سلام
ممنون از پاسخ هاتون.
گاهی وقتی ادم نهیب های خودش و از زبان دیگران می شنوه موثرتر می شه.
اسامی رو فراموش کردم پس کلی می گم.
دوستانی که پاسخم و دادین:
همسرم فقط یک برادر داره که اونم از خودش بزرگتره. برادر همسرم سالهاست مغازه داره و لباس زنانه می فروشه. حتی 3 سال خارج از ایران زندگی کرد که 2 سال پیش با کمال افتخار دست زن و بچش و گرفت برد خونه ای که تو اون کشور داشت برای تفریح.
می خوام بگم با وجودی که مدام کارش با زناس می گه من فقط مامانم و زنم و دخترم و عاشقانه دوست دارم حتی خواهرم و هم فقط احترام می ذارم. برام جالبه که این همه از زن دوری می کنه و خوشش نمیاد.
اینکه بتونم با نوشته هام براتون جا بندازم که چقدر از زن بیزاره سخته مامانش می گه از بچگی هم دور و بر زنا نمی رفت این اون غروری هست که ازش گفتم بعد چنین مردی که تمام سن بالا ها و حتی سن پایین های فامیل دارن از دوریش از خانم ها می گن یک دفعه میاد و از من پیش همسر خودش تعریف می کنه. به هیچ عنوان هم ابراز علاقه نکرده فقط خوبی هایی که من دارم و برجسته کرده.
البته 1000 درصد موافق حرف دل عزیز هستم من باید ریشه مشکل و تو خودم پیدا کنم. هر چقدرم اون خوب مال من نیست. هر چند که متاسفانه همین برام لذت بخشه که اتفاقا مال من نیست.
در مورد دوستانی که فکر می کنن من و امثال من برای خودمون بساط عشق و عاشقی پهن کردیم باید بگم اینقدر محکم حرف نزنین. منم روزگاری با دیگران همین قدر محکم حرف می زدم ولی خورد تو سرم.
بی جنبه نیستم پس از حرف هیچ کس ناراحت نمی شم فقط می گم که بدونید مثل غریق نجاتی که تو باتلاق افتاده و زیر پاش خالی شده دارم دست و پا می زنم و سعی می کنم خودم و نجات بدم دستم و بالا گرفتم که شما ها کمکم کنین کسی که تو باتلاق گیر کرده شما ها بهش بگین پاشو خودت و جمع کن بیا بیرون؟؟؟ به همین راحتی؟؟؟
تو یک زمان هایی مشکلی که تا قبل از اون مشکل نمی دونستیمش گریبان خودمون و می گیره. و من نمونه بارزش.
من که از همون اولین تایپیکم گفتم به افکار من نخندین. من تو دوران مجردی عاشق یک پسری بودم که هیچ وقت خودش نفهمید هنوزم اون عشق و دوست دارم. پس این جزء خصوصیات اخلاقیمه که عشق و نرسیدن و دوست دارم. دید من بر عکس خیلی دختراس که" از همون ماه دوم اشنایی مدام می گن تا کی این قدر بلا تکلیفی؟ پس کی میای خواستگاری؟؟" این حرف خیلی برام مسخرس . خب اخلاق من اینه.
منتها اینکه باید ریشه رو پیدا کنم گیجم کرده.
خوشبختانه با ورود بچه دوم به زندگی اتفاقا سرم خیلی هم شلوغه. کار خیاطی و باشگاه هم هست. بچه اول هم مدرسه و درس و ... شوهر داری و خانه داری هم اضافش کنین ببینین چقدر وقت می مونه پس مشکل من با اضافه کردن کار به کارام درست نمی شه.
تو روابطم با همسرمم هیچ فرقی بوجود نیومده. شاید گفتن این مطلب براتون جالب باشه هر چند با غرور خودم منافات داره. 2 هفته پیش همسرم به یک ماموریت کاری رفت. وقتی برگشت پرسید چرا فلان بلوزم و نشستی؟ گفتم چون شبا بوش می کردم تا خوابم ببره و جای خالی تو رو حس نکنم. پس ادمی هم هستم که ابراز علاقه به همسرم کم نشده. من اصلا نمی فهمم چرا اون همه احترام و علاقه و حس بزرگتری و تکیه گاه بودن برادر شوهرم یک دفعه شده عشق اتشینی که گیجم کرده.
اقای کامروای عزیز متاسفانه به خاطر مشغله کاریم هنوز فرصت نکردم تایپیک شما رو کامل بخونم چند تا پست بیشتر نخوندم . یکی از کارایی که من کردم اینه که هر چی کتاب و فیلم و اهنگی که این حس و در من تحریک می کرد جمع کردم. شما هم تو صحبت های من و امثال من یا تو کتاب ها و اشعار دنبال گمشده های روحیتون نگردین چون متاسفانه باورتون می شه که اخییییییییییییی چه حس خوبی دیگران هم دریگیرشن و یه جورایی داره اپیدمی می شه و این بیشتر باعث می شه پافشاری کنین و از مشکل دیر تر رها بشین. منم از خدا می خوام که مشکل ما و امثال ما به لطف خودش زودتر حل بشه چون درد کشنده ای هست که من و شما درکش کردیم بالاخص موقی که به زور یه حسی اون طرفی ببردت. اطرافیانی داشتم که با طیب خاطر به سمت مردان دیگر کشش داشتن و حس عذاب وجدانی اذیتشون نمی کرد ولی برای ما که در گیر عذاب وجدان هم هستیم نه تنها لذتی ندارم بلکه گاهی عذاب اوره.
بازم از ر اهنمایی های خوبتون دریغ نکین.








علاقه مندی ها (Bookmarks)