مرسی دریا جون که آرومم می کنی. یک ماه قبل عید داداشم و خانومش با هم بحثی داشتن که داداشم بهش واسه رفتن به یه مجلسی اجازه نداده بود اما اون لجبازی کرد و با خواهرش رفت . بعد از دو روز که با ما برگشت داداشم بهش گفت بره همون جایی که بوده و این وسط همسر من بدون اینکه بپرسه موضوع چی بوده و منطقی با هردوشون صحبت کنه شروع به بی احترامی به خانوادم و جرو بحث کرد .
من از اول تا آخر بهش می گفتم که نباید دخالت کنه اما اون اصلا گوش نداد. خلاصه با اومدن بزرگترا قضیه خاتمه پیدا کرد و من از اتفاقات پیش اومده ناراحت شدم و تا نزدیک عید باهاش صحبت نمی کردم اما همه کار خونه و ... رو انجام می دادم تا بهونه ای نداشته باشه. اما اون اصلا به روی خودش هم نیاورد که اشتباهشو بپذیره و جبران کنه .
راستش یه دفه بعد سه هفته واسم یه شاخه گل خرید اما اینقدر مغروره که فکر می کرد چون اینکارو کرده منم نباید دیگه توقعی داشته باشم و باهاش آشتی کنم.
تا اینکه روز سال تحویل واسه اینکه من به خانوادش زنگ نزدم آقا ناراحت شد و رو من دست بلند کردو گفت از این خونه برو و کلید منم گرفت منم چون واقعا امنیت نداشتم رفتم.
فردای اون روز من پزشکی قانونی رفتم و شکایت کردم که اونم واسه شکایت اینکه بگه زن من خودش خونه رو ترک کرده دادگاه بود.
بعد چند روز به شورای حل اختلاف رفتیم و من رضایت به برگشتن ندادم . بعد دادگاه بهم زنگ زد که من میرسونمت و من هم گفتم لازم نیست و برای کارت بانکی که دست من بود و تو شورا هم گفته بود بهش گفتم که وایسته تا بهش برگردونم که اون گفت نه باشه دست خودت و همدیگه رو می بینیم.
اون پشیمونه و می دونه که داره زندگیش بهم می خوره ولی اینقدر مغروره که به خودش نمیاد و نمی تونه خودش واسه زندگیش تصمیم بگیره. اون و خانوادش دنبال اینن که کم نیارن . در ضمن به واسط گفته بودن که ما طلاق بده نیستیم.
من دوهفته پیش رفتم دادگاه و رضایت دادم که پروندم دیگه پیگیری نشه چون میدونم که تو دادگاهم میزنه زیر همه چیو میگه من کاری نکردم. منم که دنبال دیه و ... نیستم فقط می خواستم اون یکم به خودش بیاد.
- - - Updated - - -
سلام جوانه جون .
ما زودتر ازدواج کردیم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)