مرسی آسمانی
منم همین را بهش گفتم کلی هم تحت تاثیر قرار گرفت هرچند اولش گفت که فکر میکرده چون بهم گفته کار بدی نکرده و صرف آشنایی بوده و فکر ته ذهنش بوده، همیشه دلش با من بوده و هست(واقعا اینقدر ابله است یا خودشو به خل بودن میزنه بعد چندسال هنوز نفهمیدم)!منم گفتم ازکجا معلوم این بار چشم رنگی آرزوها بود و بعد حرفهای دیگه باشه! اینجوری نمیشه!کلا این حرفهایش وقتی اون آدمی که باید باشه نیست و ضعیفه در تصمیم گیری هیچ ارزشی نداره!شیدای عزیز از نظرت ممنون، من شدیدا از تکرار این مساله یا بروز مساله های مشابه میترسیدم دیگه بهش اعتماد ندارم!هرچند گریه هایش باعث شد یک کم نرمتر بگویم و 100% نگویم نه منو تو هرگز! یعنی گفتم دیگم گریه کرد باز بازیچه احساسم شدم ادامه ندادم! حالا بگذریم به قول خودش، خیلی مردها زیرابی میروند و اینقدر سیاستمدارند که چیزی نمیگویند این اومد گفت فکرشو و سرشم تا حدزیادی به سنگ خورد اما آسیبی که به من و رابطمون زده قابل جبران نیست!دیگه من هر قدر هم انسان بزرگوار و با گذشتی باشم این گناهشو نمی تونم ببخشم! اون فکر کرده مثل همیشه یوده که برای اشتباهات کوچکش همیشه می بخشمش چون روحیه بخشش توی من بسیار پررنگه!(یک عیب بسیار بزرگ) اما حقیقتش این است و حتی منم تو رویش گفتم که لایق من نبود و لایق بزرگواری و گذشت من نبود و کاسه گذشتم سرریز شده است و او در حد و اندازه من نبود و جالبتر اینکه این حرفمو کامل قبول داشته همیشه و داره!!!
خدا را شکر که دیدار نخواهیم داشت
دارم روی احساسم کار میکنم که نرمش بیشتری نشان ندهم و دیگه اونقدر نگذرم حداقل در مورد این آدم دیگه نهایت ایثار را نگذارم چون لایق نیست. البته فکر میکنم، اگه یک حدی مشکلات دیگرمو که 95% برای این رابطه برایم بوجود آمد و برایم عقب ماندگی بوجود آورد را جبران کنم و در برنامه های دیگه زندگیم باز موفق باشم و تا حد زیادی روحیم برمیگرده و اثر اون بر زندگیم بسیار کمرنگتر میشه!
راه حلم برای فرار از فکرش بیشتر درگیر شدن در درگیریهای دیگه زندگیم و تلاشمه و بس!
باشد که بتوانم!








علاقه مندی ها (Bookmarks)