ببخشید دوستان، حق با شماست. این طوری تاپیک زدن درست نیست. من خیلی خسته و عصبانی بودم.(هستم) من مادرشوهرم رو دوست دارم. نه به خاطر شخصیت خودش بلکه به خاطر اینکه مادر مردیه که من یه زمانی عاشقش بودم و الان هم همسرش هستم.
.
به خدا می فهمم مادر یعنی چی. حتی اگر همه ی مادر بودن توی همون 9 ماه هم خلاصه بشه. می دونم خانواده یعنی چی.پدر، خواهر برادر یعنی چی. کسی بی احترامی رو تایید نمی کنه. هیچ کس. کسی نمی گه نباید محبت باشه نباید عشق و دوستی خانواده تو دل مردا باشه.
.
من از مردهای "وابسته" حرف می زنم. از صمیمی بودن با مادر به جای همسر. از اینکه مردی به جای اینکه با زنش "ما" باشه، محرم باشه و فکر کنه مسئول خوشحالیه اونه، سرباز بی اراده ی مادرش باشه.
.
من مادرشوهر خوبی دارم. به نسبت خیلی از مادرشوهرهای دیگه. می دونم که منو دوست داره و می دونه که اگه من نباشم پسرش نمی تونه زندگی کنه. می دونه و میفهمه که همه کاری دارم برای این زندگی میکنم و هیچی ازشون نخواستم.
اما همین مادرشوهر وقتی اراده میکنه با یه حرف یه زنگ کوچیک یه نگاه یه کار کوچیک چنان زندگی منو بهم میریزه که دیگه مث اولش نمیشه.
.
هر حرکت مادرشوهر من مث یه زلزله ی 8 ریشتری زندگی ما رو می لرزونه. خونه ی ما مقاوم نیست. هر چی مادرشوهرم بگه خوبه، خوبه. هر چی بگه وظیفه است، وظیفه است. هر چی بگه لازم نیست، لازم نیست.اراده اون اراده شوهر منه.
.
باور کنید دیگه نمی تونم.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)