شوهرم اشتباه بوده ولی با وجود این همه اختلاف طبقاتی اگه شما هم جای ما بودین شاید این کارارو میکردین مگر اینکه دیگه خیلی دل آدم بزرگ باشه که متاسفانه ما نیستیم
    شاید یه جورایی خانواده م حق داشته باشن اونا میدونن و همیشه میگن شوهر من از عروسمون و دامادمون بهتره و اخلاق بهتری داره و.... ولی نمیتونن یه سری چیزا رو قبول کنن دوست دارن با هم تراز خودشون بپرن مثل خانواده زن داداشم یا شوهرخواهرم هرچند با این کارشون خیلی دل من میشکنه و مخصوصا این روزا خیلی احساس تنهایی میکنم چون شوهرمم تنهام گذاشته ولی فکر میکنم اینجام کسی حرف منو نمیفهمه و نمیتونه کمکم کنه بزام ممنونم

    - - - Updated - - -


    خانواده خیلی خوبی که داره و این که با وجود شنیدن جواب منفی تو دعوتهای قبلی باز هم خانواده شما رو دعوت کردن و با شما برخورد خوبی داشتند که به راحتی می تونستن انتقام بگیرن ولی مشخصه هیچ کمبودی ندارن و خیلی با شخصیتن و اینکه به عیادت پدرتون اومدن و..خیلی خوبیهای دیگه که حتی ندیدیش یا اینجا نگفتی


    عزیزم من همه اینارو میدونم ولی شما درک نمیکنین من چی میگم من خودم میدونم شوهرم خوبه اونام خوبن بابا بخدا میدونم مشکل من خانواده م هستن خود شما اگه تمام تعطیلات عید رو خانواده ت بذارن برن یه شهر دیگه با خانواده عروستون و یه زنگ به شما نزنن چکار میکنی؟ اگه برن مسافرت و حتی مهمونی و به شما و شوهرت نگن چکار میکنی؟
    اگه خواهرت مدام غیر مستقیم خانواده همسرت رو مسخره کنه چکار میکنی؟ اگه خواهرت مدام بهت نیش و کنایه بزنه و توی خواستگاری و بله برونت نیاد (در صورتیکه من تا الان واسه خواهرم کارایی کردم که هیچکس نکرده) چکار میکنی؟ شما باشی چکار میکنی؟؟

    - - - Updated - - -


    خانواده خیلی خوبی که داره و این که با وجود شنیدن جواب منفی تو دعوتهای قبلی باز هم خانواده شما رو دعوت کردن و با شما برخورد خوبی داشتند که به راحتی می تونستن انتقام بگیرن ولی مشخصه هیچ کمبودی ندارن و خیلی با شخصیتن و اینکه به عیادت پدرتون اومدن و..خیلی خوبیهای دیگه که حتی ندیدیش یا اینجا نگفتی


    عزیزم من همه اینارو میدونم ولی شما درک نمیکنین من چی میگم من خودم میدونم شوهرم خوبه اونام خوبن بابا بخدا میدونم مشکل من خانواده م هستن خود شما اگه تمام تعطیلات عید رو خانواده ت بذارن برن یه شهر دیگه با خانواده عروستون و یه زنگ به شما نزنن چکار میکنی؟ اگه برن مسافرت و حتی مهمونی و به شما و شوهرت نگن چکار میکنی؟
    اگه خواهرت مدام غیر مستقیم خانواده همسرت رو مسخره کنه چکار میکنی؟ اگه خواهرت مدام بهت نیش و کنایه بزنه و توی خواستگاری و بله برونت نیاد (در صورتیکه من تا الان واسه خواهرم کارایی کردم که هیچکس نکرده) چکار میکنی؟ شما باشی چکار میکنی؟؟

  11. #38
    Banned
    آخرین بازدید
    شنبه 19 دی 94 [ 18:27]
    تاریخ عضویت
    1390-10-12
    نوشته ها
    633
    امتیاز
    6,328
    سطح
    51
    Points: 6,328, Level: 51
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 22
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    2,084

