شیدا جان ممنون
اره خوشبختانه همسرم همراهیم می کنه
ولی نمی تونم خاطرات رو از ذهنم پاک کنم و هر بار که می بینمشون اذیتهاشون توی ذهنم تکرار میشه..
به هر حال الان به شرایطی رسیدم که نمی تونم بپذیرم که اینهمه بدی می کنند و حالا که خونه برادرشوهرمم نرفتم برای یکبار هم که شده توی این کارم پافشاری کردم تا شاید بقیه به فکر چاره ای بیفتند
خوب شیدا جان خودت رو بزار جای من اگه بری خونه جاریت و تحویلت نگیره حتی جواب سلامت رو نده و بهت خوش امد نگه چه حالی پیدا می کنی ؟
یا اینکه برای همه بشقاب بزاره و برای تو نزاره چیکار می کنی؟
یا اینکه برای همه چای و میوه بگیره و از تو رد کنه و به تو نگیره چی؟
بازم می گی باید بری؟؟؟ اگه روی حرفت هستی پس منو قانع کن به هر حال دنبال راهم هستم واز اینکه می خوام روبروشون بایستم داره برام سخت می گذره و به قول بهار عواقب رو باید بپذیرم وگرنه که دوباره باید اجازه بدم هر جور دوست دارن باهام رفتار کنن..
اره پدرشوهرم و خواهرشوهرکوچیکمم متوجه اند اما از ترس جاریم هیچی نمی گن ...
هیچگاه دلت را به روزگـــــــار مسپار که دریایی از ناامیدی هست ...
دلت را به خــــــدا بسپار که دریایی از امید است...
علاقه مندی ها (Bookmarks)