وااای خدای من چقدر صحبت کردن برام سخته ...
ترجیح می دادم در مورد مشکلاتم چیزی نگم اما برای اینکه این مشکلم حل بشه یه جورایی باید یه چیزایی رو دسته بندی کنم :
اگه همه مثالها رو بنویسم یه رمان میشه ترجیح می دم پله پله بیام جلو تا از حوصله خارج نشه ...
فکور جان ، بهارزندگی عزیزم مرسی از راهنماییهاتون از اینکه برام وقت گذاشتیددقیقا حرف هردوتون درسته اما به قول فکور مثالهای بیشتری می زنم تا بهتر راهنماییبشم ..
بله من عروس یک خانواده ام و به جز من هم عروس دیگری وجود دارد که اولش با او هیچ مشکلی نداشتم و خیلی هم دوستش داشتم اما به خاطر حسادتهایش چیزای زیادی رو از دست دادم که به ترتیب براتون تعریف می کنم :
رفتار جراتمندانه ام رو از روز اول داشتم و همیشه با قاطعیت با انها صحبت کردم اما چون خانواده همسرم تحت تاثیرهای کارها و رفتارهای جاریم قرار گرفتند از من هم می خوان که او هر جور برنامه می چیند بپذیرم اما چو ن با مخالفت من روبرو شدن حالا به دروغ به من می گویند که خودشان برنامه ریزی کردند و اصلا هم ربطی به او ندارد اما بارها پشت سر به صورت اتفاقی متوجه شدم که انها هر چی که جاریم میگه رو بهم می گن و ازم می خوان تحت فرمان قرار بگیرم ان هم به خاطر عابروشون و به خاطر اینکه با فتنه گری های جاریم روبرو نشن اما پیش من این قضیه رو نمی خوان قبول کند و می گن خودمون می خواهیم و برنامه خودمونه خوب برای منم سخته قبول کنم و افسار زندگیم رو بدم به دست اونا که دست جاریمه ...
خلاصه سرتون رو درد نیارم کهاگه تعریف کنم قصه زیاده مثل مهمانی ها که هیچوقت مرا دعوت نمی کنن و همیشهمادرشوهرم میانجیگری می کنه به خاطر ما بیا و هر وقت می رم بهم توهین و بیاحترامیمیشه مثلا اگر تعارفاتی هست به همه میشه و من رو نادیده می گیره که من همیشهاعتراض کردم اما پدروشوهرم بهم گفت که تو بیا و بزار او هرچقدر دوست داره بهت بیحرمتی کنه من که متوجه رفتار اون هستم ولی نمی تونم چیزی بهش بگم بارها این حرفهارو شنیدم اما امسال دیگه حتی برای عید هم خونشون نرفتم و بهونه اوردم که باعثناراحتی همه شده که چرا خونه برادرشوهرت نرفتی و غیر مستقیم بهم می گن برو امادیگه خسته شدم از این همه بی احترامی هاش خوب این طبیعیه که وقتی میوه تعارف میکنه یا چایی میگیره یا سر سفره میشینیم به همه تعارف می کنه باید به منم تعارف کنهنه اینکه به خواهرشوهرم بگه برای چشمک هم بردار مگه من خودم نمی تونم بردارم و چونخواهرشوهرمم باهاشه برنمی داره و میگه ما باهم می خوریم ...
اما از طرفی خواهرشوهرم که یکروز درمیون خونه مادرش بود طبق نظر جاریم قرار گذاشت روزهای اخر هفته ( جمعه و پنجشنبه ) هارو اونجا باشه و چون ما شرایطمون یه جوری بود که ( دانشگاه و مهمانی رفتنهامون و بحث مادرمینا ) ما نمی تونستیم روزهای اخر رو اونجا باشیم خواهرشوهرم گیرداد که شما هم روزهای آخر رو بیاید خونه مادرمون ببین اخه کارمون به کجا رسیده سررفت و امدهای منم اونها تصمیم می گرفتند چون من به خواسته اونها تن ندادم و هروقتکه شرایطش بود می رفتم کم کم خواهرشوهرم به همه گفت که چشمک چشم دیدن جاریش رانداردمثلا حسادت می کند در حالی که من اصلا با جاریم مشکل نداشتم و فقط از عملکرداونها ناراحت می شد م و از طرفی دوست داشتم خوم برای خودم تصمیم بگیرم برایم دردسرساز شده این راهم بگویم که هیچوقت زیر بار زورشان نرفتم و چون با جرات رفتار کردمهمیشه مرا مشکل ساز فرض کردند در حالی که خودشون رو گم کردند و یادشون رفته که منهم خواسته هایی دارم ...
تا اینجا رو باهم داشته باشیم تا کم کم شما رو با شخصیت های خانواده شوهرم و طرز رفتارشون اگاه کنم البته اگر دوباره نیاز به مثال بود ..
- - - Updated - - -
آسمونی عزیز ممنون از راهنماییت
اما اینکه برای خودمون حرمت قائل بشیم درسته اما وقتی بعضیا چشم دیدن این حرمت رو ندارن و سعی در تخریبش هستند وموفق هم شدند باید باهاشون چیکار کنیم؟؟
جاریم دختر خانواده رو با از بین بردن اعتماد بنفسش تحت کنترل قرار داده و دختر هم سعی در بدست گرفتن من دارد تا تحت کنترل اوباشم و چون موفق نمی شود از طریق پدر وارد این قضیه شد و چون پدرش نمی توانست خود را با خاله زنک بازیها عجین کند نتوانست درکش کند به خاطر همین به مادرش رو آورد تا از نام و حرمت مادر سوءاستفاده کند برای کنترل من آیا این انصافه ؟؟؟؟
و چون با مخالفت من روبرو میشن ازم ناراحت میشن البته همیشه هم مخالف نیستم بلکه هر وقت شرایطم مقدر بود می پذیرم اما وقتی مخالفت می کنم( ان هم به خاطر زور گفتن هاشون واینکه اگر قبول کنم در نهایت تحت کنترل جاریم هستم) شروع به تلافی می کنن و سعی به کم محلی ..
هیچگاه دلت را به روزگـــــــار مسپار که دریایی از ناامیدی هست ...
دلت را به خــــــدا بسپار که دریایی از امید است...
ویرایش توسط چشمک : دوشنبه 23 اردیبهشت 92 در ساعت 01:20
علاقه مندی ها (Bookmarks)