    تشکرشده 1,278 در 497 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عزیزم شما زندگی رو نمیتونی پیدا کنی که بدون مشکل باشه .هر زندگی مشکلات خاص خودش رو داره .الان دغدغه و مشکل شما هم این جوری هست ، که شاید ذهنت رو درگیر کرده . ولی خدا رو شکر کن که مشکل بزرگتری نداری .
    عزیزم اینا مشکل شما نیست که خواهرت خانواده همسرت رو مسخره میکنه ...این مشکل خواهرت هست که یک روزی بزرگ میشه و خودش متوجه اشتباهش میشه .که نباید دیگران رو مسخره کنه و دل خواهر خودش رو با این چیزها بشکنه .
    ما که نمیتونیم خانوادت رو تغییر بدهیم عزیزم ، فقط میتونیم یک سری پیشنهاد به شما بدیم که قبلا یک سری چیزها گفته شده . این خود شما هستی که شاید بتونی با رفتارات روی خانواده ات تاثیر گذار باشی . تمام سعی خودت رو بکن .اصلا بشین با مادرت صحبت کن و درد دلت رو بهش بگو ...بگو که از چه کاراییشون ناراحت میشی و دلت شکسته ...بلاخره اون هم مادر هست و عاطفه داره و درکت میکنه ...ولی صحبتات با مادرت فقط به صورت دردو دل باشه و نه اینکه فکر کنن داری ازشون انتقاد میکنی و یا محکومشون میکنی .

  12. #39
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 08 خرداد 92 [ 08:08]
    تاریخ عضویت
    1392-2-16
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    152
    سطح
    3
    Points: 152, Level: 3
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registeredTagger Second Class100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 26 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنونم ولی خواهرم بچه نیست 34 سالشه:( و میخواد ازدواج کنه. صحبت کردن با خانواده م فایده نداره فقط خودمو سبک میکنم مامانم خواهرم و بابام توی سن و سالی نیستن که ازشون بخوام رفتارشونو تغییر بدم بچه نیستن شخصیتشون شکل گرفته و متاسفانه همینه خصوصا خواهرم که عاشق تجملاته من فقط سعی میکنم کناره گیری کنم و کاری نداشته باشم هرچند که بازم چیزایی میشنوم

  13. #40
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 28 خرداد 99 [ 23:36]
    تاریخ عضویت
    1392-2-20
    نوشته ها
    227
    امتیاز
    7,750
    سطح
    58
    Points: 7,750, Level: 58
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 200
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Recommendation Second ClassVeteranTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    887

    تشکرشده 279 در 146 پست

    Rep Power
    43
    Array
    من اکثر پستای تاپیکارو خوندم متاسفانه خیلی متاسف شدم ، شما متاسفانه در حق شوهرتون خیلی ظلم و بدرفتاری کردید الخصوص تو جمع (کوچکترین توهین معادل سوختن مردتونه کامل-کمرشو شکوندید با این کار )
    شما انقد توهین و بدرفتاری رو ادامه دادید و روش پافشاری کرده برعکس شوهرتون با محبت و آقایی و مردونگی که داره ،مقابله مثل که نکرده به خودتون و خانوادتون احترام و محبت هدیه داده

    اینکه میگید دیگه مثل قبل نیست اخلاقش و رفتارش و ....غیر منطقیه چون شما ناامیدش کردید و شما باکاراتون و رفتارتون مجبورش کردید مقصر شمایید واقعیت دیگه ، علتش خود شمایید

    اگه واقعا میخایین زندگیتون درست شه و مثل قبل بشه ، اونن به امور زمان ، دست از رفتار اشتباه و طرز فکر اشتباهتون (خانوادم سطحشون بالاتره ، تحصیلاتم و ... بالاتره از ایشون و.... بر دارید اینا اصلا ملاک ارزشی نیست و برعکسشه و باعث میشه هر زندگیو رو از هم بپاشه که دارید علایم همین چیزای که میبینید

    بنظر من شما با شوهر رو راست صحبت کن و واقعیت رو بگو و بگید که اشتباه و غیر منطقی برخود کردید به اشتباهتون پی بردید و ازش معذرت خواهی کنید و بگید هرکاری لازمه انجام میدید ودیگه این رفتارو تکرار نمی کنید ، و واقعا این کارو نکنید هیچ وقت
    بهتون قول میدم با چیزایی که از شوهرتون فرمودید حتما زندگیتون با منش مردونگی شوهرتون خوبو و خوش میشه

    ضمنا این حرف وخضعبلات که خواهرم و خانوادم باهامون بیرون نمیان یا بریزید بیرون به زندگیتون برسید و از زندگیتون لذت ببرید برا خودتون زندگی کنید چه کسی باورتون داشته باشه یا نه

    اگه لحن من خوب نبود متاسفم و معذرت میخام منم مثل برادر شما هستم. فقط خواستم واقعیتو بگم

    فقط توصیه میکنم قدر شوهرتو که گوهر گرانبهایی و نایابه شدیدا بدونید.

    موفق باشید



  14. 2 کاربر از پست مفید mercedes62 تشکرکرده اند .

    zendegiye movafagh (دوشنبه 30 اردیبهشت 92), دلنشین (شنبه 04 خرداد 92)


 
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:19 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.